۸.۲۲.۱۳۸۶

«عظامت» هسته‌ای!



خوشبختانه حکایت «شیرین» بحران هسته‌ای پای به مراحل انتهائی خود می‌گذارد، هر چند که هیئت حاکمة حکومت اسلامی، به مصداق «ترک عادت موجب مرض است»، هنوز دست از این «دیگ پلو» نشسته!‌ همانطور که می‌دانیم، دیرزمانی است که، «آب‌قنات» بحران هسته‌ای منبع الهام و تغذیة بسیاری از دست‌اندرکاران این حاکمیت شده بود؛ چه بسیار «شخصیت‌ها» که در ارتباط با این «آب‌قنات»‌ ‌رفتند و بر‌آمدند، و هنوز هم می‌توان به صراحت دید، آتشی که ته این «تنور» باقی مانده، می‌رود تا دست‌ و بال چندین تن از «صاحبان» جاه و جلال را بسوزاند! البته قبول می‌فرمائید که، نمی‌توان یک شبه از چنین «موضوع» زیبا و سرکش، و خصوصاً «آب‌ونان» داری دست برداشته، مثلاً به معضلات پیش‌پاافتاده‌ای چون شرایط اقتصادی، معیشتی، محدودیت‌های مطبوعاتی و سیاسی، و یا گرفتاری‌های وسیع فرهنگی را ـ در ویراستی متفاوت با فرهنگ حوزوی و آخوندی ـ مطرح کرد! چرا که، این نوع برخوردها اصولاً «صلاح» نیست!

سال‌ها پیش، در قلب تابستانی که گویا دیگر نمی‌خواست به سر آید، جهت فرار از گرمای تهران به دماوند گریختم. آنروزها هنوز «زندگی» بوی شرارت‌ انقلابی نگرفته بود، آرمانگرائی‌های آمریکائی و «نمایشی» هم مثل امروز هنوز پدر مردم را در نیاورده بود. هنوز می‌توانستیم تفنگ بر دوش بگذاریم، و سوار بر اسب و قاطر چند روزی در کوه و کمر بگردیم؛ درست مثل اوضاع و احوال فیلم‌های وسترن، احوالاتی که امروز بر صفحة تلویزیون‌ها اینهمه با ذهنیت‌ جوان‌ترهای‌مان فاصله گرفته. هنوز می‌توانستیم به سبک اجدادمان پشت بر زین اسب بگذاریم، چند قاطر هم بار و بساط‌مان را بیاورند. شب‌ها هم زیر آسمان پرستاره، بدون تلویزیون، رادیو و اینترنت، پاهای‌مان را توی آستین پوستین‌های افغانی فرو کنیم و تا صبح از سرما بلرزیم! برای درست کردن آتش صبحگاهی هم معمولاً شرط بندی کنیم، چرا که بیرون آمدن از توی آن پوستین‌ها، ساعت 4 صبح و در سرمای کوه، و آتش درست کردن با ذغال و چوب و خرت و پرتی که از تهران بار قاطرها کرده بودیم، خودش نوعی جهاد اکبر بود!

ولی برای چنین ماجراجوئی در اطراف تهران، آنهم در قلب قرن بیستم الزاماتی وجود داشت. اول می‌رفتیم سراغ محمود میرشکار! «ابوی» اصلاً معتقد بود که، بدون محمود میرشکار، در اطراف تهران شکار نباید رفت! محمود دو متر قد داشت، 150 کیلو هم وزن، و اگر شبانگاه چشم بسته در لشکرک او را ول می‌کردید، بی‌اغراق تیغ آفتاب با همان چشم‌های بسته می‌رسید به قلة دماوند که آب‌ چائی را بگذارد. از ورامین گرفته تا قزوین و دامغان، همة چشمه‌ها، همة سوراخ سنبه‌ها، حتی پناهگاه‌ها و آغل‌های گوسفندی را از بر بود! هیچوقت نفهمیدم در شکار چه لباسی به تن می‌کند، وقتی پای توی کوه می‌گذاشت مثل این بود که هزار دست لباس، جوراب و شلوار‌ تنش می‌کرد! هیچوقت قبل از رسیدن به در خانه، هیچکدام از این لباس‌ها را از تنش در نمی‌آورد. زیاد اهل تیراندازی نبود، ولی یک «برنوی» لول‌کوتاه ساخت چکسلواکی داشت که، با آن هیکل تنومند توی دست‌هایش مثل خودنویس می‌شد! این «برنو» خاصیت عجیبی داشت؛ اگر مواظب نبودید، قبل از زدن شکار، با لگدی که به عقب می‌زد، تیرانداز را نفله می‌کرد. فشنگ‌هایش را هم خود محمود با پوکه‌های قدیمی که از دوران جنگ دوم نگه داشته بود، پر می‌کرد. هر کدام به کلفتی یک «زردک» بود؛ ابوی می‌گفت، «فشنگ‌هایش را پر زور درست می‌کند!»‌

محمود، اصولاً «کرم» میرشکارچی‌گری داشت. و با وجود وضعیت مالی نسبتاً مناسب، همانطور که می‌توان حدس زد از طبقه‌ای بود که «چپ‌نماهای» امروز طبقة کارگر لقب داده‌اند. خلاصه بگویم، زیاد‌ اهل بحث‌های «ماورای بنفش» نبود، بیشتر در زمینة «مادون قرمز» کار می‌کرد! مردة این بود که تلفن زنگ بزند، و کسی از آن طرف بگوید، «محمود! می‌ریم شکار!» فقط یک سئوال می‌کرد: «چند نفریم، چند روز!» حتی نمی‌پرسید کجا می‌رویم، چون می‌دانست که در قسمت‌های مرکزی ایران در این فصل بخصوص کجاها ‌باید شکار رفت! سر و پا برهنه می‌دوید، همة کارها را هم خودش رتق و فتق می‌کرد، فهرست مواد و تجهیزات لازم، از صابون و دوا گرفته تا نفت و چادر و پوستین همه را همان شب می‌نوشت! فردا که برای خرید لوازم می‌رفتیم دم در خانه‌اش، قبل از اینکه زنگ بزنیم، مثل جن می‌پرید بیرون، سوار می‌شد، یک «یاالله» بلندبالا می‌گفت، و معمولاً آب نبات نعنائی‌اش را می‌مکید، و با دست اشاره می‌کرد: «بازار!»

محمود «میرشکار»، به غیر از بازار هیچ مغازه‌ای را قبول نداشت! هر چه اصرار می‌کردیم که حالا از همین حوالی خرید بکنیم، سرش را تکان، تکان می‌داد و می‌گفت نه، «بازار!» خلاصه محمود میرشکار، شخصیت اصلی و تیرک «خیمة» شکارها بود، هر چند ظاهراً فقط «میرشکار» بود، تیر هم نمی‌انداخت، ولی اگر محمود نبود، مسلماً شکاری هم در کار نبود!‌ اصلاً‌ با آنهمه تفنگ و مهمات و تجهیزات، در مناطق دورافتاده‌ای که چندین روز تا آبادی راه بود، اگر محمود «میرشکار» همراه ما نبود، امنیت هم نداشتیم! شب‌ها همیشه می‌رفت روی بلندی و پوستین‌اش را می‌بست به خودش، ما هم با خیال راحت می‌خوابیدیم، هر وقت چشم‌مان را باز می‌کردیم، قبل از اینکه تکان بخوریم، صدای نکره‌اش را می‌شنیدیم، «چی شده، ارباب!» معلوم بود کشیک می‌داد، فکر می‌کنم اصلاً نمی‌خوابید!

قهوه‌خانه‌چی‌ها و قاطرچی‌ها هم در این منطقه محمود «میرشکار»‌ را همه می‌شناختند. هر جا که می‌رسیدیم، سرش را می‌انداخت پائین و می‌رفت دم در یک خانه‌ای «در» می‌زد، بعد می‌رفت تو! چند دقیقه بعد هم با یکی از محلی‌ها می‌آمد بیرون! ماشین‌ها را تحویل می‌داد به یک قهوه‌خانه‌چی، و معمولاً می‌گفت، «دست ‌شما سپرده»! بعد هم با آن قد و قواره، معمولاً از همان «بالاها» نگاه تندی توی چشم قهوه‌چی می‌کرد، که بدبخت زهره‌اش آب می‌شد! «معنی» نگاه معلوم بود! بعد هم اسب‌ها و قاطرها را «ردیف» می‌کرد! سوار می‌شدیم و می‌زدیم به کوه!

