۸.۱۲.۱۳۸۹

تحقیق و تکرار!









امروز یک تحلیل هر چند بسیار محدود از «فرهنگ» ارائه می‌دهیم. البته این برخورد کمی عجولانه و خام می‌نماید و گنجاندن چنین مطالبی در یک وبلاگ امکانپذیر نیست؛ «فرهنگ» از ابعاد و لایه‌هائی برخوردار می‌شود که نمی‌توان آن‌ها را در چند جمله خلاصه کرد. ولی از آنجا که ما هم زیاد اهل «خلاصه‌نویسی» نیستیم، سعی می‌کنیم تا حد امکان حق مطلب را ادا کنیم.

پس نخست چند کلمه از ویژگی «فرهنگ» بگوئیم! فرهنگ را به هیچ عنوان نمی‌باید با «آداب و رسوم» اشتباه گرفت. آداب و رسوم بر «تکرار» راه و رسم گذشتگان تکیه دارد، حال آنکه «فرهنگ» نوعی «ارزش افزوده» بر همین تکرارها و روزمرگی‌هاست. طی چند دهة گذشته، به دلیل عمومیت یافتن نوعی برخورد «شبه‌جامعه‌شناسانه»، که خود را علمی نیز جا زده، نگرش مخرب و مزوری پای به میدان بررسی‌های اجتماعی گذاشته که «فرهنگ» را با آداب رسوم در اذهان خلق‌الله در ترادف قرار می‌دهد! در کمال تأسف، اوج‌گیری نگرش «جامعه‌شناسانة استعماری» نیز این مشکل را به مراتب پیچیده‌تر کرده. چرا که در این نوع «بررسی» آنجا که متفکر کذا به «جوامع دیگر» می‌رسد، خود را به سرعت از داده‌های جامعة مترقی و یا صنعتی جدا نموده و در «رسوم دیگری» ذوب می‌شود! ایشان در چارچوب مأموریت «علمی» تلاش خواهند کرد تا از دیدگاه «محلی» و «بومی» به تحولات بنگرند. باید بپرسیم به چه دلیل یک «جامعه شناس» هنگام برخورد با زندگی انسان‌ها چنین بی‌طرفی‌ کاذبی را می‌باید در پیش گیرد؟ پاسخ مخرب و مزورانه نیز روشن است: جامعه‌شناسی علم است، نه ساختاری متشکل از «ارزش‌ها»! ما هم قبول می‌کنیم که اگر برخورد را علمی بخواهیم، نمی‌توان با «موضوع» در چارچوب احساس و ارزش برخورد نمود، ولی در کمال تأسف طی گذشت زمان این «علم» ورای آنچه ادعا می‌کند کاربردی غیرعلمی پیدا کرده.

باید بگوئیم چنین برخوردی مشکلاتی اساسی ایجاد خواهد نمود. اگر جامعه‌شناس در این شیوة برخورد به قول خود «قاضی» نیست، و به شیوة «ارزشی» با تحولات روبرو نمی‌شود، و اگر به عنوان یک «ناظر» بی‌طرف باقی می‌ماند و همچون یک آینه فقط «رخداد» را باز می‌تاباند، این مسئله هنوز حل نشده که بازتاب بی‌طرفانة «رخداد» اصولاً چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ ارزش این نوع «برخورد» فقط به ارائة عکس‌العمل‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های گسترده و جمعی در مقاطع مشخص محدود خواهد شد. بدون آنکه ریشة کنش‌ها مورد بررسی قرار گیرد. حال باید ببینیم این نوع «برخورد» در عمل چه مشکلاتی را می‌تواند «حل» کند یا بهتر بگوئیم چه مشکلاتی ایجاد خواهد کرد؟

