۱.۲۴.۱۳۸۹

باشگاه بمب!









به دعوت دولت ایالات متحد، مسئولان بلندپایة حکومتی، و یا رهبران 48 کشور جهان از روز دوشنبه، 12 آوریل 2010، در نشستی تحت عنوان «کنفرانس امنیت هسته‌ای» در واشنگتن حضور به هم می‌رسانند. البته در اینکه اهداف واقعی، و نه نمایشی از این «کنفرانس» چیست مسئله نیازمند بررسی دقیق‌تری خواهد بود و در این راستا نخست می‌باید نگاهی به مواضع هسته‌ای کشورهای مختلف جهان داشته باشیم.

خارج از ایالات متحد و روسیه، دو کشور عمدة هسته‌ای که این نوع تسلیحات را به ابزار کنترل استراتژیک در مسیر منافع راهبردی و مالی و اقتصادی خود تبدیل کرده‌اند، دو کشور اروپای غربی، کشورهای چین، هند، پاکستان و اسرائیل نیز هسته‌ای «ارزیابی‌» می‌شوند. پس ابتدا بپردازیم به دو کشور عمده!

چند سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، ایالات متحد و اتحاد شوروی با تکیه بر زرادخانة هسته‌ای خود به روندی جان بخشیدند که بعدها آن را «دیپلماسی اتمی» نام نهادند! دقیقاً در چارچوب همین دیپلماسی، ایالات متحد و شوروی همزمان هم یکدیگر را «تهدید» می‌نمودند و هم بالاجبار می‌بایست در مورد مسائل جهانی به یک «توافق» اصولی دست می‌یافتند؛ امنیت و منافع هر دو وابسته به این نوع «توافق‌ها» شده بود! ارتباط «دیپلماتیک» بر محور سلاح‌های هسته‌ای نخست در سال 1963، تحت عنوان «حمایت از محیط زیست» و جلوگیری از آزمایشات گستردة هسته‌ای زیرزمینی و زیرآبی آغاز شد، ولی در اوج «جنگ سرد» پر واضح بود که این نوع «سازش‌ها» نهایت امر به همکاری‌های گسترده‌تری در زمینه‌های استراتژیک بین دو ابر قدرت خواهد انجامید، همکاری‌هائی که در سال 1963 فقط نخستین جرقة آن رویت شده بود! آخرین ویراست از این نوع همکاری‌ها در مسیر آنچه «کنترل تسلیحات هسته‌ای» نام گرفته، روز 8 آوریل سالجاری بین ایالات متحد و فدراسیون روسیه به امضاء رسید.

البته این «سازش‌های» استراتژیک حتی پیش از سال 63 بین مسکوی بلشویک و واشنگتن سرمایه‌دار به صور مختلف چه در سطوح دیپلماتیک، و چه به صورت شفاهی و غیرعلنی جریان داشته. ولی توافقنامه‌های «رسمی» توانست مسابقات تسلیحاتی را که دو ابر قدرت وقت از دیرباز جهت دستیابی به «نیروی برتر» هسته‌ای آغاز کرده بودند کمی «آرام» کند! به عبارت دیگر، سران دو ابرقدرت به این نتیجة «منطقی» رسیدند که به سری که درد نمی‌کند نمی‌باید دستمال بست! در نتیجه، زمانیکه فقط دو کشور در میدان برتری‌طلبی هسته‌ای با یکدیگر به رقابت برخاسته‌ بودند و بودجة عظیمی جهت کسب این برتری صرف می‌شد، توافقنامه‌ها از هر دست و هر نوع می‌توانست این امکان را فراهم آورد تا مسابقات تسلیحاتی به مجاری دیگری هدایت شود. گروهی از استراتژها سقوط امپراتوری شوروی را به دلیل همین چرخش استراتژیک تحلیل می‌کنند؛ مطلبی که از بررسی آن در حال حاضر خودداری می‌کنیم.

ولی همانطور که دیدیم ایالات متحد پس از فروپاشی اتحاد شوروی به صورت یک‌جانبه از اجرای مفاد بسیاری از این «توافقنامه‌» خودداری کرد. واشنگتن چه در ادبیات سیاسی، و چه در بیانات دولت‌مداران، از منظر نظامی خود را آمادة رهبری جهان می‌کرد! به دلیل شرایط ویژه‌ای که بر مسکو و اردوگاه سابقاً «شورائی» حاکم شده بود، آمریکا تمایلی به ادامة «سازش‌های هسته‌ای» با مسکو نشان نمی‌داد. ولی امکانات جهت اعمال یک «رهبری جهانی» از جانب واشنگتن آنقدرها که ایالات متحد می‌پنداشت نه مهیا بود و نه تأمین‌شان عملی به نظر می‌رسید! به همین دلیل است که بار دیگر آمریکا را با مسکو بر سر میز مذاکره جهت «کنترل تسلیحات هسته‌ای و نظارت بر مسائل نظامی» می‌بینیم.

در این میان موضع کشورهای دیگر کمی پیچیده‌تر، و غیرپایه‌ای‌تر است. به طور مثال کشورهای انگلستان و فرانسه که در اروپای غربی «هسته‌ای» تلقی می‌شوند، از منظر دیپلماتیک فقط تحت عنوان «متحدان» ایالات متحد در مذاکرات حضور به هم می‌رسانند؛ این دو کشور خارج از همکاری‌ با ایالات متحد فاقد «جایگاه» هسته‌ای‌اند. به همین دلیل ورود این کشورها به باشگاه «هسته‌ای» که پس از دست‌یابی شوروی سابق به «بمب» صورت گرفت از طرف مورخان نوعی «توطئه» جهت منزوی کردن روسیه در «شورای امنیت سازمان ملل» توصیف می‌شود. می‌دانیم که این کشورها در قلب شورای کذا از حق وتو برخوردارند و زمانیکه سه کشور، یعنی آمریکا، فرانسه و انگلستان از یک سیاست جهانی واحد پیروی کنند،‌ شوروی سابق در اقلیت قرار ‌می‌گیرد. در سال 1971، ورود چین به شورای امنیت سازمان ملل به همراه یک «بمب هسته‌ای» صورتبندی سیاسی و استراتژیک را در این شورا باز هم آشفته‌تر کرد.

چین، بر خلاف آنچه در بسیاری تحلیل‌های سیاسی معمول شده، نه در روزگاران اتحاد شوروی و نه امروز، نمی‌باید یک متحد فی‌نفسه و طبیعی «مسکو» تحلیل شود؛ این دو کشور از دیرباز درگیر مشکلات مرزی و سرحدات خود بوده‌اند. قسمت وسیعی از امپراتوری تزارها، خصوصاً در آسیای مرکزی و شرقی در مناطقی گسترش یافت که از منظر «نژاد» و مذهب و رسم و رسوم ساکنان‌اش بیشتر به پکن نزدیک بود تا به مسکو. و مسلماً پکن این «تصرفات» مسکو را با ناخرسندی دنبال می‌کرد. پس از پایان جنگ دوم و اوج‌گیری «مائوئیسم» نیز واشنگتن و مسکو سیاست‌های ضد و نقیضی در برابر پکن اتخاذ کردند. سیاست‌هائی که از همکاری نزدیک و نظامی تا تقابل علنی و حتی ایدئولوژیک متغیر بود. به طور مثال، مائوئیسم چین در دورة جنگ دوم از همکاری‌های دست‌و‌دل‌بازانة ایالات متحد جهت جنگ با اشغالگران ژاپنی بهرهمند شد، و حتی پس از شکل‌گیری «نهضت مائوئیست» در مقام حاکمیت آتی، آمریکا تمامی تلاش خود را به خرج ‌داد تا از طریق همکاری و ایجاد ارتباط با مائوئیست‌ها بر سیاست‌های شوروی سابق در این منطقه تأثیرات «مطلوب» اعمال کند!

ولی ارتباط پکن با مسکو از اینهم پیچیده‌تر بود. نخست مسئلة تضاد ایدئولوژیک بین مائوئیسم و استالینیسم مطرح می‌شود، ولی برخوردهای ایدئولوژیک زمانیکه جنگ کره آغاز شد جای خود را به تقابل‌های نظامی داد. همانطور که بارها گفته‌ایم در ساختار عقیدتی بلشویسم به اشتباه، منطقة‌ «اروپای شرقی» زمینة رویاروئی با سرمایه‌داری غرب تحلیل شده بود. تحلیلی کاملاً غلط که نهایت امر اتحاد شوروی را در افغانستان به زانو درآورد. با این وجود، بر پایة این تحلیل «رسمی»، شوروی‌ها در چارچوب سازش‌های استراتژیک خود با غرب تمایلی به درگیری در مناطق «غیراروپائی» نشان نمی‌دادند. مسکو به سرعت از برابر «جنگ» در شبه‌جزیرة کره عقب‌نشینی کرد؛ این دولت چین بود که پای به جنگ گذاشت و در عمل آمریکا را در کره شکست داد، چرا که اگر مسکو الزامات آسیائی برای خود نمی‌دید، چین به هیچ عنوان دچار توهم نشده بود. جالب اینجاست که این موضع‌گیری بار دیگر، در جنگ ویتنام نیز طابق‌النعل‌بالنعل تکرار می‌شود! به هر تقدیر، زمانیکه چین پای به «باشگاه هسته‌ای» گذاشت، یک پیروزی بر ارتش ایالات متحد در کرة شمالی در جیب داشت و یک جنگ فرسایشی را بر علیه واشنگتن و مسکو در ویتنام رهبری می‌کرد؛ واشنگتن، در مقام ارتش اشغالگر و مسکو، در مقام گروگان سیاست‌های «خلقی» پکن!

دلیل پذیرش عضویت چین همزمان در سازمان ملل و شورای امنیت که در عمل به اخراج «تایوان»، دولت تحت‌الحمایة آمریکا و انگلستان از همین سازمان منجر شد، موضع چندلایه و پیچیدة «مائوئیسم» در صحنة دیپلماسی منطقة آسیای شرقی و جنوبی بود. این موضع پیچیده هنوز نیز در عمل حضور دارد، هر چند تحت شرایط اقتصادی جدید چین بیشتر علاقمند به بازی‌های مالی شده، و «تفریحات» نظامی و ایدئولوژیک را به پشت صحنه رانده!

ولی در کنار کشورهای هسته‌ای، از هند نیز می‌باید سخن به میان آورد. روی آوردن دمکراسی هند به آزمایشات هسته‌ای دقیقاً پس از قدرت‌گیری چین، به دلیل پیروزی کامل این کشور در ویتنام آغاز شد: سال 1974! هند که قدرت‌گیری چین را با نگرانی بسیار دنبال می‌کرد، پس از علنی شدن شکست ایالات متحد در ویتنام، با توسل به آزمایشات هسته‌ای قصد داشت پکن را از ماجراجوئی‌های فرامرزی در سرحدات هند برحذر دارد. در این میان مسلماً کمک‌های اتحاد شوروی سابق نیز کارساز بوده؛ مسکو به دلیل پیروزی ارتش چین در کشور همسایه‌اش، ویتنام بر ارتش آمریکا و به گروگان گرفتن سیاست مسکو در منطقه از آنچه پیش آمده بود آنقدرها رضایت نداشت و از این می‌هراسید که واشنگتن پیشدستی کرده چین را به صورتی جدی به جان منافع مسکو در منطقه بیاندازد. از طرف دیگر، آنچه از منظر استراتژیک اهمیت دارد این اصل کلی است که سلاح‌های هسته‌ای چین از برد کافی جهت تهدید ایالات متحد برخوردار نیست؛ هنوز هم این سلاح‌ها مسکو را هدف قرار داده!

در دنبالة همین سیاست‌ها بود که در سال 1998، در بحبوحة «آقائی‌ها» و یک‌جانبه‌گرائی‌های ایالات متحد در سطح جهانی، دهلی‌نو رسماً به باشگاه کشورهای دارندة سلاح‌هسته‌ای وارد شد و از این طریق هم بر بلندپروازی‌های پکن در منطقة آسیای جنوبی و شرقی نقطة پایان گذاشته شد و هم پیام مشخصی به واشنگتن ابلاغ ‌گردید. آمریکا که در ماجرای تسلیح هند به سلاح‌هسته‌ای کاملاً غافلگیر شده بود، آناً ناخشنودی خود را با «اهداء» سلاح هسته‌ای به کشور پاکستان نشان داد. پاکستان نیز در سال 1998 به عنوان یک «قدرت هسته‌ای» پای به میدان دیپلماسی آسیای جنوبی و غربی می‌گذارد!

همانطور که می‌بینیم، روند رشد «دیپلماسی هسته‌ای»، دیپلماسی‌ای که ‌آغازگران اصلی آن واشنگتن، مسکو‌ و لندن بودند، پس از جنگ دوم در مسیری قرار گرفته که می‌تواند به صورت جدی صلح جهانی را نهایت امر به مخاطره بیاندازد. اینکه امروز واقعاً توانائی‌های «هسته‌ای» پکن، دهلی‌نو و اسلام‌آباد، و به طبع اولی «تل‌آویو» چیست، آنقدرها اهمیت ندارد! حتی کارآئی‌ سلاح‌های هسته‌ای لندن و پاریس نیز دیگر مهم نیست. مسئلة قابل بحث این است که واشنگتن و مسکو از طریق گسترش «فرضی» شمار اعضای «باشگاه هسته‌ای» در عمل سعی در یارگیری در صحنة دیپلماسی جهانی در چارچوب منافع استراتژیک، مالی و اقتصادی خود دارند، و این «یارگیری‌ها» می‌تواند تا کوچک‌ترین و بی‌ثبات‌ترین پایتخت‌های جهان همچنان تداوم یابد! ادامة این مسیر همانطور که می‌‌توان حدس زد عمل بسیار نابخردانه‌ای است.