در منطقة «پلور» معمولاً می‌رفتیم سراغ یک قاطرچی به اسم «شاه‌غلامی»! «شاه‌غلامی» اسب و قاطر زیاد داشت، ولی وقتی ما را می‌دید، دست از همه کار می‌کشید و اصرار داشت که خودش هم پا به پای ما بیاید شکار! می‌گفت دلم باز می‌شود شما شکارچی‌ها را می‌بینم! ولی محمود زیاد از «شاه‌غلامی»‌ خوشش نمی‌آمد، دلیلش هم خیلی از نظر خودش «منطقی»‌ بود! می‌گفت، «به این حیوان‌های زبان بسته جو کم می‌دهد!» نمی‌دانم این را از کجا فهمیده بود؟

در هر حال بهتر است بازگردیم به اول وبلاگ، «وراجی» زیاد کردیم! زبان فارسی «شاه‌غلامی» مخصوص خودش بود، خیلی هم دوست داشت «بحث» و «گفتگو» بکند، ولی غیر از محمود «میرشکار»، بقیة شکارچی‌ها و همراهان چیز زیادی از حرف‌هایش نمی‌فهمیدند! «شاه‌غلامی» دو «تکیه کلام» معروف داشت، اولی «عظامت» بود، دومی هم «حسن‌خوبی»! معمولاً وقتی در بحث و گفتگو «گیر» می‌کرد و می‌دید که راهی برای مجاب کردن طرف مقابل ندارد، آه عمیقی از ته دل می‌کشید و می‌گفت، «عظامت!» ریشة فارسی واژه اصلاً معلوم نبود، به احتمال زیاد از «عظمت» مشتق شده بود. «شاه‌غلامی» دومین تکیه کلام خود را وقتی به کار می‌برد که، شانس را از همه طرف محاصره ‌کرده بود! در این مواقع وقتی می‌دید که همه با او هم‌عقیده‌اند، و عملاً چارة دیگری ندارند، پوزخندی می‌زد و زیر لب می‌گفت: «حسن خوبی‌اش همین است!»

امروز که سخنان «مهرورزی» را در سایت خبرگزاری «دانشجویان» خواندم، بی‌اختیار به یاد «شاه‌غلامی» افتادم. البته حق را ادا می‌کنیم، زبان فارسی «ریاست جمهوری»، فقط «تاحدودی» به زبان فارسی قاطرچی‌های «پلور» شباهت دارد؛ ولی همین‌طور که می‌خواندم در آخر هر جمله، بی‌اختیار صدای «شاه‌غلامی» در گوشم می‌پیچید که در دل کوه فریاد می‌زند، «عظامت»! «عظامت»!





۸.۲۰.۱۳۸۶

چشم‌انداز!


پس از ماه‌ها هیاهو و غوغا، چند روزی است که شاهد نوعی سکون نسبی در فضای «تبلیغاتی» منطقه هستیم. هیئت حاکمة «فکل‌کراواتی» اسلامگرای آنکارا، پس از مسافرت به بارگاه اربابان آمریکائی، اینک مسلماً مشغول شمردن و بررسی کارت‌های برندة آتاتورکی‌های اسلام‌گرا است؛ قمار بر سر مسائل منطقه، اگر از ترکیه آغاز نشود، مسلماً به سرعت به مسائلی که ترکیه را نیز در آن مغروق خواهد کرد، سرایت می‌کند. مسائلی از این دست: بحرانی که به غلط تحت عنوان مشکل قوم کرد مطرح می‌شود؛ ارتباط حاکمیتی صددرصد وابسته به واشنگتن در آنکارا، خصوصاً در مرزهای روسیه‌ای که هر روز قدرت بیشتری در معادلات سیاسی جهانی از خود نشان می‌دهد؛ مسئلة روابط گنگ و مبهمی که ترکیه با اروپا در حال پایه‌ریزی است؛ و ... هر یک می‌تواند کشوری به مراتب قدرتمند‌تر از ترکیه را نیز به تشنج کشاند. مشکل این است که، این «بحران» فراگیر، کی و در چه شرایطی پای به آنکارا خواهد گذاشت.

در درجة بعدی شاهد بحران فزاینده در گرجستان هستیم. از روزی که مرد جوانی به نام ساکاشویلی به ریاست جمهوری این کشور انتخاب شد، شرایط سیاسی در گرجستان عملاً شرایطی انتقالی به شمار می‌آید. از قضای روزگار شاهدیم که همین آقای ساکاشویلی، در سال 2000 میلادی، در شرایطی که فقط 30 سال از عمر وی می‌گذرد، در کابینة یکی از قدرتمندترین اعضای پولیت‌بوروی اتحاد سابق شوروی، یعنی شوارناتزه، به پست وزارت دادگستری منصوب شده! در کشوری چون گرجستان، با تاریخچه‌ای که از آن در دست داریم، حضور ایشان به هیچ عنوان نمی‌تواند حاکمیت یک «شخصیت» سیاسی تلقی شود. در عمل، این فرد بعدها، و با حمایت مستقیم سازمان سیا دست به یک رشته «خرابکاری‌» سیاسی در این منطقه می‌زند؛ اعمالی که پس از دستیابی به مقام ریاست جمهوری نیز ادامه می‌یابد، و هدف اصلی آن پیشگیری از اوج‌گیری دوبارة قدرت کرملین در منطقة قفقاز بود. ولی امروز به صراحت می‌بینیم که نقش محوله از جانب سازمان سیا، به وسیلة ایشان نتوانست به نحو قابل قبولی اجرا شود. روسیه، همانطور که طی تاریخ چندصد سالة امپراتوری تزاری و بعدها در دوران اتحادشوروی شاهد بوده‌ایم، پیوسته مواضع از دست رفتة حاکمیت دولت مرکزی را از نو احیاء کرده، و هیچ استبعادی ندارد که اینبار نیز در مورد گرجستان شاهد نوعی تکرار تاریخ در همین راستا باشیم.

بحران در گرجستان طی چند ماه گذشته از روندی شتابزده پیروی کرد، و در عمل شتابگیری این روند بحران‌ساز، نتیجة مستقیم عقب‌نشینی سیاسی واشنگتن در منطقة خاورمیانه است. زمانیکه در سال گذشته روسیه بهای گاز صادراتی به گرجستان را افزایش داد، و از این طریق اخطار مهمی از نظر سیاسی به دولت ساکاشویلی ارائه کرد، وی علیرغم سن کم و تجربة محدود سیاسی، به صراحت دریافت در چه دامی پای خواهد گذاشت. ولی از آنجا که دست‌نشاندگی راه چاره‌ای باقی نمی‌گذارد، در چرخشی سریع، تفلیس جهت تهیة «گاز ارزانقیمت‌»، روی به جانب آنکارا گذاشت، گازی که مسلماً از طریق ایران یا عراق به ترکیه تحویل داده می‌شد، و در ادامه، حتی سخن از اعزام نیروهای مسلح گرجستان به افغانستان و حتی عراق به میان آورد!‌ این موضع‌گیری‌ها سریعاً از جانب واشنگتن مورد «تأئید» دوستانه قرار گرفت، هر چند واشنگتن دیگر در شرایط سال‌های پیشین قرار نداشت و نمی‌توانست از مهره‌های حمایت‌شدة سازمان سیا در گرجستان در برابر قدرت خردکنندة روسیه‌ای که در دوران بازسازی حاکمیت جهانی خود قرار گرفته، حمایتی صورت دهد. انتخابات آینده در گرجستان به احتمال زیاد آخرین میخی است که بر تابوت تشکیلات نوپای سازمان سیا در یکی از مهم‌ترین مناطق استراتژیک قفقاز کوبیده خواهد شد؛ نتیجه، شاید بیش از آن قابل‌پیش‌بینی باشد که بتوان حتی از آن تحت عنوان «انتخابات» نام به میان آورد.

ولی تغییرات سیاسی در گرجستان صرفاً در مرزهای اینکشور، و در ارتباط مسکو با تفلیس محدود نمی‌ماند. همانطور که می‌دانیم از سال‌ها پیش، فروپاشی اتحادشوروی از منظر منافع سرمایه‌داری غربی در ترادف با دستیابی غرب به منابع زیرزمینی دریا خزر، و حتی نظارت احتمالی قدرت‌های وابسته به غرب بر کشتیرانی در این دریا، و خصوصاً گسترش استیلای بازرگانی و نظامی بر دریای سیاه قرار داشته. ولی این استراتژی و راهکارها، بر اساس داده‌های نوین منطقه، امروز عملاً همگی به زیر سئوال می‌رود. قول و قرارهای مختلف شرکت‌های غربی در زمینة سرمایه‌گذاری‌های کلان در صنایع نفتی آذربایجان، فقط در شرایطی از نظر استراتژیک بازده خواهد داشت که نفت استخراجی از طریق بنادر گرجستان و تحت حاکمیت دولتی کاملاً وابسته به واشنگتن به بازارهای مصرف در غرب سرازیر شود، در غیر اینصورت عرضة نفت آذربایجان در بازارهای غربی، صرفاً وسیله‌ای جهت گسترش مواضع و نفوذ روسیه خواهد شد. در نتیجه فروپاشی تفلیس در دامان مسکو از طریق انتخاباتی که در شرف انجام است، نخستین بازتاب منطقه‌ای خود را بر آذربایجان خواهد گذاشت.