آندسته از خوانندگان گرامی که در کلاس‌های جامعه‌شناسی حضور به هم رسانده‌اند مسلماً مثال آن جامعه‌شناس را که با یک دوربین فیلمبرداری در کنار رودخانه شاهد غرق شدن یک کودک است به یاد دارند. حرفة این جامعه‌شناس به او گوشزد می‌کند که با گرفتن فیلم از کودک مذکور و خانواده‌اش که شیون‌کنان در مسیر سیلاب می‌دوند، داده‌های علم جامعه‌شناسی را هر چه بیشتر «پربار» خواهد کرد؛ در شرایطی که وظیفة انسانی چنین حکم می‌کندکه جامعه‌شناس دوربین را زمین گذاشته و جهت نجات کودک به درون رودخانه بپرد. اینکه ایشان چه «گزینه‌ای» در برابر دارند و چه انتخابی خواهند کرد، یکی از سئوالات جاودان در کلاس‌های جامعه‌شناسی باقی خواهد ماند. البته این بی‌تفاوتی و برخورد به اصطلاح علمی با کودک غریق بیشتر مربوط به جوامع عقب‌مانده است. به طور مثال، اگر در کشور فرانسه این جامعه‌شناس به تماشای غرق شدن کودکی بایستد، به عنوان مجرم به دادگاه برده می‌شود. ولی خارج از تمامی بحث‌های پیچیدة آکادمیک و کاربردی می‌باید پرسید، این چگونه علمی است که در عمل، انسانی‌ات متعارف را در برابر علمی‌ات قرار می‌دهد؟

جای تعجب نیست که چنین علمی مأمن و جایگاه مورد نیاز خود را در منطقة آمریکای شمالی بیابد، منطقه‌ای که فاقد جامعة انسانی بوده، موزائیکی است «دل‌آزار» از اقوام و قبایل مهاجر! اقوامی که هیچ ارتباط انسانی با یکدیگر ندارند و ارتباط‌شان فقط از طریق «دلار»، سینمای «سهل‌الهضم»، و گاه موسیقی‌ ـ موسیقی‌‌ائی که از منظر ساختار در فقر کامل فروافتاده ـ و خصوصاً الکل و مواد مخدر ایجاد می‌شود! جالب اینجاست که این اقوام و گروه‌ها اکثراً در ارتباطات کلامی با یکدیگر دچار مشکلات پیچیده‌ای می‌شوند؛ ارتباط اینان با یکدیگر اغلب به حکایت «کر و بیمار» می‌ماند. در چنین جامعه‌ای است که همسایگان، ‌ همکاران و همشهری‌ها بخوبی می‌توانند «غیر»، ناخودی، بیگانه و سوژة بررسی‌های «بی‌طرفانه» باشند.

به عنوان نمونه، زمانیکه یک جامعه‌شناس نیویورکی آپارتمان‌اش را در مانهاتان ترک می‌کند، تا در بارة وضعیت اجتماعی کودکان مهاجر مکزیکی در شهر مرزی «ال‌پاسو»، واقع در منتهی‌علیه جنوب ایالت تگزاس تحقیق و بررسی به عمل آورد، انسان‌های مورد بررسی ایشان مشکل می‌توانند همشهری، هم‌وطن، دوست و هم‌نوع به شمار آیند. اکثر «موضوعات» مورد بررسی این جامعه‌شناس، یا بهتر بگوئیم اکثر ارتباطاتی که بین انسان‌های مورد مطالعة ایشان برقرار است، از قبیل خودفروشی کودکان، فرار دختران از خانه‌ها به دلیل فقر، اعمال خشونت بر کودکان ـ قتل و تجاوز جنسی ـ در روند «عادی» زندگی، به تجربیات واقعی جامعه‌شناس نیویورکی ما مربوط نمی‌شود!

این «مسائل» و انسان‌هائی که در «قلب» آن زندگی می‌کنند، برای جامعه‌شناس ما بیگانه به شمار می‌آیند. اینان قادر نیستند به «لطیفه‌های» آن جامعه‌شناس که بازتابی است از التقاط غیرآکادمیک فرویدیسم با «رفتارگرائی» قاه، قاه بخندند! در نتیجه، ایشان می‌توانند با شقاوت و بی‌تفاوتی قابل‌تحسینی «علمی‌ات» برخوردهای خود را به پروفسورهائی که قرار است گزارشات کذا را زیر عینک‌های «ذره‌بینی» گذاشته، روزها و روزها به اصطلاح «مطالعه» کنند به اثبات برسانند. و به این می‌گویند یک «عینی‌ات» قابل‌تحسین! جامعه‌شناس کاری به این ندارد که این روابط غیرانسانی چگونه ایجاد شده، و یا به چه طریق می‌توان آن‌ها را تغییر داد؛ «تغییر» و ریشه‌یابی وظیفة او نیست! این انسان‌ها، ‌ زندگی، ‌ احساسات و روابط‌شان تبدیل به ارقام و آمار و منحنی‌هائی می‌شود که در «کنفرانس‌ها» به خورد خلق‌الله خواهند داد. کنفرانس‌هائی که در سالن هتل‌های پنج ستاره با هزینه‌های سرسام‌آور همه ساله برگزار می‌شود، و مخارج‌شان به مراتب از هزینه‌ای که جهت بهبود شرایط زندگی کودکان «ال‌پاسو» پیش‌بینی می‌شود سنگین‌تر است! این است شمه‌ای از آنچه ارتباط علمی‌ات محافل غرب با انسان‌ها تلقی می‌شود. ولی این فقط ابعاد درونمرزی بود، و نمی‌باید فراموش کرد که فاجعة اصلی صورت برونمرزی به خود می‌گیرد.