از آنجا که پس از فروپاشی دیواره‌های امنیتی «جنگ‌سرد» شاهد گسترش فعالیت‌‌های تروریستی در سطح جهان هستیم، خارج از اینکه این سازمان‌ها و تشکیلات از کدامین مجاری از نظر لوژیستیک، مالی و اطلاعاتی «تغذیه» می‌شوند، و بدون در نظر گرفتن «اهداف»‌ واقعی و یا نمایشی این «گروه‌ها»، امکان اینکه «تروریسم هسته‌ای» نیز به فهرست افتخارآفرین بازی‌های «دیپلماسی اتمی» اضافه شود وجود دارد. اینجاست که واشنگتن زنگ‌خطر را به صدا درآورده، از احتمال دست‌یابی «تروریست‌ها» به سلاح هسته‌ای سخن می‌گوید! ولی به استنباط ما، با در نظر گرفتن مواضع غیرانسانی واشنگتن، چه در بمباران اتمی ژاپن، و چه در زمینة تسلیح دولت‌های پوشالی پاکستان و اسرائیل به این سلاح‌ها، از «زنگ خطر» واشنگتن نمی‌باید عطر همکاری‌های سازنده در سطوح بین‌المللی به مشام برسد؛ این «تهدیدی» است علنی، به احتمال زیاد نوعی «بلوف دیپلماتیک» است بر علیه «رقبا»! و با توجه به روند رشد «دیپلماسی هسته‌ای»، نهایت امر می‌باید زنجیرة این دیپلماسی را در قلب دولت جمکران نیز مورد بررسی قرار داد.

می‌دانیم که حکومت اسلامی، همچون نمونه‌های پاکستان و اسرائیل فاقد «زنجیرة» فناوری‌های لازم جهت گسترش کاربردی جنگ‌افزارهای هسته‌ای است. اینکه جمکرانی‌ها مسلح به سلاح هسته‌ای باشند، یا از طریق همکاری غربی‌ها امکانپذیر می‌شود، و یا بیشتر یک «بلوف» سیاسی است تا یک دیپلماسی مسئولانه! با این وجود به صراحت می‌توان دید که آنچه از روز نخست «دیپلماسی هسته‌ای» نام گرفته، و در فردای پایان جنگ دوم جهانی روسیه و آمریکا را در تقابل با یکدیگر قرار داده، چگونه پس از انتقال تکنولوژی به انگلستان و فرانسه، سر از چین به در ‌آورد و در مورد هند و پاکستان و اسرائیل روی کاغذ و یک‌شبه «موجودیت» یافت. با کمی دقت در مسیر این «تحولات» در می‌یابیم که آنچه از روز نخست اهمیت داشته، نه صلح جهانی و اجتناب از کاربرد سلاح‌های هسته‌ای که تقابل منافع نهائی دو ابرقدرت بوده! این تقابل امروز تغییر شکل یافته و در قالب «تقابل محافل» ظهور کرده و هر چند مرزها را ترک گفته، در عمل به اوج خود رسیده. این است جنگ محافل! یک جنگ «بی‌جبهه» و «بی‌چهره»‌‌ که طی دو دهة گذشته تحت عنوان «تروریسم» به جهان تحمیل شده.

به استنباط ما در چارچوب گسترش همین زنجیرة استراتژیک می‌باید «بحران هسته‌ای» حکومت اسلامی را نیز مورد بررسی قرار داد. اینکه کنفرانس واشنگتن تا چه حد حافظ صلح جهانی از کار در آید، جای بحث و گفتگو دارد. ولی این سئوال حداقل در مورد کشور ایران مطرح خواهد شد: در شرایطی که برخی محافل غربی به دلیل تهاجم مالی و اقتصادی گستردة فدراسیون روسیه به مسئلة نفت و گازطبیعی با مشکلاتی روبرو شده‌اند، و این تهاجم نهایت امر قسمت عمده‌ای از حاکمیت بریتانیا، مهم‌ترین متحد ایالات متحد را از بازار نفت جهان به بیرون پرتاب خواهد کرد، چگونه این محافل خواهند توانست با تکیه بر نتایج این کنفرانس از کاربرد «تهدیدات هسته‌ای» در این منطقه پیش‌گیری کنند؟ می‌بینیم که تهدیدات منطقه‌ای امروز از پکن، دهلی‌نو، اسلام‌آباد و تل‌آویو پای به تهران گذاشته، و از قضای روزگار در شرایط فعلی، از منظر استراتژیک، جهان از همیشه متزلزل‌تر است.

به همین دلیل، تحت عنوان «کنترل» جمکرانی‌ها، برخی محافل جهانی قصد القاء این ایدة هولناک را دارند که «امکان» تجهیز کشوری که در چنگ ملا و پاسدار و چماق‌کش اسیر است به جنگ‌افزار هسته‌ای می‌تواند مورد بررسی جدی قرار گیرد! هدف نهائی تهدیدکنندگان مسلماً این است که با تکیه بر این نوع «تهدیدات»، برخی موضع‌گیری‌های مالی، نفتی و نظامی را برای محافل خودی «دوستانه‌تر» کنند! ولی نمی‌باید فراموش کرد که جنگ‌های اول و دوم جهانی نیز فقط به دلیل همین تقابل محافل مختلف شکل گرفت. شاید وحشت از انفجارات هسته‌ای و تبعات آن اکنون بعضی از این محافل را از خواب غفلت بیدار کرده باشد؛ یا شاید امروز با تشکیل چنین کنفرانس‌هائی بعضی‌ها «امید» خود را به این نوع بیداری‌ها در عمل نشان می‌دهند.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ آدردرایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ فورشیرد

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر







فیلترشکن‌های جدید13آوریل2010

aeroproxy.co.cc
surfer-guard.co.cc
artinforex.co.cc
babahproxy.co.cc
secureddforex.co.cc
pilekbaen.co.cc
splithunter.co.cc
tracking-up.co.cc
dragonsurf.co.cc
forexchart.co.cc
sauceproxy.co.cc
canaction.info
behindblaze.info
inallow.info
venatu.co.cc
goingthis.info
fastblaze.info
allblaze.info
thrudash.info
yamgp.net
bitvise.co.cc
proxyby.com
closedbsd.co.cc
forexclings.co.cc
tonforex.info
topfastweb.co.cc
nervforex.co.cc
forexart.co.cc
takesheout.co.cc
proproxian.info
gaplenan.co.cc
exorcismus.co.cc
arcfour.co.cc
fast-trust.co.cc
diiforex.co.cc
salepkulit.co.cc
peaceways.co.cc
lasik-eyes.co.cc
fast-freeze.co.cc
stoputforex.co.cc
multipleproxy.co.cc
tranforex.info
chelovechki.co.cc
nisforex.co.cc
speed-detector.co.cc
zyngaproxy.co.cc
forexstochastic.co.cc
chiquitabonita.co.cc
securework.co.cc
helsinki.cz.cc


۱.۲۲.۱۳۸۹

نت‌های همایونی!









در وبلاگ امروز نخست نگاهی خواهیم داشت به برخورد دولت احمدی‌نژاد با مطبوعات و رسانه‌های «خودی» و جنگ داخلی قدرت در ایران، سپس تحلیلی شتابزده از مصاحبة اخیر رضا پهلوی ارائه خواهیم کرد. پس ابتدا بپردازیم به بحران مطبوعاتی و جنگ قدرت «خودی» در حکومت اسلامی.

همانطور که انتظار می‌رفت، حکومت «بحران‌ساز» ملایان نمی‌تواند بدون ایجاد عامل اصلی «ثبات» خود، یعنی «بحران» روزگار بگذراند. این بحران می‌باید به عناوین مختلف و در جبهه‌های متفاوت همه روزه تولید و بازتولید شود تا در این میانه به دولت امکان دهد که به عنوان «نمایندة بلامنازع حاکمیت» در قلب این بحران خودنمائی‌ کرده دستگاه اجرائی را از این طریق به «ارزش» بگذارد. با این وجود می‌باید قبول کرد که در شرایط فعلی بحران‌سازی‌های حکومت اسلامی همچون ضربة شمشیری است که بر امواج دریا فرود ‌آید؛ نه هدف مشخصی دنبال می‌کند و نه می‌تواند در چارچوب منافع دولت و حاکمیت مسیر مشخصی به خود بگیرد.

دولت احمدی‌نژاد هیچ اهرم «مستقلی» برای ادارة کشور در اختیار ندارد و به هیچ عنوان قادر به ایجاد چنین اهرم‌هائی نیز نخواهد بود. این دولت وارث یک مجموعه ساختار استعماری است که تماماً پس از کودتای میرپنج به تدریج در کشور مستقر شده‌. این ساختار که اختیار اصلی آن به دست «محافل» است، نه از دولت دستور می‌گیرد و نه اصولاً به مجلس، قوة قضائیه و دیگر «نهادهای» حکومتی حسابی پس می‌دهد. پایة اصلی این ساختار استعماری که در اینجا آنرا «دولت پنهان» می‌خوانیم بر «محافل خفیه» که اغلب نظامی و امنیتی‌اند استوار شده و این محافل مستقیماً از مجاری استعماری کسب تکلیف می‌کنند. در نتیجه، اگر امروز شاهد درگیری میان شاخک‌های «دولت» هستیم، می‌باید ریشه را در درگیری‌های «بین‌المحافل» جستجو کرد، نه در اهداف دولت؛ این دولت اصولاً «اهدافی» را دنبال نمی‌کند که با مخالفان فرضی آن‌ سرشاخ شود!

با این وجود، در چارچوب تحلیلی که از شرایط جاری کشور در دست است، طرفداران برقراری دمکراسی سیاسی در ایران می‌باید از این «بحران‌ بین‌المحافل» استقبال به عمل آورند. دلیل نیز روشن است. امروز درگیری جریانات متفاوت در درون حاکمیت به معنای گشوده شدن واقعی فضای سیاسی خواهد بود. خلاصة کلام این درگیری‌ها سوای «دستورات» جمشید آموزگار جهت بازسازی فضای سیاسی «رستاخیزی» و یا تحولات خیابانی طی دوران ملاممد خاتمی است. طی دوران آموزگار در پس آنچه «فضای باز سیاسی» خوانده می‌شد، تلاش «محافل» بود جهت فروپاشانی حکومت و جایگزینی آن با ساختاری سرکوبگرتر. در دوران ملاممد خاتمی نیز همین صورتبندی با تفاوت‌های جزئی چشمگیر بود. در صورتیکه امروز درگیری‌های درون ساختاری به هیچ عنوان در مسیر فروپاشانی قرار ندارد؛ به دلیل تقابل منافع «محافل»، دولت احمدی‌نژاد جهت حفظ ساختار خود بالاجبار به قانون و محدوده‌های حقوقی «متوسل» شده. عملی که در حاکمیت‌های استعماری و استبدادی اصولاً «رایج» نیست.

در یک حکومت استعماری و استبدادی چه دولت «قدرقدرت» بر تخت «ضحاکی» تکیه زند و چه به دلیل استبداد دیرپای، آشوب و هیاهوسالاری و حکومت‌ خیابانی بر سرنوشت ملت حاکم شود، از یک اصل اساسی گریزی نیست: پدیده‌ای که پیوسته از صحنه «غایب» باقی می‌ماند «قانون» است. در این ساختارها «قانون» نمی‌باید از قدرت عملی و تشکیلاتی برخوردار شود، چرا که اگر تکیه بر «قانون» روالی عادی تلقی شود، چنین قانونی در فرداهای دیگر، تبدیل به سدی عظیم در برابر همان‌هائی خواهد شد که امروز قصد بهره‌برداری از «نعمات‌اش» را دارند. فلسفة «غیبت قانون» در جوامع استعمارزده در همین نکتة ظریف می‌باید جستجو شود. در ساختار دولت استعماری قدرت عمل اوباش و اراذل سازماندهی شده و دستگاه‌های سرکوب، قدرتی که فقط برخاسته از ماشین «استبدادسازی» اجنبی است، جایگزین «قانون» خواهد شد. کلیدواژة جامعة استعمارزده قانون‌شکنی است.

به همین دلیل بود که میرجلاد موسوی، که خود از جمله قانون‌شکن‌ترین اوباش حکومت اسلامی به شمار می‌رود، طی مبارزات «آزادیخواهانة» جماعت «سبز»، بجای برخورد قانونی با پدیدة استبداد حکومتی فقط می‌کوشید که با ایجاد هیاهو و بحران‌سازی خیابانی فضای اجتماعی و سیاسی را به التهاب بکشاند. ایشان نه برنامه‌ای پیشنهاد می‌کردند، و نه برای «آزادیخواهی‌های» فرضی خود چارچوبی جز خط امام می‌شناختند!‌ به طور مثال، ایشان از طرفداران «فرضی‌شان» هیچگاه درخواست نکرده‌اند که با تحریم انتخابات، و عدم شرکت در گردهمائی‌های دولتی و فرمایشی، مخالفت خود را با قوانین جاری نشان داده، خواستار تحکیم روندی دمکراتیک‌تر بر انتخابات و مسائل اجتماعی کشور شوند. ایشان در عمل، با به کارگیری روش‌هائی که شاهد بودیم، نه حاکمیت را تهدید ‌کردند، نه دولت دست‌نشانده را؛ جنبش سبز با این روش‌ها فقط «ملت ایران» را تهدید می‌کرد.