محور استراتژیک «آذربایجان ـ گرجستان» که ارتباط غرب را فرضاً می‌بایست از دریای خزر تا دریای سیاه امتداد دهد، به اینصورت در حال فروپاشی است. و غرب در هنگام از دست دادن پایگاه‌های استراتژیک خود در این منطقه، به دلیل آنکه نمی‌تواند به درون مناطق نفوذ روسیه ـ مرزهای اتحادجماهیر شوروی سابق ـ گام نهد، بحران را به درون مرزهای ایران و ترکیه خواهد کشاند. ترکیه را پیشتر مطرح کردیم و در ادامة آنچه گفتیم فقط می‌باید اضافه کرد که بحران ترکیه، علیرغم ستمی که بر اقوام کرد در اینکشور وارد می‌شود، بر خلاف آنچه بر سر زبان‌ها افتاده، نه در ارتباط این دولت با کردها و تشکیلات کردها، که در ارتباط مستقیم با نقطه‌نظرهای مسکو و تلاقی آن‌ها با واشنگتن در شمال عراق، شرق ترکیه و نهایت امر در سواحل دریای مدیترانه قابل رویت خواهد بود؛ مشکل کردها در ترکیه، به صورتی که رئوس مطالب روزی‌نامه‌های جهانی را اشغال کرده، همانطور که قبلاً هم گفته بودیم صرفاً یکی از ابداعات سازمان سیا است.

ولی بحرانی که نتیجة عقب‌نشینی ایالات متحد از منطقه است، در مرزهای ایران از معنا و مفهومی کاملاً نوین برخوردار خواهد شد. بر محور همین بحران در ایران، طی چند ماه گذشته، شاهد بودیم که کانال‌های دست‌نشاندة غرب با چه صراحتی سخن از حملة نظامی ارتش آمریکا و حتی اسرائیل، به کشور ایران به میان می‌آوردند. ولی نمی‌باید فراموش کرد که، این کانال‌ها خود قسمتی از حاکمیت‌اند! اینکه این سخنگوها، از نظر ساختار سیاسی کشور، در چه مواضعی قرار می‌گیرند تا بتوانند به صورتی پیوسته امنیت ملی را با استفاده از رسانه‌ها وسیلة چک‌چانه‌های سیاسی و محفلی خود ‌کنند، اگر زمینة جالبی جهت تحلیل علمی فراهم می‌آورد، جائی جهت بحث و گفتگو در اینکه اینان از حمایت‌های ساختاری در درون همین حاکمیت برخوردارند، باقی نمی‌گذارد. نمی‌توان فراموش کرد، در حاکمیتی که مردم مملکت را به خاطر یک تکه‌پارچه ـ اسمش را گویا حجاب گذاشته‌اند ـ در دست داشتن یک کتاب و مقاله، و یا نوشیدن یک لیوان مشروبات الکلی به باد تازیانه می‌گیرد، و یا در گوشة سلول زندان می‌پوساند، آزاد گذاشتن دست مشتی اراذل در «بازتولید» پیوستة فضای سرکوب «نظامی ـ سیاسی»، تحت عنوان حملات «احتمالی» و «فرضی» ایالات متحد، از آن حرف‌هاست!

ولی همانطور که شاهد بودیم نه تنها «حکایت» بحران «هسته‌ای» به پایان رسید، که کفگیر «قصة» مبارزات ضداسرائیلی احمدی‌نژاد نیز به ته دیگ خورد. بارها گفته‌ایم، و اینبار نیز تکرار می‌کنیم که، این دولت علیرغم وابستگی ساختاری و پایه‌ای به سرمایه‌داری بین‌الملل، دیگر نمی‌تواند در خدمت آمریکا گام بردارد، هر چند که در هر گذرگاه سعی تمام داشته باشد، تا اصل «خوش‌خدمتی» را به محک آزمایش ‌گذارد ـ از بررسی چند و چون اظهارات غیرمسئولانة احمدی‌نژاد در پاک کردن کشور اسرائیل از نقشة دنیا فعلاً صرفنظر می‌کنیم. سفر ولادیمیر پوتین به تهران، تحت عنوان برگزاری نشستی در بارة آیندة خزر، در عمل نشان داد که روسیه از مواضع خود در ایران، صرفاً جهت فراهم آوردن زمینة فعالیت‌ اوباش وابسته به آمریکا، گامی به عقب بر نخواهد داشت. و این در واقع اوج فروپاشی راهکارهای آمریکائیان در ایران بود، و به سرعت باعث شد که مواضع تهران به آنکارا و سپس به واشنگتن، آنهم در برابر افکار عمومی جهان و به مناسبت شرکت در اجلاس استانبول بی‌نهایت نزدیک شده، اوباشی که تحت عنوان «دیپلمات» در عراق دستگیر شده بودند ـ مسلماً اینان به دست گروه‌های دیگری جز ارتش آمریکا در بند بوده‌اند ـ به سرعت در دامان تهران «تخلیه» شوند.

از بررسی بازتاب‌های نزدیک شدن دیپلماتیک آمریکا و ایران، چه در داخل و چه در فضای فرامرزی، در این چشم‌انداز، فعلاً خودداری می‌کنیم. چرا که، این بازتاب‌ها را، زمانیکه «فعالیت‌های» اغتشاش آفرین بی‌نظیر بوتو، و کودتاچی‌گری‌های مشارف در بطن بحران پاکستان به اوج خود ‌برسد، به شیوه‌ای کاملاً شفاف همگان به چشم خواهند دید. مشارف در عمل قصد تبدیل بوتو به مجسمة تمام عیار «قانونگرائی» را دارد، هر چند بوتو پیشتر و طی سالیان دراز، نوع مطلوب «قانونگرائی» خود را در عمل با به قدرت رساندن مدارس مذهبی در پاکستان و گروه‌های «طالبان» در افغانستان، به صراحت مشخص کرده.

در خاتمه می‌باید عنوان کنیم که اخیراً نقشه‌هائی نیز از منطقة خاورمیانه، بر روی سایت‌های فارسی زبان و انگلیسی زبان به چشم می‌خورد، و در این نقشه‌ها، مرزهای رسمی بین‌المللی کاملاً «مخدوش» می‌نماید. این نقشه‌ها می‌تواند صرفاً ‌نتیجة نوعی خیال‌بافی «سیاسی ـ استراتژیک» باشد، می‌تواند از دکان‌ سازمان‌های نظامی و امنیتی غربی و شرقی بیرون کشیده شده باشد، و نهایت امر می‌تواند کاملاً جعلی و فاقد منبع الهام سازمانی و تشکیلاتی باشد، ولی یک اصل امروز بیش از پیش خود را در روابط میان کشورهای منطقه به ارزش می‌گذارد: مرزهای تعیین شده در این قسمت از جهان در سایة روابط نوینی که بر پایتخت‌ها و اقوام مختلف سایه انداخته، می‌تواند نهایت امر دستخوش تغییرات وسیع شود؛ سئوال اصلی اینجاست که، این تغییرات تا کجا می‌تواند منافع قدرت‌های جهانی را، بر منافع کشورها و ملت‌های منطقه «تحمیل» کند. در شرایط فعلی این اصل قابل رویت است که، اگر در روزگاران گذشته، قدرت‌های جهانی در ترسیم خطوط استراتژیک منطقه‌ای، اصولاً ملت‌ها را دخیل نمی‌دانستند، امروز نوعی ارجاع به آراء و افکار عمومی در این منطقه، کاملاً الزامی شده. به عبارت دیگر، تکرار تجربة هولناک و خونین یوگسلاوی، اینبار در مرزهای روسیه، هند و چین، برای غربی‌ها دیگر امکانپذیر نیست.





۸.۱۸.۱۳۸۶

سیاست قلم‌شکنی!



در اخبار منتشره از طرف رسانه‌های ایرانی می‌خوانیم که، فصلنامه‌ای به نام «مدرسه»، از طرف مقامات نظارت بر مطبوعات «توقیف» شده. البته این اصل که، توقیف نشریات یکی از سیاست‌های پایه‌ای در شیوة مملکت‌داری ایران زمین شده، نمی‌تواند کسی را متعجب کند! همانطور که می‌دانیم، سیاست مملکت‌داری در ایران از دهه‌ها پیش، اصولاً بر پایة سانسور و ممیزی نشریات، کتب و بعدها برنامه‌های رادیو و تلویزیون، و در حال حاضر مطالب اینترنت تکیه کرده. در چارچوب «سیاست‌های» استعماری که بیش از 8 دهه است بر کشور سایه انداخته، افتخار ملی ما ایرانیان به اینصورت «محفوظ» مانده که، در میان ملل جهان یکی از فقیرترین، ابتدائی‌ترین، بی‌سوادترین و معلول‌ترین ذهن‌ها در زمینة فعالیت‌های دماغی باشیم. با نگاهی به محتوی و شیوة نگارش مطالبی که در روزنامه‌ها و سایت‌های دولتی و غیردولتی، از طرف روزنامه‌نگاران «حرفه‌ای» و برخی نویسندگان «جایزه‌بگیر» ایرانی به چاپ می‌رسد، به صراحت می‌توان دریافت که اگر ما ایرانیان بی‌سوادی عمیق جامعة خود را روزی و روزگاری درمان نکنیم، دیگر ملت‌ها مسلماً برایمان دست‌ بالا نخواهند زد؛ این نوع «بیسوادی‌ها» اگر درست بنگریم، خود لازم و ملزوم غارت و چپاول و سرکوب نیروهای سازندة یک کشور خواهند بود. و به همین دلیل است که شکستن قلم، و حاکمیت استعمار در یک جامعه، در عمل، انگشتان یک دست واحد‌اند!

البته همانطور که می‌توان حدس زد، عمل «مقبول» قلم‌شکستن، می‌باید از جانب حاکمیت، در چارچوب یک «نگرش» سیاسی و عقیدتی مورد «توجیه» قرار ‌گیرد. حکومت‌های دست‌نشانده نمی‌توانند «راست و حسینی»، مقاصد خود را بدون «بزک» تبلیغاتی عنوان کرده، به طور مثال بگویند که، جهت خدمت به اجانب، و یا به دلیل حراج ثروت‌های ملی در بارگاه این و یا آن قدرت سرکوبگر جهانی، مجبوریم امروز «قلم‌ها را هم بشکنیم!» خیر، اینکار را نخواهند کرد؛ همانطور که می‌دانیم، «کار راه دارد!» و برای قلم شکستن راه‌های متفاوتی «خلق» شده، که مهم‌ترین آن‌ها نشان دادن این «امر مهم» است که نویسنده و سردبیر، یا ناشر و گوینده، و کارگردان و غیره، همگی در خدمت منافع بیگانگان‌‌اند! اینکه این «بیگانگان» چه کسانی‌ایند، خود حدیث و داستان مفصل دارد. مثلاً در دوران «میرپنج»، اجانب، همان «اشتراکی‌مسلک‌ها» و «شاعران صدر مشروطه» بودند، بعدها در دورة «دمکراسی قوام‌السلطنه» و شهریور 20، این «بیگانگان» غیب‌شان زد، تا زمانیکه به دلیل خدمات ارزندة «مصدق‌السلطنه» شوروی‌ها شمال کشور را اشغال کردند، و به قول محمدرضا پهلوی، «بعضی‌ها با پیشه‌وری شراب می‌خوردند!» این «بعضی‌ها» و آن «پیشه‌وری»، از «بیگانگان» شدند، ولی مثلاً عبدالله انتظام، که در هنگام حملة نیروهای متفقین، قسمت اعظم لژهای فراماسونی را در حضور سفیر کبیر انگلستان، از شخص فروغی «تحویل» گرفت، «بیگانه» نبود! «خودی» بود! مسلماً این نوع «بیگانه بینی» و «خودی شناسی»، منحصر به حکومت پهلوی‌ها نبوده و نیست، و از قدیم‌الایام «رسم» در ایران زمین اصلاً همین بوده.

ولی عمل «قلم‌شکستن»، در رسم و رسوم و آداب «مرضیة» ایران زمین، به تدریج از ابعاد عجیبی برخوردار شد. کار آنقدر بالا گرفت که «قلم‌شکستن» فی‌نفسه خود تبدیل به «سیاست‌گزاری» شده بود!‌ اوج‌گیری و قوام این نوع «سیاستگزاری» را می‌توان به وضوح در دوران حکومت محمد‌رضا پهلوی مشاهده کرد! به طور مثال، پس از توقیف مجلة توفیق در دوران امیرعباس هویدا، مشاهده می‌کنیم که جناب نخست‌وزیر، دستور می‌دهند، تمامی آرشیو گرانقدر این مجلة فکاهی را نیز به آتش بکشند! عملی که فقط در تاریخ معاصر از طرف رجاله‌های حزب «سوسیال ناسیونالیست» آدمکش آلمان هیتلری به یاد داریم. همانطور که در نمونة بالا می‌توان به صراحت دید، عمل مقدس «قلم شکستن»، به تدریج از حیطة «منافع» و جهت‌گیری‌های سیاسی استعماری دیگر بیرون آمده، نوعی «ابراز وجود» و «سرکوب» عریان و مستقیم «پلیسی ـ نظامی» شده بود! این «ایدئولوژی» سانسور و ممیزی که تکیه بر اصل مقدس دیگری به نام «خود سانسوری» دارد، در سال‌های آخر حکومت امیرعباس هویدا، خصوصاً در زمینة چاپ و نشر آثار، کار را بجائی کشاند که ناشران فقط فکاهی‌نویسی‌های خانوادگی، کتاب‌های آشپزی، فالگیری، و برخی ترجمه‌هائی که زیر نظر انجمن «فرهنگی ایران و آمریکا» صورت گرفته بود، به زینت چاپ «مزین» می‌فرمودند؛ دیگر آثار، حتی زحمت رسیدن به میز ممیزان وزارت فرهنگ آنروزها را هم به خود نمی‌دادند.

ولی به مصداق «بزک نمیر بهار می‌آد، کمبزه با خیار می‌آد»، ملت ایران هم منتظر بود که، «دست غیب» این صحنه را تغییر دهد، و از حق نباید گذشت که، «دست‌غیب» هم آخر کار آمد! روزی که ملاجماعت و طرفدارانشان، در یک دست «مشتی دلار»، و در دست دیگر، مشت دیگری «دلار»، به راه افتادند ـ قران و تفنگ در جیب‌شان بود ـ و گفتند که این حکومت «حق» نیست، همة ساده‌لوح‌ها آناً قبول کردند، چرا که امیرعباس هویدا «خط‌فکری» را قبلاً به همه نشان داده بود. «خط‌فکری»، همانطور که قبلاً هم گفتیم، «اعمال سیاست با تحکم و پنجة آهنین، و سیاستگزاری از طریق ترویج عامل ترس و وحشت بود»!‌ خلق‌الله ‌فهمید که بهتر است همان دلارها را ببیند، تا ملاجماعت دست به جیب نبرده، تفنگ بیرون نکشد! می‌دانیم که از دیرباز «امام‌زمان» به گردن این ملت خیلی «حق» دارد! و «حق داشتن»، زمانیکه مسائل را در سطح نگاه ‌داریم، سریعاً‌ «قابلیت» انتقال پیدا می‌کند؛ «توده‌آشنا» می‌شود، حتی «تحلیل» هم بر می‌دارد! «تحلیل‌هائی» از آن نوع که خوش‌خوشان ساده‌لوحان است.

در چنین راستائی است که پس از غائلة ننگین 22 بهمن، و دستیابی ملاجماعت به حاکمیت «استیجاری ـ استعماری» و «دین‌پناهی»، اصولاً مسئلة «ممیزی» افکار و عقاید، نوشتار و فیلم، موسیقی و غیر، خود یکی از «اصول» اصلی و اساسی این به اصطلاح «انقلاب» معرفی شد! بر اساس «دکترین» جالب و شنیدنی‌ای که «نظریه‌پردازان» این «انقلاب» سال‌ها به مردم حقنه کرده‌اند، ملت جمع شد؛ قیام کرد؛ خیابان به آتش کشید؛ آدم‌ها کشت، همه برای اینکه، «قلم‌ها» جز قلم «امام‌زمان» در این مملکت «بشکند!» بی‌دلیل نیست که سایة امیرعباس هویدا را از روز نخست بر سر این خیمه‌شب‌بازی منفور و استعماری، بعضی صاحب‌نظران به صراحت می‌دیدند. ما ایرانیان اگر از نخستین روزهای کودتای «میرپنج»، همگی کارمندان «شرکت‌سهامی استعمار» بودیم؛ «یوینفورم»، یا همان «لباس متحدالشکل» را نیز از آن روزها با خود به یادگار ‌آورده‌ایم! ولی بعدها، «شرکت سهامی استعمار»، چون شرکت «آی‌بی‌ام»، رشد و توسعه پیدا کرد، و در دورة محمدرضا پهلوی، خصوصاً پس از کودتای «فرخندة» 28 مرداد، «ظواهر» متحدالشکل رضاخانی، جای خود را به «عواطف» متحد‌الشکل محمدرضاشاهی داد. و در روز «سرنوشت‌ساز» 22 بهمن، «عواطف» متحدالشکل نیز دچار دگردیسی شده، جای خود را به «اعتقادات» سیاسی «متحدالشکل» داد، اعتقاداتی که «دینی» هم معرفی می‌شد!