همانطور که روح‌الله خمینی، رهبر اینان پس از دریافت دستور تشکیل حکومت اسلامی از دست‌های مقدس استعمار، آناً نوک شمشیر ملایان را متوجة قلب ملت ایران کرد. وی به بهانة مبارزه با «دربار فاسد» و سپس با سلطنت‌طلب، آمریکا، صدام حسین، منافق، کمونیست خدانشناس و ... تنها هدف غائی و نهائی‌اش سرکوب ملت ایران بود. تمامی تلاش‌های دمکراتیک و سازمان‌پذیر که قادر به تحکیم پایه‌های حکومت قانون در کشور بود توسط شخص روح‌الله خمینی مورد تهاجم قرار گرفت. سرکوبی که توسط این فرد بی‌خرد و خودفروخته در کشور به راه افتاد تبعاتی تاریخی دارد که فقط‌ آیندگان خواهند توانست از ابعاد واقعی آن پرده‌ بردارند. اختناق، نابودی مطبوعات، فروپاشانی بافت‌طبقات، مهاجرت گستردة ایرانیان به خارج از کشور، اسارت طبقات اجتماعی و به ویژه زن ایرانی در زنجیرة «مقدسات»، و نهایت امر ریختن خاک مردة شیعی‌گری بر فرهنگ و هنر و سینما و موسیقی و ادبیات کشور؛ اینهمه به بهانة حمایت از «اسلام»! تو گوئی این «دین» لعنتی، هر چه هست و نیست، جهت حفظ موجودیت‌اش نیازمند چاقوکشان حوزه و بازار تحت زعامت مشتی آخوند و ملای فاسد و خودفروخته است.

جالب اینجاست که امروز، به دلیل تقابل «بین‌المحافل» که در فضای سیاست ایران بروز کرده، حمایت یکدست «استعماری» از بنیاد استبداد در ایران تحت‌الشعاع قرار گرفته. به همین دلیل است که «دین‌پناهان» قانون‌شکن و خودفروخته‌ای که با دریوزگی قدرت، دست‌بوسی این و آن، و به زیرپای گذاشتن حق ملت ایران در دولت و مجلس فرمایشی جائی برای خود دست‌وپا کرده‌اند، امروز گروه گروه همکاران اوباش خود را به قربانگاه می‌فرستند، باشد که چند روزی فرجه جهت حفظ موجودیت خودشان فراهم آید. دقیقاً حکایت همان کارمندان عالیرتبة وزارت امور خارجة جمکران است که پس از لات‌بازی‌های «جنبش سبز»، در خارج از کشور «تقاضای» پناهندگی فرموده‌اند! تو گوئی ما ملت کوریم و نمی‌دانیم چه گروه افراد و چه رده «خودفروخته» در دستگاه امام زمان به مأموریت‌های «نان و آب‌دار» در مناطق خوش‌آب‌وهوا اعزام می‌شوند! تو گوئی ما ملت نمی‌دانیم که این نوچه‌ها و نورچشمی‌ها از کدامین فیلترها رد شده‌اند تا با جیب‌های پر از دلار به نروژ‌ و ژاپن و سوئد و ... «اعزام» گردند.

بله، ملت ایران نمی‌باید همان اشتباهی را تکرار کند که طی هیاهوی استعماری‌ای که به کودتای 22 بهمن انجامید مرتکب شد؛ اوباش حکومت می‌باید در چارچوب قوانین جاری کشور پاسخگوی مسئولیت‌های‌شان باشند. احدی حق ندارد به شیوة آغامحمدخانی نه مجرمان «فرضی» را یک‌شبه از دم تیغ بگذراند، و نه به شیوة «پدر» طالقانی، به مشتی آدمکش و خودفروخته که جاشویان پلید سفینة استعمار در کشورند «امان» بدهد! خلاصه بگوئیم، اگر ادعای حمایت از یک حکومت قانونی را دارید در همینجا می‌باید به صراحت بگوئید، هر که جرمی مرتکب شده در چارچوب قوانین می‌باید جوابگوی اعمالش باشد. مسئولیت اعمال به همان اندازه شامل حال علی خامنه‌ای می‌شود که شامل پاسدار دم در خانه‌اش!

در فرصتی که باقی است نگاهی به مصاحبة رضا پهلوی می‌اندازیم. در مصاحبه‌ای که اختر قاسمی با رضا پهلوی صورت داده و متن آن در گویانیوز، مورخ 20 فروردینماه سالجاری منتشر شده، مطالب بسیاری وجود دارد که قابل بررسی است. هر چند هم مهلت ما محدود است و هم حوصلة خوانندگان. در آغاز مطلب قسمتی از اظهارات رضا پهلوی به این شرح آورده شده:

«آيا شما خوش‌تان می‌آيد که قضاوت من از شما بر مبنای عملکرد والدين‌تان باشد؟»

باید عنوان کنیم که حداقل نویسندة این وبلاگ و همفکران‌اش قضاوت در مورد رضا پهلوی را بر مبنای عملکرد والدین‌ ایشان قرار نداده‌اند. و ما مطمئن‌ایم ایرانیانی که به چنین عمل احمقانه‌ای دست یازند بسیار قلیل خواهند بود. با این وجود زمانیکه مصاحبه‌ها و اظهارنظرهای رضا پهلوی را بدون در نظر گرفتن وابستگی خانوادگی‌شان بررسی می‌کنیم، در کمال تأسف جز تکیة وی بر مرده‌ریگ نظام گذشتة کشور که جز فاشیسم مک‌کارتیست نبود، مطلب قابل عرضی نمی‌یابیم، و این است مشکل ما! هر چند این مشکل رضا پهلوی نباشد.

در مصاحبة ایشان از دمکراسی سیاسی، نقش گروه‌ها و افراد و احزاب، و ... سخن فراوان به میان آمده، ولی ما در این میان فقط به بررسی چند نکتة محدود اکتفا خواهیم کرد. نخست اینکه، برای سخن گفتن از دمکراسی سیاسی می‌باید در گام اول «دمکراسی» را شناخت. و ما این «شناخت» را در افکار و عقایدی که به نام رضا پهلوی منتشر می‌شود نمی‌بینیم. اینکه کشور ایران طی 80 سال گذشته جولانگاه استعمار غرب بوده، و در چارچوب منافع لندن و واشنگتن «مک‌کارتیسم» تبدیل به نوعی «فرهنگ دولتی» در کشور شده جای تردید نیست. از قضای روزگار، این همان «مک‌کارتیسمی» است که امروز نیز بر جمکران حکومت می‌کند، هر چند در آغاز فتنة خمینی، «انقلاب» اسلامی در تبلیغات غربی‌ها نوعی کمونیسم معرفی می‌شد!

در ثانی، دمکراسی سیاسی می‌باید بر اساس یک نگرش «انسان‌محور» گسترش یابد، و این نگرش، همانطور که بالاتر گفتیم نیازمند گسترش «قانون‌گرائی» است؛ با این تفاوت که در یک دمکراسی سیاسی، قانون نه در چارچوب قرآن و شرعیات و «یاسای چنگیزی» و ایدئولوژی،‌ که در راستای احترام به حق انتخاب آزاد انسان‌ها، و حمایت دولت از فردیت‌ها می‌باید تنظیم ‌شود. به عبارت دیگر، جمع کردن «مردم» در این میدان و آن میدان به هواداری از فرد بخصوصی به هیچ عنوان نشانة «دمکرات» بودن فرد کذا نخواهد بود! این تجمع‌ها می‌تواند نوعی فاشیسم و جمع‌گرائی و قبیله‌پروری باشد، اما دمکراسی هیچ ارتباطی با جمع‌گرائی ندارد؛ و بر خلاف آنچه رایج شده، حکومت «مردم» هم نیست.

این انسان‌ها هستند که در دمکراسی، در چارچوب قوانینی انسان‌محور و مسئولانه «سخن» می‌گویند، می‌نویسند، فعالیت مالی و اقتصادی و بازرگانی و فرهنگی دارند، هر چند فعالیت‌های‌شان خوشایند این و آن، خصوصاً خوشایند این دولت و آن «مردم» نباشد. ما در سخنان رضا پهلوی هیچگاه با این مفاهیم روبرو نشده‌ایم. پس قبول این امر که وی یک «دمکرات» است برای ما مشکل بزرگی ایجاد می‌کند، چرا که واقعیت جز این است!

اگر نخست «دمکراسی» را به طور خلاصه تعریف کردیم، اینک باید به تعریف «دمکرات» پرداخت. به تعریف فردی که به این دمکراسی سیاسی معتقد است و حامی آزادی انتخاب انسان و فردیت‌های اوست. آیا در اطراف رضا پهلوی چنین افرادی می‌بینیم؟ متأسفانه خیر! در اطراف وی یا بازماندگان رژیم مک‌کارتیست آریامهری را خواهیم یافت، یا پاسدارها و چاقوکشان فراری‌ و نادم حکومت اسلامی را! آیا با چنین «لشکری» می‌توان به جنگ استبداد رفت؟ به هیچ عنوان! مبارزه با استبداد نیازمند نیروی سیاسی لازم است؛ این نیرو در کنار رضا پهلوی دیده نمی‌شود. اصولاً کسانیکه در فضای سیاست ایران از دیرباز فعال شده‌اند معمولاً در همان ارتباطات دوران «جنگ سرد» دست و پای می‌زنند. اینان خواستار «حکومت‌اند»!‌ با کشور و روند مسائل کاری ندارند، برای‌شان تفاوتی هم نمی‌کند که در چه شرایطی دست‌شان به قدرت برسد. این نگرش احمقانه، اگر نگوئیم نوکرصفتانه فقط یک مسئله را ثابت خواهد کرد: وابستگی تام و تمام اینان به محافل استعماری. چگونه می‌توان تصور کرد که بدون حمایت محافل استعماری افرادی، «یک پا کفش و یک‌ پا گیوه» همچون روح‌الله، بنی‌صدر، قطب‌زاده، احمدی‌نژاد، خامنه‌ای و ... از ناکجاآباد راه افتاده، یک‌شبه در رأس حکومت یک کشور بی‌نهایت استراتژیک همچون ایران قرار گیرند؟ ولی این دوران دیگر سپری شده. اینگونه «تغییر و تحول‌های» یک‌شبه دیگر امکانپذیر نیست، می‌باید نیروهای تازه و نگرش‌های نوین به میدان آورد؛ آیا در اطراف رضا پهلوی از این نیروها و نگرش‌ها اثری به چشم می‌خورد؟ جواب منفی است.

آنچه پیوسته در سخنان وارث سلطنت مورد تأکید قرار می‌گیرد وضعیت معیشتی و سازمانی وابستگان به دولت و حکومت جمکران در صورت بروز تحولات سیاسی است! خیلی جالب است، در کشوری که میلیون‌ها انسان از گرسنگی رنج‌ می‌کشند، و میلیون‌ها انسان به دلیل افکار و عقاید سیاسی از کشور آواره شده‌اند، کسی که خود را در مقام رهبری یک جنبش ملی و ظاهراً دمکراتیک قرار داده، دل‌نگران کارمندان حکومت اسلامی و پاسدارها و بسیجی‌ها باشد! آیا در چنین شرایطی می‌توان از رضا پهلوی «دمکرات» سخن گفت؟ به هیچ عنوان! پاسدار جماعت اگر مجرم است که می‌باید به دادگاه برود، اگر هم نیست که کسی کاری با او ندارد. این «عفو ملوکانه» چیست که مرتباً در سخنان رضا پهلوی ظهور می‌کند، ایشان که خود را پادشاه هم نمی‌دانند چطور شده که هنگام برخورد با چماق‌کش‌های حکومت اسلامی خود را در مقام شاهنشاه بخشندة مهربان می‌گذارند و فرمان «عفو» صادر می‌کنند؟

قضیه به استنباط ما روشن‌تر از آن است که نیازمند توضیح باشد. ‌ همانطور که پیشتر نیز گفته‌ایم رضاپهلوی به این توهم دچار شده که با استفاده از ساختار پوسیده و استعماری دولت جمکران و سپاهیان انقلابی و خیابانی و چماق‌کشان این حکومت قادر خواهد بود از طریق حمایت اجنبی قدرت را تصاحب کند! باید گفت، این نوع تصاحب قدرت با دمکراسی سیاسی هماهنگی و تجانس که ندارد هیچ ، در تضاد کامل نیز قرار می‌گیرد. پس ایشان بهتر است بیش از این‌ها در بوق دمکراسی ندمند، که نت‌های‌شان از گام خارج است.