در نتیجه، «فاشیسم»، که هنرنمائی‌های‌اش را پیشتر در آلمان، ایتالیا، اسپانیای فرانکو و پرتغال در قرن بیستم به صراحت دیده بودیم، سایة منحوس خود را از 80 سال پیش بر کنش و واکنش سیاسی و اجتماعی ما ایرانیان نیز به اینصورت مستحکم کرد، و همانطور که دیدیم در تحولاتی که طی بلوای 22 بهمن در جامعة ایران رخ داد، دیگر ایرانیانی که در «تئوری»، از چنگال فاشیسم پهلوی گریخته بودند، فرصت نیافتند تا با تکیه بر پیشینة فرهنگی و ادبی خود به پدیده‌هائی چون شاعران صدر مشروطه، سخنوران مدرنیته، نویسندگان سیاسی اواسط دورة پهلوی‌ها بازگردند؛ ایرانی فرصت بازسازی فضای فروهشتة سیاسی کشور را اصولاً نیافت؛ فاشیسم، در گویش «هرزه‌درا» و هتاک ملائی، مغز استخوان جامعه را از هم دریده بود. اینچنین بود که در بنای مخروبه و فروریختة رشد فاشیسم استعماری معاصر در کشور، آخوندها، این میراث‌خواران فاشیسم و استعمار، در 22 بهمن، معماران آخرین «پلکان» این ساختار اجنبی پرستی شدند! و «موفقیت» چشم‌گیر امروزی را نیز، بی‌آنکه خود بدانند، مدیون روش‌های پزشک‌احمدی، آیروم، فروغی و امیرعباس‌هویدای‌اند!‌

حال پس از این مقدمة طولانی، بار دیگر به توقیف فصل‌نامة «مدرسه» باز می‌گردیم، فصل‌نامه‌ای که از طرف بسیاری از سایت‌ها جایگزین «کیان» معرفی شده؛ و می‌دانیم که کیان گویا «ارگان روشنفکران دینی ایران» است! در اینکه پدیده‌ای به نام «روشنفکری دینی» اصولاً‌ بتواند موجودیت خارجی داشته باشد، حداقل در این وبلاگ، مورد تردید کلی قرار خواهد گرفت. روشنفکری، در ساختار امروزی کشور ایران، نمی‌تواند به هر نوع و به هر صورت ممکن با تفکر دینی هم‌سازی نشان دهد. همانطور که در بالا به تفصیل عنوان کردیم، دین در ایران بیش از حد معقول، به عامل «استعمار» و دغدغة سیاست‌پیشگی آلوده شده؛ این دین، نمی‌تواند در چارچوبی روشنفکرانه موضع‌گیری‌ای روشن و قابل ارائه داشته باشد. و این نتیجة عمل همان‌هاست که دیروز با ید و بیضای فراوان در بوق «دین‌حکومتی» می‌دمیدند، و امروز به دلیل کسادی بازار «دین‌فروشی»، به قول خودشان «دمکرات» و «آزادیخواه» شده‌اند. «دین‌فروشی» حکومتی، و «دین‌باوری» آزادیخواهانه، در چارچوب فرهنگ سیاسی ایرانی نمی‌توانند همزمان موجودیت خود را توجیه کنند. چرا که بالاجبار به این صرافت خواهیم افتاد که در این میان،‌ عامل «دین» دچار گسست و چندگانگی است، گسستی که فقط «تعدد» می‌آورد، و خود نشانة نبود انسجام در نظریة دینی خواهد شد! به طور خلاصه، ما فقط یک اسلام و یک شیعة اثنی‌عشری داریم! متعدد شدن در این معنا، فقط فروپاشی خواهد بود. و بی‌دلیل نیست که دولت «لباس‌شخصی‌ها»‌، چاپ مصاحبه‌ای از «محمد مجتهد شبستری» را بهانه کرده، و دست به توقیف این «فصل‌نامه» می‌زند! این مصاحبه را شخصاً خوانده‌ام، و می‌توانم به خوانندگان این وبلاگ اطمینان دهم که علیرغم هیاهوئی که بر سر آن به راه انداخته‌اند، بی‌محتوی‌‌تر از آن است که بتواند مورد بحث و گفتگوی جدی قرار گیرد. اصول کلی و حاکم بر این مصاحبه در عمل، بر فهرستی از پیش‌فرض‌ها تکیه کرده، که شاید شخص مصاحبه شونده ـ محمد مجتهد شبستری ـ خود نیز از آلوده بودن «کلام» و دیدگاه‌هایش به این پیش‌داوری‌ها اطلاعی نداشته باشد. در این مصاحبه که شاید در فرصتی دیگر به تحلیل آن بپردازیم، تمامی تلاش «محمد مجتهد شبستری» بر این اصل تکیه دارد که عامل شقاق دینی را به نحوی «توجیه» کرده، به آن مفهومی «شرعی» اعطا کند!

به عبارت ساده‌تر، «محمد مجتهد شبستری» در این مصاحبه، جز «بازگوئی» و تکیه بر برخی نکات تکراری، که همگی در تاریخچة تفکر دینی اروپای مسیحی پیشتر مطرح شده، مطلب دیگری عنوان نمی‌کند. این «نسخه‌برداری» مسلماً از منبعی «الهام» گرفته، و دلیل حضور آن در جامعة امروز ایران جز تلاش غرب در بازسازی نظریة موهن «اسلام سیاسی» چیز دیگری نیست! شاهدیم که این نوع «اسلام ‌سیاسی» را افراد شناخته‌ شده‌ای از قبیل عبادی، میلانی، و دیگر نانخورهای سازمان سیا در حال حاضر در دست تهیه دارند. اگر شخصاً با ممیزی مخالف‌ام و عمل دولت «لباس‌شخصی‌ها» را،‌ در سانسور مطبوعات به هر شکل و به هر صورت ممکن‌، محکوم می‌کنم، این اصل را نیز می‌باید عنوان کرد که با جناب «محمد مجتهد شبستری»، بر صفحة تلویزیون، و در یک شامگاه در نخستین ایام «پیروزی» بلوای ننگین 22 بهمن آشنا شدم. آنجا نیز ایشان در بارة اسلام می‌گفتند، ولی در محتوائی کاملاً متفاوت! در آن مصاحبه، ایشان در مقام توجیه‌کنندة مواضع «محدودکنندة» آزادی در جامعه سخن می‌راندند، و تا آنجا که به یاد دارم چنین استدلال می‌کردند که:

«مردم در این انقلاب نه برای دستیابی به آزادی، که جهت توسل به ارزش‌های اسلامی شرکت کرده‌اند!»

باید خدمت‌ جناب شبستری عرض کنم، روشی که امروز خودتان «قربانی» آن شده‌اید، همان است که در آن سال‌ها، برای ملت بخت‌ برگشتة این مملکت «توصیه» می‌فرمودید!‌ ‌بله، جناب «محمد مجتهد شبستری»، اگر امروز عمامه از سر مبارک‌تان برداشته‌اید، تا «دم مسیحائی» استعمار، به جسد سیاسی محفل شما «جان نوینی» بدمد، صمیمانه حضورتان تسلیت عرض می‌کنم. برای امثال شما، «جان‌نوینی» در کار نخواهد بود، آنان که شما و استدلال‌های «خر رنگ کن» امثال شما را، از دور یا نزدیک طی سه دهه، بر سرنوشت یک ملت حاکم کردند، همان‌های‌اند که دیروز «اسلام» سفارش می‌دادند، و امروز نوع «دمکراتیک» با «پیاز داغ» و ترشی می‌خواهند. اینان بهتر است به کله‌پزی دیگری مراجعه کنند! کشور ایران دکان کله‌پزی اربابان شما نیست!










۸.۱۵.۱۳۸۶

باز هم ژاپن دوم!



پس از برگزاری نشست استانبول، و نزدیک شدن علنی حاکمیت‌های دست‌نشانده و ظاهراً ضدامپریالیست منطقه، به مواضع کاخ‌سفید، شواهد زیادی در دست است که حکومت اسلامی نیز گام به گام در کنار آمریکا، قصد «بازسازی» فضای «انقلاب اسلامی»، ‌و ادامة کلاشی‌های سة دهة اخیر را دارد. نخستین «بازتاب» روابط علنی با کاخ‌سفید را می‌توان در آغاز مذاکرات، جهت باز پس گرفتن 9 سر پاسدار «ضدامپریالیستی» از چنگال ارتش آمریکا در عراق عنوان کرد. البته در «هیاهوئی» که ارتش دمکراسی‌پرور یانکی‌ها در عراق به راه انداخته‌، مشکل می‌توان گفت که این 9 رأس «حیوان وحشی» عملاً در دست کدام سیاست گرفتارند؛ در عمل، با پخش این خبر بهجت‌ اثر فقط یک اصل کلی مورد تأئید قرار می‌گیرد: ریش بزی عموسام جهت آزادی نوکران ایرانی‌نمای آمریکا در عراق، در گروی بعضی‌ها افتاده! ولی همزمان، شاهد پیشروی مذاکرات «سازندة» حاکمیت دست‌نشاندة بغداد با پاسداران ضدامپریالیست جمکران هم هستیم! سخن حتی از مذاکرات حکومت اسلامی و عراقی‌نماها در چارچوب قرارداد 1975 به میان می‌آید، و در این میان جناب «شوونمان» ـ این فرد بدیل مهدی‌ بازرگان و ابراهیم یزدی در هیئت حاکمة فرانسه است ـ طی نامه‌ای که در روزی‌نامة «فیگارو»‌ به چاپ می‌رساند، از سرکوزی درخواست می‌کنند که در هنگام سفر آتی به آمریکا، به ایران نیز همچون ژاپن امکان بهره‌برداری از صنایع هسته‌ای داده شود! در این نامه از ریاست جمهور تقاضا می‌شود که کورکورانه از سیاست‌های آمریکا دفاع نکنند!‌ می‌بینیم که ویروس بیماری تبدیل ایران به ژاپن دوم همه‌گیر شده. اگر 40 سال پیش محمدرضا پهلوی قصد داشت ایران را تبدیل به ژاپن دوم کند، چند ماه پیش هم حداد عادل، که نان دامادی «رهبر معظم» را میل می‌فرمایند، ایران را ژاپن دوم دیده بودند! امروز نوبتی هم باشد، نوبت «شوونمان» است! ولی اینهمه، بدون آنکه سخن از بحران فزاینده‌ای به میان آوریم که سرزمین‌های شرق ایران را به تلاطم کشیده: افغانستان و پاکستان!