ولی در اینجا مطلب دیگری نیز می‌باید مطرح شود. بارها و بارها خبرنگاران مختلف از رضا پهلوی پرسیده‌اند: شما که هستید و چه هستید؟ جواب ایشان نیز همیشه این بوده: هر چه مردم بخواهند! صریحاً بگوئیم، این پاسخ‌های چاکرانه از دهان کسی که از جایگاه اجتماعی خود آگاه است بیرون نمی‌آید، کسی که خودش را پادشاه نمی‌داند نمی‌تواند از دیگران این انتظار را داشته باشد. ولی پادشاهی مثل دوران خوش میرپنجی و آریامهری نیست؛ به قول روبسپیر، انقلابی سیه‌کار انقلاب فرانسه: پادشاه یا سلطنت می‌کند و یا برای حفظ تاج و تخت خود می‌جنگد و می‌میرد، راه سومی برای پادشاه وجود ندارد. میرپنج و آریامهر پادشاه نبودند، کودتاچی و فراری بودند؛ ‌ اگر رضا پهلوی می‌خواهد دست به عملی بزند می‌باید مسئولیت آن را نیز در برابر دیدگان جهانیان قبول کند؛ ما این مسئولیت‌پذیری را در وی نمی‌بینیم. پنهان شدن در پس پردة‌ ابهام فاشیستی «مردم»، رضا پهلوی را فقط در جایگاه روح‌الله خمینی تثبیت می‌کند، نشانی از دمکرات بودن وی ندارد.

در پایان می‌باید بگوئیم موضع مبهم و پوچ رضا پهلوی در مورد بنیاد دین نیز مزید بر علت ‌شده. برخلاف آنچه عنوان می‌شود، در یک نظام سلطنتی، خصوصاً یک نظام سلطنتی دمکراتیک، پادشاه نمی‌تواند «لائیک» باشد! مسئولیت بنیاد دین در یک دمکراسی با شخص پادشاه است. این پادشاه است که به عنوان زمامدار «بنیاد الهیت» افسار ارباب دین را در دست دارد و می‌باید به اینان حالی کند که بر خلاف سیاست دولت منتخب و پارلمان حق دخالت در امور سیاسی را ندارند. کسانیکه در لباس روحانیت بر علیه «اصل لائیسیته» در یک دمکراسی قد علم کنند می‌باید توسط پادشاه خلع لباس شوند، نه توسط یک سرهنگ شهربانی و ژاندارمری! رضا پهلوی که مرتباً از سلطنت‌های اروپای شمالی سخن به میان می‌آورد بهتر است بجای این بررسی‌های «ظاهری»، نگاهی نیز به مسئولیت‌ دربار در قبال دمکراسی در این کشورها بیاندازد.

تا به حال در هیچیک از اظهارات رضا پهلوی سخنی در مورد ارتباط اندام‌وار پادشاه با روحانیت به میان نیامده! ایشان حتماً می‌پندارند که همان روابط «شیخ و شاه» که توسط سفارت انگلستان طی دوران میرپنج و آریامهر بر سیاست کشور سایه انداخته بود، اینک نیز در جهان «پساجنگ سرد»‌ می‌تواند «بازتولید» شود. زهی خیال باطل!

و اما مسائلی که در موضع‌گیری‌های مخرب رضا پهلوی مشاهده می‌شود، و مواضعی که نهایت امر هم شخص وی را به عنوان یک رهبر پتانسیل سیاسی کاملاً به زیر سئوال می‌برد، و هم به این گمانه دامن می‌زند که رضا پهلوی اصولاً فاقد شناخت درست از سیاست و مسائل کشورداری است، به این مختصر محدود نخواهد ماند. فقط بگوئیم مواضعی که به اختصار در اینجا مورد بررسی قرار دادیم، نشان می‌دهد که حمایت وی از «انسان‌محوری» و دمکراسی سیاسی در ایران آنقدرها که در بوق و کرنا گذاشته شده واقعی و پایه‌ای نمی‌تواند باشد.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ آدردرایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ فورشیرد

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر







فیلترشکن‌های جدید11آوریل2010

cpuusages.co.cc
pallmalls.co.cc
fast-hunter.co.cc
restinpeacepoland.co.cc
forceon.co.cc
proxycorner.co.cc
scanning-bypass.co.cc
angelfreesurf.co.cc
freesurferbypass.co.cc
unblocker-smart.co.cc
mbahalbatar.co.cc
ketoprakan.co.cc
broadcastproxy.info
bombplanted.co.cc
fullyanonymous.co.cc
forex-unhidenme.co.cc
leacooper.co.cc
mardjoko.co.cc
new-fast.co.cc
deagle.co.cc
easy-tool.co.cc
newxbox.info
randomgames.info
obezyanka.co.cc
trustedblue.co.cc
happy-browsing.co.cc
gzip.co.cc
kopetbotnic.co.cc
iq-challenge.co.cc
market-consultants.co.cc
securezone.co.cc
sleepingcat.co.cc
protectedzone.co.cc
macontish.co.cc
trafficjunky.co.cc
new-surfmatic.co.cc

hushabye.co.cc
hktravels.co.cc
taiwantravels.co.cc
brutetobrowse.co.cc
sublforex.info
yourmajesties.co.cc
mangistenes.co.cc
proxyskom.co.cc
nonego.co.cc
chronicorders.co.cc
shytocry.co.cc
safetyweb.co.cc




۱.۲۰.۱۳۸۹

بستة هسته‌ای!









نهایت امر «دکترین» هسته‌ای باراک اوباما سر از کاسة «تخمین‌ها» و «حدسیات» بیرون آورد و توسط کاخ سفید به صورت رسمی در سطح جهانی اعلام شد. اهمیت این «دکترین» در روشن کردن مسیر حرکت دیپلماسی «هسته‌ای» در سراسر جهان است، و مسلماً‌ کاخ‌ سفید بدون در نظر گرفتن مواضع روسیه، چین، هند و متحدان خود در اروپای غربی دکترین هسته‌ای را در چنین مقطع حساسی رسماً «اعلام» نمی‌کرد.

بررسی دقایق این «دکترین» که می‌باید در ارتباط با مسائل «کلان‌ ـ استراتژیک» و در سطح جهانی تحلیل شود مسلماً از حوصلة مطلب امروز ما بیرون است، ولی می‌باید چند نکتة اصلی و در عین حال بسیار نگران کننده را در «دکترین» مذکور مورد توجه قرار داد. و به عنوان یک ایرانی، از نظر ما مهم‌ترین مسئلة نگران کننده در موضع کاخ سفید به کشور ایران مربوط می‌شود!

بارها و بارها در مطالب خود از دو موضع «نمایشی» و «واقعی» ایالات متحد در برابر پدیده‌ای به نام «انقلاب اسلامی» سخن گفته‌ایم. قصد تکرار مکررات نداریم، ولی «دکترین» اعلام شده از جانب کاخ سفید پای در مسیر مواضع «نمایشی» ایالات متحد در «مبارزة» فرضی با حکومت اسلامی می‌گذارد تا آمریکا بتواند هر چه بیشتر مواضع «واقعی» خود را به این ترتیب از چشم جهانیان پنهان نگاه دارد. مسلم است که گسترش هر چه بیشتر مواضع «واقعی» آمریکا فقط در گرو دمیدن هر چه طولانی‌تر در بوق مواضع «نمایشی» خواهد بود. ولی مسئله‌ای که نگرانی را افزایش می‌دهد، این اصل کلی است که بالاتر نیز عنوان کردیم و گفتیم که اینگونه «دکترین‌ها‌» بدون توافقات گسترده «اعلام» نمی‌شود. در نتیجه در همینجا می‌باید قبول کرد که مواضع آمریکا ـ نمایشی و واقعی ـ در ارتباط با سیاست‌های کلان جهانی در این دکترین جاسازی شده. به دلیل منظور شدن کشور ایران به عنوان یک «هدف هسته‌ای» توسط پنتاگون می‌باید بپذیریم که «باشگاه جهانی هسته‌ای» به توطئه‌ای گسترده جهت سرکوب ملت ایران، فراهم آوردن زمینة چپاول مناطق نفتخیز و جلوگیری از هر گونه تحول سیاسی و اجتماعی و فرهنگی در کشورهای مسلمان‌نشین خلیج‌فارس و آسیای مرکزی مهر تأئید زده!

اما به طور کلی، بر خلاف ترهاتی که این سوی و آن سوی می‌شنویم، دکترین اخیر اوباما را یک گام دیگر به سوی جنگ‌طلبی می‌باید تلقی کرد. دلیل نیز روشن است، و علیرغم مطالبی که در رسانه‌ها و خبرگزاری‌های جهانی به صورت گسترده‌ مطرح شده، در این دکترین موضع «پیشرو» و مترقی به هیچ عنوان وجود ندارد. به طور مثال، زمانیکه عنوان می‌کند:

«[دکترین اوباما] از توسعة تسلیحات جدید هسته‌ای و استفاده از آن‌ها بر علیه کشورهای غیرهسته‌ای که به توافقنامه [منع گسترش] پیوسته‌اند خودداری خواهد کرد.»
منبع: نیویورک تایمز، 5 آوریل 2010

شنوندة «ساده‌لوح» آناً فریاد شادی‌اش به آسمان خواهد رسید، چرا که در افکارعمومی این مسئله «حک» شده که سلاح‌های هسته‌ای از آنجا که بسیار مخرب و مرگ‌بارند، می‌باید از گسترش‌شان نیز جلوگیری به عمل آید. ولی لایه‌های دیگری در قفای همین جملة کوتاه خوابیده، مطالبی که به هیچ عنوان توسط رسانه‌ها مورد تحلیل قرار نخواهد گرفت. نخست باید گفت که این مسئله به هیچ عنوان مطرح نمی‌شود که صلح جهانی، خصوصاً پس از پایان جنگ دوم فقط و فقط به یمن دستیابی چند قدرت متخالف‌الجهت به تسلیحات هسته‌ای میسر شده. اگر «خطر» تسلیحات هسته‌ای موجودیت رژیم‌های مسلط را در سطح جهانی به صراحت تهدید نمی‌کرد، پس از جنگ دوم، بارها و بارها نمونة جنگ‌های جهانی گذشته می‌توانست تکرار شود. در نتیجه، سلاح هسته‌ای کاربرد دیگری نیز جز فاجعه‌آفرینی از قماش «هیروشیما» و «ناکازاکی» دارد: جلوگیری از گسترش جنگ‌ها در سطح جهانی! ولی همینکه اوباما سخن از «کنترل تسلیحات هسته‌ای» به میان می‌آورد کافی است که بسیاری از «خوش‌خیال‌ها» به «وجد» ‌آیند!

به طور کلی «دکترین» اوباما خیلی از همین خوش‌خیال‌های «صلح‌دوست» را که در عمل تبدیل به عصای دست جنگ‌افروزان جهانی شده‌اند «ناراحت» هم کرده! گویا اینان در چارچوب صلح‌دوستی‌های «خرکی» خود انتظار داشتند که رئیس جمهور «محبوب‌شان» تمامی سلاح‌های هسته‌ای را در سطح جهان از بین ببرد! این نیز یکی از عملیات صلح‌دوستانة حزب‌ دمکرات آمریکا «معرفی» می‌شد؛ در صورتی که در پس این صلح‌دوستی ظاهری در عمل بازگشت به دیپلماسی جهانی در دوران رایش سوم نهفته! دورانی که «جنگ‌های گستردة جهانی و منطقه‌ای» می‌توانست برای بعضی‌ها نه تنها پرمنفعت که «عملی» نیز تلقی شود. روزنامة گاردین، روز 6 آوریل 2010، مواضع اوباما را چنین توصیف می‌کند:

«[...] اوباما نقش سلاح‌های هسته‌ای در استراتژی‌های دفاعی ایالات متحد را کاهش داده، ولی در عین حال راه‌های گریزی باقی گذاشته که طرفداران کنترل تسلیحات را ناامید خواهد کرد»!

البته این ناامیدی را اگر در ارتباط با «استراتژی‌های جهانی» مورد بررسی دقیق قرار دهیم، تحلیل روشن‌تری از این «صلح‌دوستی‌ها» به دست خواهیم آورد. خلاصة کلام، استراتژی سلاح‌های هسته‌ای، بر خلاف آنچه در بوق و کرنا گذاشته‌اند، بر پایة استفاده از این ابزار بر علیه دشمن استوار نشده، این سلاح‌ها فقط بازدارنده‌اند!‌ و دقیقاً در راستای همین استدلال است که دکترین اوباما را فقط نوعی «جنگ‌طلبی» می‌توان تحلیل کرد.

زمانیکه اوباما تصریح می‌کند، ایالات متحد از به کارگیری سلاح هسته‌ای بر علیه کشورهای غیرهسته‌ای اجتناب خواهد کرد، فقط به این معناست که طرف‌های حاضر در «باشگاه هسته‌ای» به این نتیجة «انسانی» دست یافته‌اند که اگر جنگ هسته‌ای میان خودشان منافع مالی و سیاسی را خدشه‌دار خواهد کرد، «گشودن» جبهه‌های «غیرهسته‌ای» در سطح جهان هیچ اشکالی ندارد! به عبارت دیگر، اگر فردا آقای اوباما به این نتیجه برسند که به طور مثال کشور شیلی «امنیت» ایالات متحد را تهدید می‌کند، همچون مورد افغانستان شاهد لشکرکشی و قتل‌وغارت یانکی‌ها در شیلی نیز خواهیم بود. و همانطور که بالاتر نیز گفتیم از آنجا که این نوع «دکترین‌ها» در ارتباط با قدرت‌های هسته‌ای دیگر تنظیم می‌شود، معنای این جملات این است که قدرت‌های هسته‌ای تضمین کرده‌اند که در برابر ماجراجوئی‌ احتمالی «هم‌باشگاهی‌ها» از خود «مقاومت» سیاسی و نظامی نشان ندهند! در نتیجه می‌باید منتظر لشکرکشی‌های روسیه، چین و هند به کشورهائی باشیم که منافع حیاتی اینان را «به خطر» می‌اندازند!