امروز در رأس خبرهای مربوط به این دو کشور، نخست با پیشروی «نیروهای مسلح» فردی به نام «فضل‌الله» در مناطق غرب پاکستان، و تسخیر چند «شهر» به دست نیروهای «اسلام‌گرای» ایشان روبرو می‌شویم. همزمان گروه کثیری از «نمایندگان» مجلس افغانستان نیز در انفجاری در یکی از مناطق مرکز کشور به قتل می‌رسند! انفجاری که به گفتة «بی‌بی‌سی» آناً از طرف «طالبان» محکوم می‌شود، در حالیکه «نووستی»، خبرگزاری رسمی روسیه، تمایل «طالبان» را به «هجومی» زمستانی به مناطق مرکزی افغانستان مورد تأئید قرار می‌دهد! جالب‌تر اینکه، با مطالعة گزارش «بی‌بی‌سی»، کاشف به عمل می‌آید که، «قربانیان» اصلی این انفجار، عوامل بسیار نزدیک به حکومت اسلامی تهران بوده‌اند، کسانی که عملاً بنیانگذاران سپاه ‌«پاسداران انقلاب اسلامی افغانستان» محسوب می‌شوند! به صراحت بگوئیم، اگر به آنچه خلاصتاً در بالا اشاره کردیم، سانسور وسیع بر اینترنت از طرف دولت اسلامی، و محدودیت‌های کلی در زمینة خبررسانی در مورد روزنامه‌ها، حتی روزی‌نامه‌هائی که به دست عوامل حکومت اسلامی چاپ می‌شود را اضافه کنیم، تصویر هولناکی به دست خواهد آمد. علنی کردن روابط عناصری چون «سید مصطفی کاظمی» و «محمداکبری» که اسلام‌گرایان مورد حمایت ارتش آمریکا در افغانستان بودند، با حاکمیت‌ تهران، آنهم در سابقه‌ای چندین و چند ساله، و از طریق گزارشات مستقیم «بی‌بی‌سی»، فقط یک پیام می‌تواند داشته: روابط حکومت آخوندها با سرمایه‌داری آنگلوساکسون‌ها دیگر از هر نظر علنی شده! پرده‌پوشی دیگر امکانپذیر نیست، هر چند که از طریق تحمیل سانسور بر اخبار، این حکومت مضحک قصد دارد همچنان بر طبل‌پارة ضدامپریالیسم جمکرانی خود بکوبد!

ولی اگر علنی شدن روابط جمکرانی‌ها با کاخ‌سفید فی‌نفسه خود مطلب مثبتی است و بر امکان سوءاستفاده از احساسات «بچگانة» چپ‌گرایان «تازه ‌بالغ» ایرانی نقطة پایان می‌گذارد، در چنین بزنگاهی، می‌باید اذعان داشت که زمینة سرنگونی دولت اسلامی در دستور کار برخی قدرت‌ها قرار خواهد گرفت! به عبارت ساده‌تر، غرب، پیش از آنکه تتمة آبروی سیاسی خود را در میانة میدان سیاست خاورمیانه «هزینه» کند، سعی خواهد داشت که با فراهم آوردن زمینة فروپاشی حکومت اسلامی، هر چه زودتر با به قدرت رساندن دیگر نوکران‌اش جنایات و سیاهکاری‌های سرمایه‌داری غرب را که طی سه دهه تحت عنوان حکومت «الله» بر مردم ایران تحمیل کرده، از اذهان بشوید! ولی به صراحت بگوئیم، چنین اعمالی، در ساختار ژئوپولیتیک منطقة خاورمیانه، و در آرایش فعلی، آنقدرها که برخی استراتژها در پایتخت‌های غربی فکر کرده‌اند، کار ساده‌ای نیست!

در این وبلاگ پیشتر به صورتی جامع، در مورد شکل‌گیری نیات واقعی ایالات متحد و شرکاء غربی آن، و عواقب ناگوار چنین نیاتی برای ایرانیان، هشدار داده بودیم. همانطور که در مورد صدام‌حسین و طالبان افغانی دیدیم، اگر روزی موجودیت این حکومت‌های پوشالی بازتاب نیازهای «کلان استراتژیک» غرب به شمار نیاید، حتی به صورت حملات نظامی مستقیم، این هیئت‌های به اصطلاح «حاکمه» سرنگون خواهند شد. و در این میان تنها کاری که از دست حاکمان «قدر قدرت» در این نوع حکومت‌های استبدادی و پوشالی بر می‌آید، قرار دادن مردم کشور در مقابل لولة توپ اربابان‌اشان خواهد بود. مسلماً با طی شدن دوران «ماه‌عسل» عموسام و «حکومت الله»، ملت ایران پای به چنین میدانی از نظر سیاسی خواهد گذاشت. حکومت اسلامی، امروز عملاً در اردوگاه آمریکا خیمه زده، ولی آمریکا از روابط مستقیم با چنین حاکمیت بی‌آبرو و هرزه‌درائی نمی‌تواند در سطح جهانی بهره‌ای ببرد؛ این نوع حکومت فقط در چارچوب همان روابط پنهانی می‌تواند نیازهای امپریالیسم غربی را فراهم کند. چگونه می‌توان روابط «سازنده» میان فردی چون محمود احمدی‌نژاد، که در سخنرانی خود در دانشگاه کلمبیا وجود همجنس‌گرا در کشور ایران را به زیر سئوال می‌برد، با مجلس قانونگذاری و قوة مجریة کشورهای اروپای غربی و آمریکا متصور شد!‌ اینان امثال احمدی‌نژاد را برای فراهم آوردن زمینة چپاول ملت ایران به «قدرت» می‌رسانند، نه جهت «معاشرت» سیاسی و دیپلماتیک با هیئت‌های حاکمة سرمایه‌داری غربی!

ولی داده‌های این روابط ویژة دیپلماتیک که ریشة آن عملاً به استراتژی‌های دوران حکومت نئوکان‌های سابق ـ ریگان و برخی عناصر در دستگاه جیمی کارتر ـ باز می‌گردد، امروز نمی‌تواند حاکمیت بلامنازع بر روابط جهانی اعمال کند. صریح‌تر بگوئیم، اگر «ماه‌عسل» میان تهران «اسلامی» و واشنگتن «سرمایه‌داری» اینک سپری شده، دلیلی وجود ندارد که دوران گسترده‌ای از ماه «سرکه‌ شیره» بر این روابط سایه نیاندازد. و همانطور که در مورد سفر اخیر «شیخ‌الشیوخ» ‌سعودی به لندن عنوان کردیم، پایان کار اسلام‌گرایان از نظر غرب فرا رسیده، ولی اینهمه، در شرایطی صورت می‌پذیرد که، حداقل در خیمة امپریالیسم آمریکا، گزینة «جانشین» جهت این حاکمیت‌ها نه تنها پیش‌بینی نشده، که در شرایط فعلی حتی نمی‌تواند پیش‌بینی شود!