به طور خلاصه، پیام دکترین اوباما این است که اگر قدرت‌های هسته‌ای قادر نیستند منافع یکدیگر را در داخل مرزهای‌شان تهدید کنند، از آنجا که صنایع نظامی می‌باید تولید کند، به فروش برساند و نان بخورد، تهدید هسته‌ای بر علیه کشورهای غیرهسته‌ای نمی‌باید وجود داشته باشد؛ باز کردن جبهة جنگ‌های غیرهسته‌ای می‌باید «بدون اشکال» و بدون دخالت قدرت‌های هسته‌ای امکانپذیر شود! باید گفت که چنین «صلح‌دوستی‌ای» را فقط از یانکی‌ها انتظار داشتیم! این است آن نکتة باریکتر از مو در «دکترین» هسته‌ای کاخ سفید، دکترینی که به احتمال قریب‌ به یقین در هماهنگی با اهداف دیگر قدرت‌های هسته‌ای تنظیم شده. ما این «دکترین» را فقط یک چک سفید امضاء برای جنگ‌افروزی‌‌های منطقه‌ای تحلیل می‌کنیم.

ولی از آنجا که مسئلة کشور ایران، تحت حکومت اوباش حوزه و بازار طی چند دهة گذشته تافته‌ای جدابافته باقی مانده، از قضای روزگار این «صلح‌دوستی» گاوچران‌ها نیز شامل حال ما ملت نمی‌شود!‌ آقای اوباما همچون پیشینیان‌شان با حکومت اسلامی به تندی برخورد کرده، بدون آنکه از ریشه‌های استراتژیک، نظامی و مالی‌ای که به این رژیم قرون‌وسطائی اصولاً امکان موجودیت اعطا کرده نامی ببرند، به صراحت می‌گویند که استفاده از سلاح هسته‌ای بر علیه ایران خارج از انتظار نیست!

«ایالات متحد و متحدان‌اش معتقدند که ایران در راستای تعهدات خود در ان. پی‌. تی. همکاری کافی به عمل نمی‌آورد، به همین دلیل آمریکا ایران را از منظر کاربردی یک هدف هسته‌ای تلقی می‌کند.»
منبع: گاردین، 6 آوریل 2010

البته در اینجا با در نظر گرفتن مطالبی که بالاتر عنوان کردیم می‌باید توضیحاتی نیز بیاوریم. به طور کلی، اگر قرار باشد «چراغ سبز» جهت آتش‌افروزی‌های «غیرهسته‌ای» را در باشگاه کذا قبول کنیم، مواضع اعلام شده توسط اوباما در مورد ایران، که به کرة شمالی و احتمالاً سوریه نیز قابل گسترش است، هم یک عقب‌نشینی نظامی واشنگتن در این کشورها می‌باید تلقی شود، و هم یک تهدید مستقیم! تهدیدی که بیشتر متوجه روسیه است تا دولت جمکران و یا خاندان اسد.

همانطور که بارها گفته‌ایم، روسیه طی سدة‌ گذشته علیرغم برخورداری از دو حاکمیت قدرتمند و جهانگیر، یعنی تزاریسم و بلشویسم توسط عوامل غرب از سوراخ جهان اسلام به سختی گزیده شد!‌ تکیة بیقید شرط دو حاکمیت روسیه بر گسترش روابط با اروپای شرقی و غربی، و نهایت امر حذف آسیای مرکزی و جنوبی از معادلات استراتژیک کرملین هم تزاریسم را به زانو در آورد و هم بلشویسم را. ولی اینبار مسکو نخواهد گذاشت که از سوراخ معمول گزیده شود، و به همین دلیل شاهدیم که «توافق» باشگاه کذا پیرامون جنگ‌افروزی‌های «غیرهسته‌ای» در مورد ایران به بن‌بست برخورد کرده، و کاخ سفید عملاً کرملین را تهدید می‌کند. به عبارت دیگر، مسکو اجازه نخواهد داد که همچون نمونة افغانستان و عراق ارتش ناتو برای جنگ با رژیم‌های دست‌نشاندة خود پای به ایران نیز بگذارد و به بهانة حفظ «امنیت جهانی» منافع استراتژیک، مالی و نفتی خود را با توسل به نیروی نظامی تا سواحل دریای خزر گسترش دهد.

ولی اینجا نیز نمی‌توان فریاد «پیروزی» سر داد، چرا که مسئله از چند لایة قابل تحلیل برخوردار می‌شود. نخست اینکه ایران در چنین ساختار استراتژیک همچنان درگیر فضاسازی‌ها و سوءتبلیغات نظام رسانه‌ای غرب گرفتار باقی خواهد ماند. به عبارت دیگر این «دکترین» ستونی جهت مستحکم‌تر کردن مواضع «نمایشی» و «واقعی» ایالات متحد ارائه می‌دهد. می‌دانیم که این نوع فضاسازی‌ها فقط انعکاسی است از منافع مالی و استراتژیک. به عبارت دیگر، در چارچوب این «دکترین» نفت ایران نه تنها همچون نفت عراق و امارات و عربستان توسط شرکت‌های غربی و شاید روسی و چینی «غارت» خواهد شد، که به دلیل «مخالفت فرضی آمریکا با سلاح‌های فرضی هسته‌ای جمکران‌»، ملت ایران از امکان هر گونه بهره‌برداری از این درآمد ملی نیز محروم و محروم‌تر خواهد شد. تا آنجا که به منافع ما ایرانیان مربوط می‌شود، این است نتیجة «احترام» غرب به منافع حیاتی روسیه در جمکران! همانطور که پیشتر نیز گفتیم دو لایة «تبلیغاتی ـ نمایشی» و «واقعی ـ اقتصادی» کاخ سفید در رابطه با ایران، با تکیه بر «دکترین» اوباما فقط تشدید خواهد شد.

البته در این میان نمی‌باید همة راه‌ها را به روی ایرانیان بسته ببینیم. فدراسیون روسیه بالاجبار می‌باید در ارتباط با کشورهای مسلمان‌نشین و همسایة خود، خصوصاً کشورهای سابقاً شورائی پای در برقراری روابط عملی و منطقی بگذارد. رها کردن فضای رسانه‌ای در این کشورها به دست قضا و قدر و منابع غربی نتیجه‌ای جز شکست و ناکامی برای مسکو نخواهد داشت. و این روابط می‌باید در چارچوب یک «دکترین»، بر پایة گسترش مراودات فی‌مابین، همکاری و خصوصاً صلح تکیه کند. در غیراینصورت کرملین صحنه را خواهد باخت. طبیعی است که در امتداد این استراتژی «دکترین» اعلام نشدة کذا بر دولت‌های جمکران، کابل و آتاتورکی‌های آنکارا نیز تحمیل خواهد شد. به طور مثال، طی چند روز گذشته شاهد بودیم که تمامی تلاش‌ رسانه‌های غرب جهت انتساب انفجارات اخیر مسکو به اقوام مختلف قفقاز در عمل با شکست روبرو شد. و امروز با سقوط دولت قرقیزستان جواب این انفجارات را مسئولان واقعی آن در غرب، خصوصاً در آنکارا دریافت کردند.

موضع‌گیری‌های صریح مسکو مسلماً طی ماه‌های آینده تشدید خواهد شد. چرا که با تحولات قرقیزستان و بحران سیاسی در کابل، عوامل محور «چین، طالبان، جمکران، ترکیه، اسرائیل و فرانسه» که نهایت امر زیر نظر حزب‌کارگر و شاخة کلینتن‌ها در حزب دمکرات فعال‌اند به دلیل انعکاس «دکترین» اوباما و امضاء قرارداد «ستارت»، هر چه بیشتر منزوی‌ خواهند شد. و به همین دلیل است که سروصدای فروپاشی قریب‌الوقوع ساختار دست‌نشانده در افغانستان به آسمان برخاسته. می‌توان پیش‌بینی کرد که با پس‌روی گام به گام محور مذکور و خصوصاً انگلستان در منطقه، دولت احمدی‌نژاد به سرعت مجبور به تجدیدنظر در پایه‌های عقیدتی خود ‌شود. در عمل، فریادهای اخیر واشنگتن بر علیه جمکران، و ظهور دوبارة میرحسین موسوی بر سایت‌های سازمان سیا فقط به دلیل احتمال وقوع چنین عقب‌نشینی‌هائی است. همانطور که گفتیم در مورد مرزهای جنوبی فدراسیون، مسکو با غرب کنار نخواهد آمد. و همانطور که می‌بینیم محتوای «دکترین» هسته‌ای اخیر واشنگتن نیز تأئیدی است بر اظهارات ما.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ آدردرایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ فورشیرد

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر







فیلترشکن‌های جدید9آوریل2010

7kda.info
infast.info
7ten.info
2fb.info
chronizt.com
newgoing.info
thrublaze.info
7yt.info
5cal.info
rocketin.info
6ah.info
0ten.info
classicsite.info
proxy-land.info
thrucall.info
0mah.info
2mah.info
thrublast.info
innew.info
blazewill.info
3kda.info
7ah.info
bg-proxy.info
8mah.info
fb5.in
5ah.info
0info.info
4ah.info
0fb.info
blazethru.info
8fb.info
proxygue.info
thruadvance.info
inblaze.info
jamfast.info
rocketopen.info
8info.info
knocksite.info
2ah.info
goingin.info
4kda.info
jamfirst.info
freeblaze.info
5blink.info
knockthis.info
5mah.info
webhostingprox.info
9info.info
9mah.info
dailyprox.info

۱.۱۸.۱۳۸۹

مشعل و چراغ موشی!









«سر کشیدن جام زهر»، عملی است «نمادین»، و کنایه‌ای است از عملکرد سقراط، سفسطه‌جوی صاحب‌نام یونان قدیم که از او تحت عنوان بنیانگزار «فلسفه» نیز نام می‌برند؛ با این وجود ریشة نوشیدن این «جام زهر» را می‌توان در تمامی فرهنگ‌های جهان دنبال کرد. به طور مثال، در تاریخ ایرانیان سردمدارانی که قیام‌ خود را بر علیه «ظلم و ستم» بی‌تردید یک باخت سیاسی و نظامی تخمین می‌زدند، چنین جام‌هائی سر کشیده‌اند. در عمل، کسی که جام زهر سر می‌کشد، نیک می‌داند که به آخر خط رسیده و دیگر امکان پیشروی ندارد؛ یا ذلت است یا مرگ با عزت! سر کشیدن «جام زهر» با در نظر گرفتن شرایط متفاوت نوعی خودکشی سیاسی، فرهنگی و حتی نظامی می‌تواند تلقی شود. کسی که جام زهر سر می‌کشد بجای آنکه توسط دشمنان‌اش از میان برود، «خودکشی» می‌کند. همانطور که، به غلط و یا به درست معروف شده، هیتلر نیز قبل از دستگیری توسط ارتش سرخ با یک گلوله به زندگی خود خاتمه داد.

ولی جامعة بشری هر چند در وحشیگری پیشرفت فراوان کرده، و نمونه‌های بارز آن را در عراق و افغانستان امروز به چشم می‌بینیم، از برخی زوایا از «ظرافت» بیشتری نیز برخوردار شده. «جام زهری» که حزب کارگر انگلستان امروز با اعلام موافقت ملکه در مورد انحلال پارلمان و آغاز انتخابات سراسری مجلس طی ماه آینده «نوش‌جان» ‌کرد، نمونه‌ای است از این ظرافت‌ها. جالب اینجاست که آمار و ارقام، یا بهتر بگوئیم «آمارسازان» و «ارقام‌سازان» پیش از آغاز این «انتخابات» پیروزی حزب محافظه‌کار را بر حزب کارگر پیش‌بینی کرده‌اند. و معمولاً در چنین شرایطی این نوع اطلاعات نه «پیش‌بینی» که فقط تأئیدی می‌باید تلقی شود بر آنچه طی چند هفتة آینده بر سیاست کشور انگلستان سایه‌گستر خواهد ‌شد.

بدون ادعای ارائة یک کارنامة منسجم از عملکرد سیزده ‌سالة انگلستان تحت رهبری حزب کارگر، در این مختصر تلاشی خواهیم داشت برای بررسی شتابزدة موضع این حزب در سیاست‌های جهانی. اگر می‌گوئیم «سیاست‌های جهانی» دلیل دارد؛ به استنباط ما حزب کارگر اگر می‌خواهد به موجودیت خود در سال‌های آتی در متن جریانات داخلی ادامه دهد می‌باید پای در ساختارشکنی‌ بگذارد، عملی که به احتمال زیاد تمامی کادرهای بالای این حزب را به زباله‌دان خواهد انداخت. می‌باید دید اینکار تا چه حد امکانپذیر است و تا چه حد مطلوب! ولی در سیاست‌های جهانی دیگر کسی منتظر «حزب کارگر» نمی‌ماند، این سیاست‌ها در حال تحول و تکوین‌اند و در سال‌های آینده چه حزب کارگر در قدرت بماند و چه محافظه‌کاران به قدرت دست یابند راهی جز پیروی از سیاست‌های ترسیم شده در برابر خود نخواهند داشت.