جهت به دست دادن تصویر روشن‌تری از این شرایط استراتژیک شاید بتوان نگاهی به گذشته‌ای نه چندان دور انداخت. یک‌دهة پیش، غرب، که چنین بن‌بست سیاسی‌ای را در منطقه پیش‌بینی کرده بود، به عادت گذشته، دست‌اندرکار جانشینی حاکمیت استعماری در ایران شد. و برای اینکار یک ساواکی شناخته شده به نام محمد‌خاتمی از کاسة غربی‌ها بیرون آمد. ولی کودتای پیش‌بینی شده نه تنها صورت نگرفت، و «میرپنج‌ها» سر از طویلة «فرمانفرما‌ها» به در نیاوردند، که نتیجة این «عملیات محیرالعقول» حضور پدیدة خنده‌داری به نام «مهرورزی» شده! و همانطور که شاهدیم، آمریکا امروز «مجبور» است با همین دست‌ گلی که خودش به آب داده، «روابط» و «گفت‌وشنود» سیاسی هم برقرار کند!‌

از نظر استراتژیک، در افغانستان، پاکستان، ایران و ترکیه شرایطی تقریباً یکسان حاکم شده: شرایط بلاتکلیفی غرب! از یک سو غربی‌ها علاقمندند که هر چه زودتر از شر دولت‌ها و تشکیلات اسلامی، که طی «جنگ سرد» عصای دست استراتژهایشان شده بود، خود را خلاص کنند، و از طرف دیگر گزینه‌های جانشین به طور کلی از اختیارشان خارج شده. در نتیجه، هر لحظه روابط‌شان را با همان‌ها که قصد حذف‌شان از معادلات را دارند، علنی‌تر می‌کنند! این «بن‌بست» از نظر سیاسی فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد: حذف عوامل سنتی غرب‌گرا از معادلات سیاسی این مناطق؛ این عمل نیز به دلیل مقاومت بسیار زیادی که محافل سرمایه‌داری غربی از خود نشان خواهند داد، به این سادگی‌ها عملی نخواهد شد. ولی همانطور که امروز در جریان سوء‌قصد به جان پاسدارهای افغانی دیدیم، عمل حذف می‌تواند به صورتی کاملاً «وحشیانه» و «قهری» نیز صورت گیرد! این نوع عملیات «قهری»، نتیجة مستقیم فشاری است که از جانب قدرت‌های منطقه‌ای بر غربی‌ها وارد می‌آید. ولی همانطور که «گزارشات» بی‌بی‌سی نشان داد، غرب از این نوع «جنایات» حتی نمی‌تواند به نفع خود بهره‌داری تبلیغاتی هم صورت دهد.

در بطن استراتژی جدید منطقه، این اصل کلی مسلماً حاکم خواهد شد که ایرانیان می‌باید با همسایگان خود در ارتباطی اندام‌وار قرار گیرند؛ این ارتباط در دوران جنگ سرد به صورتی کاملاً مصنوعی، و به دلیل حاکمیت روابط ویژه‌ای بر منطقه، از میان برداشته شده بود. امروز این ارتباطات در حال شکل‌گیری دوباره است، و برتری‌طلبی‌های سیاسی و نظامی غربی‌ها که معمولاً در چارچوب نیازهای نفتی و استراتژیک خود را به نمایش می‌گذارد، نمی‌تواند بر الزاماتی که نتیجة همجواری‌های جغرافیائی و طبیعی میان تمامی ملت‌های یک منطقه است، موجودیت خود را تحمیل کند! غرب می‌باید این اصل را بپذیرد که، در چارچوب همین همجواری‌ها، نه تنها در روابط خود با ایرانیان، که در روابط با تمامی کشورهای منطقة خاورمیانه، دیگر نمی‌تواند در صف نخست قرار گیرد!











۸.۱۴.۱۳۸۶

همگرائی سوته‌دلان!


با در بن‌بست قرار گرفتن برنامه‌های امنیتی ایالات متحد در عراق، و اینک در پاکستان، در کمال تعجب، شاهد اوج‌گیری طبالی‌های جنگ‌طلبانة واشنگتن بر علیة ایران هستیم! و اینبار، بوق و کرنا به روزی‌نامه‌های «اصلاح‌طلب» و «مخالف‌نمایان» در داخل و خارج محدود نمی‌ماند. در واقع، بحران ایالات متحد در منطقه آنقدر ریشه‌دار شده که حتی «اصولگرایان» و کادرهای دولت احمدی‌نژاد، خصوصاً مدیران سایت دولتی «ایرنا» نیز، در این طبالی‌ها، اصلاح‌طلبان و دستجات «پاسداران» متخصص «حقوق بشر» را همراهی می‌کنند! این «همگرائی» بسیار پرمعناست، و این تبلیغات پوچ و مضحک به این دلیل گریبان‌گیر ملت ایران شده که امیدهای واشنگتن در حفظ مواضع استعماری کاخ‌سفید در منطقه روز به روز ضعیف‌تر می‌شود؛ در چند روز گذشته شاهد بودیم که بحران سیاسی در پاکستان، در عمل، آمریکا را مجبور کرد دولت مشارف را در مسیر مخالف تبلیغات سیاسی واشنگتن قرار داده، از کودتا در اسلام‌آباد «حمایت» کند! و سایت «بی‌بی‌سی»، سخنگوی حاکمیت علیاحضرت ملکه، پس از «گریه‌زاری‌های» متداول در مورد «بد» بودن حکومت کودتا، طی «گزارشی» در راستای «توجیه» همین دولت، صریحاً ابراز امیدواری کرده بود که، شاید «حکومت کودتا بتواند بر طالبان پیروز شود!»

نیات واقعی انگلیس و آمریکا را با مطالعة همین جملة کوتاه می‌توان به صراحت دریافت، جمله‌ای که سریعاً از روی سایت «بی‌بی‌سی» غیب شد! حال باید دید این «طالبان» که «بی‌بی‌سی» سایه‌اش را گویا با تیر می‌زند چه کسانی هستند؟ پیشتر گفته بودیم که «طالبان» فعلی، همان «طالبان» نیست که قبلاً می‌شناختیم!‌ در چارچوب تبلیغات سیاسی که واشنگتن پس از فروپاشی شوروی، در افغانستان به راه انداخته بود، «طالبان» شامل گروهی می‌شد که مستقیماً از دست سازمان ‌سیا نان می‌خورد؛ در مسیر اهداف این سازمان گام برمی‌داشت، و زیر نظر دولت بی‌نظیر بوتو، و از طریق مدارس اسلامی در کشور پاکستان سازماندهی می‌شد و سربازگیری می‌کرد. این گروه پس از حملة ارتش‌های غربی به افغانستان عملاً از هم فرو پاشیده، و آنچه تحت عنوان «طالبان»، امروز به خورد مردم دنیا می‌دهند، اصولاً فاقد انسجام تشکیلاتی و سازمانی است. نام «طالبان»، امروز به گروه‌هائی اطلاق می‌شود که خاستگاه‌های قومی، طبقاتی، و حتی دینی روشن و واضحی ندارند؛ گروه‌های قومی مختلف‌اند که صرفاً به دلیل حضور نظامی ارتش‌های غربی در افغانستان و شمال پاکستان، با منافع دراز مدت غربی‌ها در این مناطق در تضاد قرار گرفته‌اند، و در برابر سازماندهی این نوع منافع، موضع‌گیری‌های پراکندة نظامی می‌کنند! پر واضح است، زمانیکه چنین «تضادی» در میان گروه‌های نظامی و ارتش‌های غربی، در مرزهای مستقیم چین، هند و نهایت امر در عمق استراتژیک منافع منطقه‌ای روسیه صورت گیرد، این گروه‌ها از حمایت‌های نظامی، تشکیلاتی و اطلاعاتی ویژه‌ای نیز بتوانند «پیوسته» برخوردار باشند! اینجاست مشکل اصلی افغانستان، امتداد آن، و «بحران» در مناطق شمالی پاکستان که از آن تحت عنوان «وزیرستان» نام می‌برند!

و در همین راستاست که با نگاهی به نقشة جغرافیا، می‌توان به اهمیت استراتژیک منطقة «قبایل» ـ همان «وزیرستان» ـ در شمال، و بلوچستان پاکستان پی برد؛ فروپاشی سیطرة ایالات متحد بر این مناطق عملاً به معنای نابودی خط استراتژیک «سنتو» است، خطی که پس از الغاء پیمان «بغداد»، سال‌هاست اسلام‌آباد را از طریق تهران به آنکارا وصل کرده. و اگر به یاد داشته باشیم، چند روز پیش از کودتای مشارف، بر اساس تبلیغاتی که در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها به راه افتاده بود، قسمتی از این مناطق در خاک پاکستان از طرف «جنگاورانی» که وابسته به یک شیخک‌ «بلوچ»‌ معرفی شده بودند، از کنترل ارتش خارج شد. اینکه این «شیخک» اصولاً وجود خارجی دارد یا خیر، مسئلة مهمی نیست، ولی توجیه کودتا در چنین چارچوبی از اهمیت برخوردار است، خصوصاً که کودتا در مسیر عکس «تبلیغات» واشنگتن قرار گرفته، و همه می‌دانیم که مخارج ارتش «کودتاگر» پاکستان را، در عمل سازمان ناتو از طریق بودجة نظامی کاخ سفید تأمین می‌کند!