پس بازمی‌گردیم به سال 1997، سال پیروزی «دوبارة» کارگر بر محافظه‌کار! می‌باید اذعان داشت که پس از آغاز جنگ اول جهانی، هیچگاه در صحنة سیاست بین‌الملل دولت انگلستان تا به این حد دستپاچه، بی‌برنامه و نهایت امر مسخره عمل نکرده بود. فقط چند هفته‌ای از به قدرت رسیدن حزب کارگر می‌گذشت که در ایران، حکومت اسلامی را دست‌اندرکار فراهم آوردن زمینة «تحولات فرمایشی» می‌بینیم. حضور «سیدخندان» در میانة میدان سیاست از این مرحله آغاز می‌شود. دوم خرداد از همان نوع «عملیات» بود که پیشتر توسط مصدق‌السلطنه به ملت ایران حقنه شد، و در قلب یک حکومت استعماری مشتی اوباش حقوق‌بگیر اجنبی بر اساس این صحنه‌آرائی‌ها تبدیل به سمبل‌های مقاومت و وطن‌پرستی ‌شدند. ولی اینبار خر برای امپراتوری باقلا نیاورد! هم برنامة نمایشی جناح خاتمی با شکست کامل روبرو شد، و هم بریتانیا بالاجبار ساختار حکومت اسلامی را به صورت دست‌نخورده در شرایطی رها کرد که لندن، به نفع دیگر پایتخت‌ها کنترل خود را بر عرصة سیاست تهران از دست می‌داد. کودتاهائی که طی اینمدت به صور مختلف برنامه‌ریزی شد همگی شکست خورد؛ خاتمی نه در مقام قهرمان ملی که در موضع شیادی خودفروخته در قلب ساختار حکومت باقی ماند، و دولت کودتا و سرکوبگر و تازه‌نفس نیز نتوانست از راه برسد. عصای معجزه‌آسای امپراتوری فقط چند ماهی پس از هیاهوی «آیت‌الله فرهیخته» در همهمة کشور ایران از میان به دو نیم شد و دست امپراتوری در حنا ماند!

با این وجود اگر حزب کارگر که دست در دست راستگراترین محافل فاشیست اروپای مرکزی و غربی فعال شده بود،‌ به دلیل همجواری‌های استراتژیک در ایران به نتیجه‌ای نرسید، وضعیت در یوگسلاوی سابق آنقدرها هم «بد» نبود! تونی بلر، نخست وزیر حزب‌کارگر، حزبی که طی سال‌های جنگ‌سرد با افتخار فراوان خود را «سوسیالیست» و حتی در برخی شاخه‌ها مارکسیست «معرفی» می‌کرد، دست در دست بیل‌کلینتن به قطعه‌ قطعه‌ کردن کشور یوگسلاوی مشغول شد. کشتار، تجاوز، تخریب و قتل‌عام‌هائی که طی این جنگ «استعماری» به رهبری حزب کارگر و همکار یانکی آن، حزب دمکرات آمریکا در یوگسلاوی به راه افتاد پس از پایان جنگ دوم جهانی در تاریخ اروپا بی‌سابقه است. این سئوال هیچگاه مطرح نشد: آیا سیاست جنگ و «سرزمین سوخته» در قلب اروپای امروزی «الزامی» بود؟ اگر پاسخ مثبت است، کدام محافل چنین الزاماتی را بر ملت‌ها تحمیل می‌کنند؟ مسلم است که حزب کارگر جوابی به این سئوالات نخواهد داد، برای اینان جستجوی شاهرگ‌های استراتژیک در مقابله با نفوذ روسیه در بازارهای اروپای شرقی و آبراه مدیترانه از چنان اهمیتی برخوردار شده بود که پاسخ به این گونه پرسش‌ها را به نسل‌های بعدی در «امپراتوری» واگذار کردند! نسل‌هائی که اینک پای به میدان می‌گذارند.

ولی «افتخارات» تاریخی حزب کارگر به شکست استراتژیک در اعمال تغییرات سیاسی در ایران و بی‌آبروئی‌ها به دلیل کشتارها و سرکوب‌های یوگسلاوی محدود نماند؛ افتخارات دیگری در راه بود. و با به قدرت رسیدن جناح نفت‌فروشان در ایالات متحد، تونی بلر دست دوستی به سوی یکی از عقب‌افتاده‌ترین و ضدبشری‌ترین محافل ایالات متحد که جرج بوش دوم در رأس آن پای به کاخ سفید می‌گذاشت دراز می‌کند! از این مرحله است که شاهد همکاری جناح چپ حاکمیت انگلستان با یکی از راست‌گراترین دولت‌های تاریخ ایالات متحد هستیم. «امپراتوری» که جهت حفظ بقاء خود در منطقة خاورمیانه تمامی «تخم‌مرغ‌های» گندیده‌اش را در سبد رفرم‌های فرمایشی حکومت اسلامی جا گذاشته بود، پس از شکست این «پروسه»، جهت حفظ موجودیت بالاجبار در مقام پارکابی جورج بوش سوار بر گاری ‌شکستة ناتو پای به میدان جنگ در افغانستان و عراق نیز گذاشت! جنگ‌هائی استعماری و ضدبشری که «اهداف» واقعی‌شان هیچگاه در رسانه‌ها و در برابر افکار عمومی مورد تحلیل و بررسی قرار نگرفت. در این جنگ‌ها برای نخستین بار پس از آغاز جنگ اول جهانی،‌ به دلیل تحمیل شرایط «انزوای رسانه‌ای» هیچگونه پوشش خبری به «فعالیت‌‌های» نظامی «متفقین» نیز داده نشد! دولت کارگری به این ترتیب در یک عقب‌نشینی کامل از اهداف انسانی، مطبوعاتی، جهانی و حقوق‌بشری، در همراهی با سیاست‌های سرکوب نظامی که اینک دیگر به مرحلة «جهانی» رسیده، کارنامة سیاسی‌ خود را در همکاری بی‌قید و شرط با سیاست‌های سرکوبگرانة سازمان ناتو باز هم سیاه و سیاه‌تر می‌کند.

ولی بر خلاف انتظار «امپراتوری» بحران‌ها به دلیل شرکت فعال در جنگ و کشتار و همکاری با جمهوری‌خواهان پایان نمی‌گیرد؛ کاملاً برعکس! طی چند ماهی که از آغاز درگیری‌ها در افغانستان و سپس در عراق گذشت این بحران‌ها هر چه بیشتر شدت یافت. نهایت امر جرج بوش که خود را در برابر رشد غیرقابل تصور نفوذ سیاسی و نظامی کرملین در خاورمیانه می‌دید، پس از شکست در جنگ 33 روزه، جهت حفظ منافع ایالات متحد اینبار «تونی‌بلر» و حزب‌کارگر وی را در دهان گرگ انداخت. با نزدیک شدن جمهوریخواهان به سیاست‌های فدراسیون روسیه در سطح جهانی، ناقوس مرگ تونی‌بلر در سراسر جهان به صدا درآمد. «بلر» که به دلیل ارتباط نزدیک با واتیکان قصد داشت «لایة جدیدی» به سیاست‌های امپراتوری اضافه کرده، این ساختار پوسیده و استعمارگر را هر چه بیشتر قدرتمند نماید، به همان سوراخی بازگشت که از آن بیرون آمده بود؛ البته با سرافکندگی بسیار.

حزب کارگر به سرعت تجدید فراش کرد و در سال 2007 همزاد بلر، گوردون براون نامی را جایگزین وی نمود! براون بر خلاف بلر نه هیاهو می‌کرد، نه در برابر دوربین عکاسان ژست‌ هنرپیشگان هولیوودی می‌گرفت. با این وجود حزب کارگر با بیرون کشیدن «کارت براون» اهدافی بسیار بلندپروازانه‌تر از «ظاهر» آقای نخست وزیر دنبال می‌نمود. این حزب سعی داشت از طریق بازی با «کارت براون» آنچه از «دیگ‌ودیگ‌بر» هنوز در افکار عمومی امپراتوری برایش باقی مانده بود از گزند محافظه‌کاران محفوظ نگاه دارد. با شکست تصویر «مدرن‌نمای» آقای بلر، براون قرار بود تصویر سیاستمدار سنتی «کارگر» را زنده کند: کم حرف و «متین» باشد، با ظاهری بسیار «مسئول»! خلاصة کلام هر آنچه تونی بلر نداشت، حداقل در عکس‌هائی که در مجلات انگلستان به چاپ ‌رسید، براون از آن به وفور برخوردار بود! ولی ستارة اقبال امپراتوری اینبار نیز ندرخشید، بجای مشعل جهان‌گستر ویکتوریائی، ستارة کذا تبدیل شد به «چراغ‌موشی کنج خلا».

برنامه‌های چند صد میلیارد دلاری بریتیش پترلیوم که در رأس‌شان چپاول نفت جمهوری آذربایجان و گسترش نفوذ نظامی در گرجستان و اوکراین و نهایت امر حفظ پایه‌های قدرت «آنگلوفیل» در ترکیه و یونان قرار داشت، یکی پس از دیگری چون کاخی از پوشال بر سر داونینگ استریت فرو ریخت.

هنوز عرق اسباب‌کشی مستاجر جدید «داونینگ استریت» خشک نشده بود که شکست در جنگ سه روزة قفقاز زنگ خطر را برای براون نیز به صدا در آورد. پس از این شکست استراتژیک بسیار با اهمیت، تمامی پروژه‌های نفتی انگلستان در قفقاز بود که یک به یک به زیر سئوال می‌رفت! با عقب‌نشینی جناح‌های سیاسی وابسته به غرب در کشور اوکراین آرزوی قطعه قطعه کردن امپراتوری سابق شوروی و تبدیل آن به مجموعه‌ای از دولت‌های دست‌نشاندة غرب تبدیل به «خواب آشفته» شد، و این برنامه به سرعت از دستورکار دولت کارگری بیرون ‌رفت! ولی برخلاف آنچه طی 300 سال گذشته لندن به آن «خو» گرفته بود، در ازای این عقب‌نشینی‌ها و واگذاری «سنگرها» لندن هیچگونه امتیازی دریافت نمی‌داشت!

جالب اینجاست که نه تنها «امتیازی» در کار نبود که بحران اقتصادی و پولی، طی چند هفته تمامی بنیادهای مالی در امپراتوری را عملاً به ورشکستگی کشاند. بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین بانک‌ها و مؤسسات مالی جهان در لندن و نیویورک عملاً ورشکسته شدند و تمامی شبکة اقتصاد موازی ـ شبکه‌هائی در ایسلند، لیختن‌شتاین، موناکو، باهاماس، و ... ـ که تحت نظارت «ام. آی. 6» و سازمان سیا بر برنامه‌های سیاسی و نظامی در سطح جهانی نظارت «عالیه» و خصوصاً غیرمسئولانه اعمال می‌کردند به یک‌باره از هم فروپاشیدند.

اگر واشنگتن علیرغم بحران‌های فزاینده می‌توانست در چارچوب استراتژی‌های بین‌المللی از کارت همکاری با مسکو برخوردار شود، مسکو به دلائلی که از حوصلة این مقال خارج است این «کارت لعنتی» را از لندن دریغ می‌کرد. در همین مقطع است که با به قدرت رسیدن باراک اوباما در واشنگتن،‌ باز هم لندن به آیندة سیاست‌های خود در منطقة خاورمیانه و قفقاز امیدوار شده، جهت خروج از بحرانی که بر آن دیگر پایانی متصور نبود یک بار دیگر دست به دامان شیخ‌های جمکران می‌شود. خیمه‌شب‌بازی «انتخابات» حکومت اسلامی و نقش‌آفرینی‌های موسوی، خاتمی و خامنه‌ای بر صحنة این نمایشات از طرف لندن فقط تلاشی بود جهت باز پس گرفتن برخی مواضع از دست رفته. ولی شاهدیم که برنامة «مصدق‌سازی» با چه شکستی روبرو شد. قرار بود «جنبش سبز» در شرایطی به اوج خود برسد که «نارنجی‌های اوکراینی» و ساکاشویلی‌ گرجی، و اردوغان‌ آتاتورکی و نهایت امر حماسی‌ها و طالبان‌ها و ... و خصوصاً‌ دولت اسرائیل در دیگر مناطق باد در بادبان‌اش بیاندازند. ولی این «تصویر»، یا شاید این خواب و خیال ساده‌انگارانه‌تر از آن بود که بتواند در جهان هزاررنگ سیاست عملی شود؛ عملی هم نشد.

نتیجة ملموسی که عملیاتی کردن «طرح مصدق‌سازی» در ایران برای امپراتوری تحصیل کرد، فقط عمیق‌تر شدن شکاف موجود میان حکومت اسلامی و توده‌های مردم بود. خلاصة کلام از طریق فعال کردن میرجلاد موسوی و عمال وابسته به وی نه تنها آبی گرم نشد که انگلستان به طبع‌اولی جهت حفظ موجودیت خود مجبور شد گام دیگری از فضای سیاست جهانی به عقب بردارد! کار بجائی رسید که حتی کشور ورشکستة آرژانتین نیز با پشت‌گرمی به محافلی در آمریکا خواستار باز پس گرفتن «جزایر مالویناس» از امپراتوری می‌شود!

به صراحت می‌توان گفت که شکست استراتژیک انگلستان در «انتخابات» جمکران و افغانستان و عدم پیشرفت سیاست‌های لندن در پاکستان دیگر جائی برای آیندة حزب کارگر باقی نگذاشته. اینکه حزب محافظه‌کار به عنوان شاخة اصلی سیاستگزاری در کشور انگلستان، شاخه‌ای که به ارتش، نیروهای امنیتی و مراکز تصمیم‌گیری سرمایه بسیار‌ نزدیک‌تر از «حزب کارگر» است، در شرایط فعلی چه برنامه‌ای می‌تواند ارائه دهد جای بحث و گفتگو باقی است. مسلماً بازگشت به آنچه طی دوران خانم تاچر سیاست‌های «لیبرالیستی» اقتصادی لقب گرفته بود، اینبار نیز جهت سرکوب مطالبات توده‌ها در رأس برنامه‌ها قرار دارد. ولی مشکل می‌توان شرایط فعلی را با دوران «بروبیای» انگلستان در اوج جنگ سرد و دهة 1980 مقایسه کرد. به صراحت بگوئیم، محافظه‌کاران در مقام راست‌گراترین شاخة سیاسی در انگلستان از آنچه حزب‌کارگر طی سیزده سال گذشته انجام داده نمی‌توانند «راست‌‌گرایانه‌تر» عمل کنند.

به استنباط ما تنها مطلبی که در اینجا باقی می‌ماند ارتباط تاریخی حزب محافظه‌کار است با هیئت حاکمه در روسیه. ارتباطی که از دیرباز وجود داشته و فراموش نکرد‌ه‌ایم که گورباچف، صدر هیئت رئیسة اتحاد جماهیر شوروی وقت، برنامة «پرستروئیکا» را برای نخستین بار در «محضر» خانم مارگارت تاچر، نخست وزیر محافظه‌کار بریتانیا به طور رسمی «فاش» نمود!

حال این سئوال مطرح می‌شود که اگر امروز گوردون براون با قبول انحلال مجلس در چنین شرایطی عملاً «جام زهر سر کشیده»، در صورت پیروزی محافظه‌کاران طی چند هفتة آینده، آیا هیئت حاکمة روسیه همچنان در برابر خواست‌های محافظه‌کاران همچون دوران خوش «استالینیسم» از خود نرمش نشان خواهد داد، یا اینکه تغییرات اصولی نه بر مرده‌ریگ روابط گذشته که بر بستر تحولاتی نوین تکیه خواهد کرد. تحولاتی که مدت‌ زمانی است زمینة چنین نرمش‌هائی را به طور کلی در روابط «لندن ـ مسکو» از میان برداشته.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ آدردرایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ فورشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر







فیلترشکن‌های جدید7آوریل2010

lawmoderate.co.cc
amethystforex.co.cc
croforex.co.cc
cham.cz.cc
wegig.co.cc
crystalforex.co.cc
light-door.co.cc
tilinsurance.co.cc
whatyouseeing.co.cc
saphireforex.co.cc
iklanproxy.co.cc
energyecolife.co.cc
n0l.info
induforex.co.cc
wakeuphate.co.cc
spybrowse.tk
windsforex.co.cc
mortarproxie.co.cc
softsmooth.co.cc
freedomways.info
pulleyforex.co.cc
health-caremarketing.co.cc
akecproxy.co.cc
unblockerzone.info
working-web.co.cc
proxyzchecker.tk
proxyzipaddress.tk
proxyzcache.tk
iffer.cz.cc
unionforex.co.cc
surveyhoster.co.cc
hidethemassive.info
1ircproxyz.tk
unblocker-reset.co.cc
proxyzdownloadz.tk
securetunel.co.cc
anonymousproxyz.tk
localtunnel.co.cc
proxyskin.co.cc
secure-security.co.cc
freestyle-proxy.co.cc
hidelist.co.cc
groundsforex.co.cc
facehi5book.co.cc
salzburg.cz.cc
snegopady.co.cc
miracledomain.co.cc
diamondforex.co.cc
tearmedown.co.cc
fastfree.co.cc

۱.۱۵.۱۳۸۹

کیمیاگران!









به نظر می‌رسد که توافقات «ستارت» یکی از محور‌های تنش‌زائی در روابط بین‌المللی را مستقیماً تحت فشار قرار داده باشد. این همان «محوری» است که در واکنش به این توافقنامه با «بمب» به سراغ اهالی مسکو و داغستان شتافت. ولی هر چند طی روزهای اخیر این محور به سرعت منزوی می‌شود، نمی‌توان اهمیت‌اش را در روابط بین‌المللی از نظر دور داشت. این «محور» پس از جنگ‌های 1967 و «شکست»‌ نمایشی ارتش ناصر از اسرائیل، در عمل بحران «جاودان» در منطقة خاورمیانه را تبدیل به عصای دست خود در روابط بین‌الملل کرده. در این «محور» محافلی از هر ملیت و مذهب می‌توان یافت. مهم این است که از آغاز جنگ «اسرائیل ـ مصر» تا به امروز، «جنگ‌افروزی» در منطقة خاورمیانه و در آسیای مرکزی و قفقاز ـ پس از فروپاشی اتحاد شوروی، تبدیل به ماشین‌ پول‌سازی برای بعضی محافل شده و اکنون اینان نمی‌توانند به این سادگی‌ها از منافع خود دست بشویند.

به قدرت رسیدن حکومت اسلامی و ملاجماعت در سال 1979 میلادی در ایران در عمل به دلیل حمایت شبکة جنایتکار «کارتر ـ برژینسکی» از گسترش همین «محور دین‌پرور» و جنگ‌طلب و غوغاآفرین امکانپذیر شد. البته اینبار شبکة کذا در عملیات‌اش شعارهای دیگری ارائه می‌کرد. چرا که پیش از آغاز «مرحلة» آخوندبازی در منطقه، شعارهای مردمفریب بیشتر بر پایة «حق انسانی یهودیان» شکل گرفته بود. ولی می‌دانیم که در ترادف قرار دادن «حق انسانی» با اشغال نظامی و جنگ‌آفرینی بر علیه ملت‌ها و اقوام دیگر، در عمل به معنای پایمال کردن حق انسانی هم اینان تمام خواهد شد. «حق یهودیان» تا ابد نمی‌توانست توجیه‌کنندة جنگ و کشتار مداوم باشد! ولی در نتیجة وقوع آنچه «انقلاب اسلامی» لقب گرفت، و با توسل به شعار «خررنگ‌کنی» به نام «مبارزه» جهت احقاق‌ حقوق فلسطینیان، و گذاشتن «اهداف» این به اصطلاح «انقلاب» در بوق و کرنا، «محور» کذا توانست نهایت امر دولت اسرائیل و محافل حامی یهودستیزان در اروپا و آمریکای شمالی را از بن‌بست سیاسی بیرون کشیده، با استقرار اینان در سنگر «مخالفت با اسلام‌گرائی» و وحشیگری خمینی حتی در سطح جهانی برای‌شان «مشروعیت» نیز کسب کند! در همین مقطع بود که به سرعت «نقش‌ها» در منطقه دگرگون ‌شد، و پدیده‌ای به نام «اسلام انقلابی» سر از کاسة دیپلماسی منطقه‌ای به در آورد.

از طریق تکیه بر واژگون‌نمائی، در صحنه‌آرائی‌هائی که طی نخستین سال‌های حکومت اسلامی در ایران از اهداف «انقلاب اسلامی» توسط جماعت ملا و آخوند ارائه می‌‌شد، نهایت امر عربدة مردمفریبانه و فاشیسم «حزب‌الله» را محوری جهت «حمایت از حقوق ملت فلسطین» معرفی ‌کردند! اینهمه جهت دامن زدن به آتش جهالت عمومی و استفاده از تعصبات و تیره‌اندیشی‌های رایج در قشرهای مشخص کشور و فراهم آوردن زمینة سرکوب هر چه گسترده‌تر در ایران!‌ ولی زمانیکه در لندن و واشنگتن هیئت‌های حاکمه از سلطة تمامیت‌خواهان «فاشیست ـ مسلمان‌» که تحت نظارت ساواک و ارتش آمریکائی شاهنشاهی به راه افتاده بود کاملاً مطمئن شدند، اشتهای‌شان در منطقه‌ بیشتر و بیشتر شد! اینبار تحت عنوان «صدور انقلاب» همان صورتبندی‌های موهن و ضدانسانی را به اسم حمایت از ملت دربند فلسطین و حتی «انقلابی جهانی» در کل منطقه به راه انداختند! اسم اینکار را نیز گذاشتند «صدور انقلاب»!

به زبان ساده‌تر، هر چه سیاست اسلام‌گستری واشنگتن در منطقه وسیع‌تر می‌شد و موفقیت‌آمیزتر عمل می‌کرد، «صدور انقلاب» دجال‌هائی که تهران را به اشغال خود در آورده بودند نیز موفق‌تر معرفی می‌شد! در نتیجه، سرکوب و خفقان آنچنان در ایران بالا گرفت که دیگر تر و خشک نمی‌شناخت. بسیاری از عوامل همین سیاست‌ها که در مناصب و گروه‌های سیاسی «اسلام‌گرا» جا خوش کرده بودند، در این دوره شامل «حذف» انقلابی شده، و به این وسیله دست‌های «مقدس» واشنگتن و لندن برای مانورهای منطقه‌ای بازتر شد.

به صراحت دیدیم که این صحنه‌سازی تبدیل به چاشنی اصلی سیاست منطقه‌ای «محافل» غرب در خاورمیانه شد. در این تبلیغات «خررنگ‌کن»، واشنگتن که روز 22 بهمن 57 فرمان حمایت از «آخوند» را به ارتش شاهنشاهی صادر کرده بود، در بوق‌وکرنای تبلیغات حکومت اسلامی تبدیل شد به مهم‌ترین «دشمن» اسلام‌گرایان در جهان! در این تصویر مضحک، واشنگتن شیطان بزرگ بود و شیطان‌های کوچک‌تر از جمله فرانسه و انگلستان و آلمان همه‌روزه اهداف‌اش را بر ضد اسلام و مسلمین «دنبال» می‌کردند! جالب اینجاست که همزمان با این تبلیغات «ابله فریب»، ارسال هنگ‌های اسلام‌گرای بن‌لادن و اوباش و چاقوکش‌های کشورهای مسلمان‌نشین منطقه تحت نظارت سازمان سیا به افغانستان جهت مبارزه با «ارتش سرخ» جریان داشت! لوژیستیک این عملیات نیز از طریق بانک‌های آمریکائی و انگلیسی و به بهای چپاول نفت ملت‌های منطقه به نفع تفنگ‌فروشان غرب تأمین می‌شد.

می‌باید قبول کرد که سیاست‌های ضدانسانی واشنگتن در منطقه، با بهره‌گیری از قشری‌نگری‌ها و تعصبات کورکورانه و خصوصاً خودفروختگی سیاست‌بازان و ملاجماعت با موفقیت کامل در ایران ریشه گرفت. البته در این میان وضعیت اتحاد شوروی نیز مزید بر علت بود. «سوسیالیسم علمی» که نهایتاً دوران استبداد استالینیستی را پس از دست‌کاری‌های «روبنائی» توسط گروه خروشچف و سپس «برژنف» پشت سر گذاشته بود، در عمل همه روزه با بن‌بست‌هائی در داخل روبرو می‌شد که هر چه بیشتر غیرقابل حل می‌نمود. «پیام» انقلاب اکتبر در تقابل با «پویائی» جهان سرمایه‌داری قادر به صحنه‌گردانی نبود؛ پیر و نخ‌نما نمی‌نمود و هر دم با مشکلاتی نوین خصوصاً در اروپای شرقی و درون مرزها دست به گریبان می‌شد. خلاصة کلام دفتر «جنگ سرد» را در همان روزها به نفع غرب بسته بودند، هر چند طنین«زنگ» پایانی این «جنگ» هنوز به گوش جهانیان نرسیده بود.

در ایران حاکمیتی که با تکیه بر شبکة کذا به قدرت رسیده بود، علیرغم فروپاشی در مواضع اتحاد شوروی با موفقیت تمام به امر سرکوب ملت مشغول بوده، همچنان به موجودیت خود ادامه می‌داد. ولی «بحران» نهایت امر در اواسط دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی به خاک ایران نیز پای گذاشت و شرایط سیاسی در کشور به مرحله‌ای رسید که امروز شاهدیم. از تکرار مراحل مختلفی که حکومت اسلامی پس از پایان «جنگ سرد» در آن پای گذاشت در اینجا اجتناب می‌کنیم چرا که پیشتر در مقیاسی گسترده گام به گام تمامی این مراحل را تشریح کرده‌ایم. پس به بپردازیم به تحلیل آنچه امروز در برابرمان قرار گرفته.