حال به «تبلیغات» گروه‌های «مخالف‌نما»، «اصلاح‌طلب»، و دولتی در ایران باز می‌گردیم. همانطور که پیشتر هم دیدیم، دولت احمدی‌نژاد از نخستین روزهای کسب قدرت، سعی در به روی صحنه بردن نمایشنامه‌ای «مستقل» داشت. در این «نمایشنامه»، که چون دیگر صحنه‌سازی‌های حکومت اسلامی مستقیماً از جانب سازمان سیا برنامه‌ریزی شده بود، «مقام‌معظم» رهبری و دولت احمدی‌نژاد، به همراه چند روزی‌نامة «اصول‌گرا»، تبلیغاتی بر پایة «منطق‌گرائی» به راه انداخته بودند! تبلیغاتی که بر اساس آن دولت آمریکا به ایران حمله نمی‌کند! البته این را می‌باید قبول کرد که دولت آمریکا در چارچوب قراردادهای جهانی و بین‌المللی نه تنها به ایران حمله نمی‌کند، که در راستای منافع منطقه‌ای خود از هر گونه حملة دیگر قدرت‌ها نیز به ایران تا آنجا که بتواند پیشگیری خواهد کرد. بارها، طی دوران «پروپاگاند» در مورد «برنامة هسته‌ای» در همین وبلاگ در مورد تبلیغات جنگ آمریکائی بر علیة ایران نوشتیم که، اگر دولتی به ایران حملة نظامی صورت دهد، قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای هستند، نه آمریکا! چرا که در چنین شرایطی، هر اقدام نظامی بر علیة ایران، بدون در نظر گرفتن ابعاد و بازتاب‌هایش، انگشت اتهام جهانیان را آناً به جانب واشنگتن منحرف خواهد کرد. واشنگتن در واقع امروز در مورد ایران اسیر دست مواضع قدرت‌های منطقه‌ای شده!

ولی همانطور که در خیمه‌شب‌بازی پاکستان نیز شاهدیم، دولت آمریکا مناطق نفوذ و حاکمیت‌های دست‌نشاندة خود را به این سادگی‌ها رها نمی‌کند!‌ در پاکستان با بازگرداندن بی‌نظیر بوتو، در گیرودار کودتای نظامی، واشنگتن قصد آن داشت که به قدرت‌های منطقه‌ای «تفهیم» کند، اگر مجبور شده جهت حفظ مواضع آمریکا، در اسلام‌آباد کودتائی به راه بیاندازد، به هیچ عنوان حاضر نیست موضع «مخالفت» با این کودتا را در اختیار محافلی قرار دهد که از واشنگتن مستقیماً دستور نمی‌گیرند! در چنین سناریوی «تمامیت‌خواهانة» استعماری‌ای است، که مهرة سازمان سیا، ژنرال مشارف کودتا می‌کند، و مخالفت با همین کودتا را نیز خدمتگزار دیگر سازمان سیا، بی‌نظیر بوتو بر عهده می‌گیرد. به این ترتیب، تمامی مهره‌های شطرنج استعماری در پاکستان، در راستای منافع آمریکا، حداقل در آرایشی «کلاسیک» سازماندهی می‌شود، و اگر کودتا به دلایل سیاسی و بین‌المللی مجبور به عقب‌نشینی از «در» شود، نوکران دیگر سازمان سیا از «پنجره» وارد خواهند شد!

در کشور خودمان نیز همین «سناریو»، هر چند به صورتی تغییر یافته، برای ملت ایران نوشته شده! به این ترتیب که واشنگتن اگر به دلیل زیاده‌خواهی‌های استعماری در ایران، قصد مسلح کردن ملاجماعت را به سلاح‌هسته‌ای داشته باشد، تا بتواند بر مسکو و دهلی‌نو هر گونه فشار «سیاسی ـ استراتژیکی» که مایل است اعمال کند، به این معنا نخواهد بود که دست قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای را جهت حملات نظامی در ایران باز خواهد گذاشت! حملات «فرضی» نظامی آمریکا بر علیة ایران، در ید تبلیغات گروه‌های دیگری از «همسرایان» استعمار غرب قرار گرفته‌: اصلاح‌طلبان، مخالف‌نمایان، چپ‌نمایان، و ... همگی فعالیت‌های‌شان در چارچوبی سازمان یافته‌ که در صورت حملات نظامی بر علیة ایران، حملاتی که «آمریکائی» تلقی خواهد شد، واشنگتن بتواند مشتی عملة آمریکا را تحت عنوان مخالفان حکومت اسلامی، مخالفان آمریکا، و نهایت امر طرفداران «صلح»، زیر نظر سازمان سیا در ایران به قدرت برساند. دلیل اوج‌گیری تبلیغات جنگی بر علیة ملت ایران در سایت‌های مزدور و جیره‌خوار آمریکا بر روی امواج اینترنت فقط در همین «خلاصه» می‌باید جستجو شود. و اگر امروز شاهدیم که این تبلیغات ضدانسانی دامنگیر سایت‌های دولتی و حتی خبرگزاری رسمی حکومت اسلامی ـ ایرنا ـ شده، بر مجموعه‌ای از دو دلیل زیر می‌تواند تکیه داشته باشد.

دلیل نخست آنکه، پس از برگزاری نشست وزرای امور خارجة کشورهای همسایة عراق در استانبول، نشستی که ظاهراً بر محور «امنیت عراق» برگزار شد، روابط حاکمیت اسلامی با آمریکا در ابعادی «علنی» شده، که زمینة پیش‌بردن سیاست‌های دوگانه، جهت سرکوب فراگیر ملت ایران دیگر به صورت گذشته عملی نیست. شاخه‌های «سیاست‌های» استعماری ـ اسلام‌گرایان اصولگرا، سلطنت‌طلبان، اسلام‌گرایان «دمکرات»، و چپ‌نمایان ـ به ریشه‌های اصلی‌شان بازگشته‌اند، و همگی، تقریباً با بهره‌گیری از یک زبان «تبلیغاتی» واحد، از حملة آمریکا به کشور «حمایت» می‌کنند! در زبان تبلیغاتی اینان، آمریکا گویا «قصد» حمله دارد!‌

ولی دلیل دوم اینجاست که، ابعاد بحران‌های فزاینده در پاکستان و ترکیه هنوز روشن نیست! اگر بن‌بست پاکستان را استعمار، ظاهراً با یک کودتا، به شیوة معمول و متداول، به اصطلاح از جلوی پای خود برداشته، مشکل استراتژیک ترکیه و ارتباطات این کشور با منطقة شمال عراق هنوز دست نخورده باقی مانده. اگر ترکیه مجبور به عکس‌العمل نظامی در شمال عراق شود، نتایج آن به هیچ عنوان روشن نیست. و به همین دلیل است که چند روز پیش «نانسی پلوسی»، رئیس مجلس نمایندگان ایالات متحد، که پس از رئیس جمهور فرد دوم حاکمیت آمریکا به شمار می‌رود، رسماً اعلام داشته، «چراغ سبزی جهت حملة آمریکا به ایران صادر نشده!» این حرف در عمل به معنای «تهدید» دیپلماتیک رقبای آمریکا در منطقه است! و در همین احوال است که وزیر دفاع آمریکا سر از پکن در می‌آورد تا شاید موضع‌گیری کودتای آمریکائی در اسلام‌آباد را در چارچوب منافع چین تا آنجا که امکان دارد «توجیه» کند؛ در چنین شرایطی، «گدائی» حمایت چین از این کودتا، به صراحت نشان می‌دهد که واشنگتن تا چه اندازه به دست و پا افتاده!

همانطور که پیشتر نیز عنوان کرده‌ایم، بازگرداندن روابط سیاسی منطقه به دوران جنگ سرد، به معنای خواب‌های پریشان خواهد بود. «آرایش‌های» کلاسیک استعماری، ‌ از نظر استراتژیک به هیچ عنوان از معنا و مفهومی در شرایط فعلی برخوردار نیست. سیاستگزاران آمریکا و همتایان غربی آنان با تکیه بر صورت‌بندی‌های رایج و متداول، در عمل، خود را گرفتار سازماندهی‌هائی کرده‌اند که دیگر کارساز بحران‌ها نخواهد بود. همانطور که سیاست‌های «مردم‌گرای» خاتمی، و ژست‌های «اصولگرا» و «نیمه‌نظامی» مهرورزی نشان داد، در ابعاد سیاست منطقه‌ای دیگر «آرایش‌های» کلاسیک نتایج معهود را به دنبال نمی‌آورد. این اصل کلی را کشورهای روسیه و چین، ظاهراً قبول کرده‌اند، چرا که ساختار سیاسی این دو کشور دوران «بازسازی» و «تجدیدنظر» را پشت سر گذاشته، ولی آمریکائی‌ها هنوز به این دوران «بازنگری» پای نگذاشته‌اند، و با تکیه بر مشتی روابط پوسیده، که امروز دیگر از هیچ ارزش واقعی در عمل برخوردار نخواهد بود، هنوز بر همان «اصول» دوران گذشته پای می‌فشارند. ولی تحولات چند روز آینده در پاکستان، ترکیه و شاید ایران، به صراحت این «نزدیک‌بینی» سیاسی نزد آمریکائیان را علنی خواهد کرد.