حکومت اسلامی همچون حاکمیت پاکستان، ترکیه، امارات و بسیاری کشورهای منطقه در سراشیب سقوط افتاده. دولت در ایران از دیرباز دست‌نشانده بود، و امروز نیز به طبع‌اولی قادر نیست بدون تکیه بر نیروی سیاسی و نظامی و خصوصاً اطلاعاتی اجنبی به موجودیت‌اش ادامه دهد. ولی محافلی که از موجودیت این ساختار دست‌نشانده طی 8 دهة گذشته در ایران حمایت به عمل آورده‌اند دیگر به شیوه‌های گذشته قادر به ارائة چترحمایت‌گرشان نیستند. محافل غرب که پشت سر حکومت اسلامی موضع گرفته‌اند می‌باید جهت تأمین منافع خود به شیوه‌های دیگری متوسل شوند، و مشکل دقیقاً از همین مرحله پای به صحنة سیاست کشور ‌گذارده؛ مرده‌ریگ استعمار بر شانة محافل نوکرصفت داخلی آنچنان سنگینی می‌کند که برای اینان دیگر رمقی جهت به ارزش گذاشتن اهداف محافل اربابان باقی نگذاشته.

نوکران محافل که همگی از اوباش و لات‌ولوت‌های شهری، در مقام تولیدات 8 دهه استعمار تشکیل شده‌اند، در چارچوب سیاست‌های «جنگ‌سرد» الزامی نداشت که از بار علمی، هنری، ادبی و ... نیز برخوردار باشند. «ادعا»، پوچ‌گوئی، هیاهو و غوغاسالاری کفایت می‌کرد. اینان با بهره‌گیری از سانسور، «متکلم وحده» می‌شدند و در زمینة گسترش «فقرفرهنگی» تمامی سعی و تلاش خود را به خرج می‌دادند. اگر احدی در این مملکت پیدا می‌شد که از چند و چون مسائل اطلاعی هر چند مختصر می‌داشت، یا به پشت میله‌های زندان می‌رفت و یا به تبعیدگاه! صورت مسئله به این ترتیب از دیرباز در کشور ایران «پاک» شد. آنچه بر روی میزهای طراحی استعمار باقی می‌ماند «ملت ایران» بود که می‌بایست هر دم سرکوب شده از دامان این سیاست به دامان آن دیگری پرتاب شود. این نیز به یمن کودتاها، بحران‌سازی‌ها، آشوب‌گری‌ها و حتی «انقلابات» عملی می‌شد و مسئله هیچگاه برای محافل استعماری به صورتی که امروز در برابرشان قرار گرفته مطرح نبود. «لمپنیسم» لایه‌های متفاوت فرهنگی، ادبی، هنری و علمی کشور را در هم نوردیده بود و جهت تشویق این نوع برخورد ذلت‌بار در میان خلق‌الله دولت‌های استعماری از به حراج گذاشتن مدارک تحصیلی دانشگاه‌های خود نیز دریغ نمی‌کردند.

در این چارچوب است که به طور مثال پلی‌تکنیک شهر پاریس، به عنوان یکی از مهم‌ترین «تینک‌تنک‌های» قارة اروپا، در دوران میرپنج میزبان فردی به نام مهدی بازرگان می‌شود!‌ ولی ایشان طی دورانی که در این مدرسه گذراندند مسلماً با مسائل «تینک‌تنک پلی‌تکنیک» کار زیادی نداشتند، نتیجة «تحصیلات» شیخ مهدی در این مدرسه نگارش کتابی شد که با تکیه بر علم «هیدرولیک» وجود خدا را به اثبات می‌رساند! و بعدها همین شیخ مهدی عصای دست روحانیون شده جهت سرکوب ایرانیان، خصوصاً زنان و جوانان در کشور دولت انقلابی تشکیل داد! باید اذعان داشت که این مرحله از گسترش تفکر «دین‌خوئی» در ایران مسلماً مدیون سیاست‌های استعماری است. به صورت خلاصه بگوئیم که این مرحله را «دین‌خوئی» سیاسی و تشکیلاتی می‌نامند که نمی‌باید با انواع سنتی و معمول آن اشتباه شود. اینچنین بود که در کنف حمایت غرب،‌ دولت‌های دست‌نشانده رشد و پویائی اجتماعی، فرهنگی و مالی و اقتصادی جامعة ایران را در ترادف با توسعة تشکیلات سیاسی و اداری قرار دادند. این توسعة «استعماری ـ فاشیستی» دست در دست سرکوب، ولنگاری، ساده‌اندیشی، مدرک‌پرستی، ظاهرسازی، زاهدنمائی و خصوصاً فروپاشانی «بافت‌ طبقاتی» کار را بجائی کشاند که امروز شاهدیم: در رأس هرم قدرت، و حتی در رأس تشکیلاتی که خود را اپوزیسیون آن معرفی می‌کند جز اوباش نمی‌بینیم.

در سخنرانی‌ها، مقالات، بحث‌ها و موضوعاتی که این گروه‌ها ـ دولتی‌ها و اوپوزیسیون ـ مطرح می‌کنند هیچگونه ساختار منسجم فرهنگی، سیاسی و عقیدتی وجود ندارد. به طور مثال، آیت‌الله‌هائی که با چند من عمامه از اسلام و دین و دیانت سخن به میان می‌آورند، به شهادت مطالبی که بر شبکة اینترنت همه روزه از اینان منتشر می‌شود، حتی در راستای «اعتقادات‌» خودشان نیز جز پوچ‌گوئی و وراجی هیچ در چنته ندارند. با تکیه بر چنین زمینة «اجتماعی ـ سیاسی» است که اینک محافل استعماری می‌باید، خصوصاً در عصر ارتباطات و اینترنت و آی‌پاد و ... دست به بازسازی‌های مطلوب در بافت سیاسی حاکمیت دست‌نشانده در ایران نیز بزنند! می‌باید دید که آیا اصولاً چنین کاری امکانپذیر است؟

باید پرسید آیا با چند جلسه نشست‌وبرخاست و گپ‌وگفتگو، و یک هیاهوی رسانه‌ای و فرستادن نوچه‌های محافل به استقبال از این و آن و تقدیم چند دیپلم دکترای افتخاری، امثال ملاممد خاتمی، شیرین عبادی، و دیگران را می‌توان تبدیل به متفکر و سیاست‌مدار و صاحب‌نظر کرد؟ باید اذعان داشت که در عمل چنین دگردیسی‌ای امکانپذیر نیست. در گذشته‌های دور کیمیاگران به دنبال اکسیری می‌گشتند که مس را به طلا تبدیل کند، امروز این محافل استعماری‌اند که به دنبال اکسیر جهت تبدیل زباله به فرهیخته به این در و آن در می‌زنند.

از آنچه در بالا آوردیم یک نتیجه‌گیری بسیار جالب می‌توان کرد. برای نخستین بار در ارتباط با ملت ایران، استعمار پای به میدانی گذاشته که از شناخت ابعاد و افق‌های واقعی‌اش عاجز خواهد ماند. البته دلیل این «عجز» روشن است، چرا که در مراکز تصمیم‌گیری سرمایه‌داری ـ آمریکا، انگلستان، آلمان و ... ـ گسترش «بافت طبقات» به پدیده‌ای شکل‌ داده که امروز با آن روبرو هستیم؛ شخصیت‌های سیاسی دیگر از وزنه‌های سابق اجتماعی برخوردار نیستند. به طور مثال در کشوری که امثال آنتونی ایدن، وینستون چرچیل و چمبرلن نخست‌وزیرانش بودند شاهدیم که در عصر نوین تونی بلرها و مارگارت تاچر‌ها پای به میدان می‌گذارند. این نیست جز نشان آغاز فروپاشانی در وجهة مقامات دولتی. از منظر تاریخی در این کشورها رشد «بافت ‌طبقات» شرایطی فراهم آورده که تصمیم‌گیرندگان هر چه بیشتر در پشت پرده‌ها باقی می‌مانند و جهت اعمال نظریات‌شان بر کل جامعه دیگر نیازمند مشروعیت ظاهری «نمایندگان‌شان» که همان سیاستمداران باشند نیز نخواهند بود.

ولی تعمیم این «شرایط» به کشور ایران، عملی که با حضور احمدی‌نژاد در رأس دولت حکومت اسلامی به اوج خود رسید،‌ کار بسیار احمقانه‌ای است! ‌ چرا که بافت‌طبقات در ایران مرتباً توسط سیاست‌های استعماری از دیرباز مورد هجوم قرار گرفته؛ این «بافت» حی و حاضر است و قصد دارد که سهم واقعی خود را از «موقعیت اجتماعی» در عمل به دست آورد!‌ تعمیم شرایط ایجاد شده در کشورهای سرمایه‌داری بر جامعة ایران به این ترتیب غیرممکن خواهد بود. در ایران سیاستمدار الزاماً و در چارچوب روابطی که هنوز بر جامعه حاکم باقی مانده از وجهة بالائی برخوردار است؛ این وجهه می‌باید «تأمین» شود! تزریق افرادی از قماش احمدی‌نژاد، خاتمی، موسوی و ... در فضای سیاست کشور عملی است که بازتابی جز ناکامی برای آمران‌اش به بار نخواهد آورد. اینان اگر در چارچوب سیاست‌های جنگ‌سرد با تکیه بر سانسور و سرکوب توانستند برای خود به اصطلاح وجهه‌ای تأمین کنند، امروز برای حفظ آنچه تامین شده فقط می‌باید مهر سکوت بر لب بگذارند و حفظ سکوت از نظر سیاسی آنقدرها سازنده نیست.

از طرف دیگر، حتی در صورت تغییر خط‌مشی سیاسی از جانب غرب، «اوباش» که اینک پای به وزارتخانه‌ها و سفارتخانه‌ها در کشورهای غربی گذاشته‌اند چگونه خواهند توانست با نخبگان شرق بر سر میز مذاکره بنشینند؟ خلاصة کلام، غربی‌ها پای‌شان در همان تله‌ای گیر کرده که از دیرباز جهت ما ملت‌های جهان سوم تعبیه کرده بودند. داروی شفابخشی که غرب در برابر این شرایط در دکان خود دارد همان است که مزة تلخ‌اش را سال‌هاست زیر دندان داریم: گسترش تهدیدات و تحمیل شرایط جنگی، تشویق مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور، تشکیل نطفه‌های فرامرزی تحت عنوان پوچ «مبارزه» با حکومت اسلامی، و خصوصاً جلوگیری از ارتباط پیوستة ایرانیان با خارج از کشور. این سیاست‌ها ظاهراً می‌باید هم در ایران سرکوب را در حد مطلوب بالا نگاه دارد، هم امکان چپاول برای بنگاه‌های مالی غرب آماده کند و هم از نفوذ روسیه، هند و چین به بازارهای ایران جلوگیری به عمل آورد. باید قبول کرد که این «صورتبندی» بیش از آنچه غربی‌ها می‌پندارند خوش‌بینانه است. چنین شرایطی را نمی‌توان حتی در میانمدت حفظ کرد.

به طور مثال، در وضعیتی که امروز با آن روبرو شده‌ایم «مسائل هسته‌ای» که در عمل وسیله‌ای جهت چپاول هر چه بیشتر ما ملت شده، به مرحلة پایانی خود نزدیک می‌شود، و با پایان گرفتن این «دکان» حفظ آیندة حکومت اسلامی و منافع همکاران غربی آن بسیار مشکل خواهد شد.

اینک که تا حدودی مسائل مربوط به بحران اجتماعی و تبعات سیاسی آن را در ایران شکافتیم، بار دیگر به فروپاشی «محور» کذا باز می‌گردیم. همانطور که گفتیم این فروپاشی در راه است و از منظر روابط بین‌الملل دیگر تردیدی در آن نمی‌توان داشت. در نتیجه غرب می‌باید هر چه زودتر جهت حفظ منافع خود در مناطقی که فروپاشی کذا بازارچه‌اش را به تزلزل دچار خواهد کرد، به ترفندهائی متوسل شود، در غیر اینصورت صحنه را به طور کامل خواهد باخت. مطلب را در همینجا خاتمه می‌دهیم و بررسی ابعاد مختلف سیاست غرب، یا همان گزینه‌های موجود در ارتباط با ایران را به روزهای آینده موکول می‌کنیم.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ اسکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ آدردرایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر







فیلترشکن‌های جدید4آوریل2010

yaskyforex.co.cc
tlembuk.co.cc
gayustumbunan.co.cc
hrnyprox.co.cc
new-free-unblock.co.cc
yfinance.info
stonerhate.co.cc
pailulforex.co.cc
aprilfool.co.cc
totallysecure.co.cc
unblock-free.co.cc
kataklysm.co.cc
diskyforex.co.cc
blastfrompast.co.cc
ohio-proxytunnel.co.cc
jarforex.co.cc
easterday.co.cc
freakness.co.cc
myactivework.co.cc
bajuproxy.co.cc
extrapolate.co.cc
securedroxy.co.cc
only-surf.co.cc
graduateroxy.co.cc
spentforex.co.cc
swiftsurfing.info
ztube8proxy.tk
st-anger.co.cc
1multiproxy.tk
zproxyport.tk
toplight-access.co.cc
crotgan.co.cc
quods.co.cc
bowlingbash.co.cc
napforex.co.cc
8mgtar.co.cc
greasemonkey.co.cc
newwaveenergy.co.cc
gaberelecet.co.cc
hutbanyumas.co.cc
muskyforex.co.cc
zuper-unblocker.co.cc
shouttoday.co.cc
companysecurty.co.cc
susumbokdarmi.co.cc
straightrazor.co.cc
officetimepass.info
setunankyeh.co.cc
mabokers.co.cc
isobforex.info