باید اذعان داشت که حاکم نمودن این «نگرش» غیرجانبدارانه و ظاهراً بسیار «علمی»، مسائل و مشکلات بسیار عمیقی، اینبار در ابعاد برونمرزی به همراه خواهد آورد. چرا که این نوع بررسی جوامع انسانی معمولاً از طریق در بوق گذاشتن کتب و تحلیل‌های گسترده صورت می‌گیرد، و در عمل با هدف آشنائی بیشتر و عمیق‌تر با فرهنگ‌های مختلف جهان به آکادمی‌های کشورهای استعمارگر سفارش داده می‌شود. در مناطق عقب‌مانده، علمی‌ات چنین گزارشاتی از منظر مخاطبان‌، تبعات بسیاری سنگینی به همراه خواهد داشت.

به این ترتیب، تحقیقاتی که می‌باید ابزاری جهت شناخت بهتر و چپاول بهینه‌تر جوامع عقب‌مانده توسط استعمارگران باشد، نهایت امر در دست محققین «کم‌سواد» جهان سوم تبدیل به سلاحی قتال می‌شود جهت فروپاشاندن مرزها میان مفاهیم متفاوت همچون «فرهنگ» و «آداب و رسوم». پر واضح است که این مرزشکنی‌ها بر جوامع استعمار شده تأثیر منفی خواهد داشت. البته برای به دست دادن ابعاد چنین تأثیراتی لازم است در اینجا یک پرانتز کوچک بگشائیم.

در مورد ارتباطات جهان «رشد یافته» و مناطق «عقب‌مانده»، از منظر مالی، اقتصادی و صنعتی مطالب فراوان در دست است. این مطالب یا از منظر ایدئولوژیک و سیاسی به رشتة تحریر درآمده، و یا در راستای تجزیه و تحلیل‌های صرفاً آماری و اقتصادی. ولی تا آنجا که نویسندة این سطور به یاد می‌آورد، در زمینة «روابط اجتماعی»، تحقیقات انگشت‌شماری به تأثیرات سوء ارتباط بین «رشد یافتگی» جهان صنعتی و ثروتمند با «عقب‌ماندگی» مزمن جهان سوم اختصاص یافته. شاهدیم که جهان «عقب‌ مانده» پیوسته در چارچوب منافع جهان «رشد یافته» متحمل فروپاشی و تغییر و تحولات اقتصادی، مالی، سیاسی و تشکیلاتی می‌شود؛ اینهمه برای آنکه جهان «رشد یافته» به تحمل چنین تغییرات و فروپاشی‌ها اجباری نداشته باشد! در راستای تأمین و تداوم همین منافع است که در روندی پیگیر بنیادهای پایه‌ای و دیرین در جهان عقب‌مانده فرومی‌پاشد، و بجای‌شان ساختارهائی «خلق‌الساعه» بر این جوامع تحمیل می‌شود. بهترین نمونه، کشور خودمان ایران است که در مسیر تأمین منافع صنایع نفتی غرب از یک سلطنت سنتی و موروثی در دورة قاجار به یک سلطنت صوری، کودتائی و فاشیست در دورة پهلوی‌ها پای گذاشت، و نهایت امر در چارچوب استراتژی‌های کلان غرب کارش به جمهوری‌اتی به همان اندازه صوری و مضحک و اینبار آخوندی و شرعی رسیده! پر واضح است که طی گذر از این مراحل، جامعة ایران جز فروپاشی و نابسامانی نصیبی نداشته و نخواهد داشت. حال ببینیم تأثیر تحقیقات جامعه‌شناسانه تا چه حد می‌تواند به بازتابی از منافع محافل تصمیم‌گیرنده تبدیل شود؟

آنگاه که سخن از فروپاشی در ساختارهای طبقاتی، اقتصادی و مالی به میان می‌آوریم، نمی‌باید مهاجرت، فرار مغزها و ... و فرار سرمایه‌ها را فراموش کرد. در وبلاگ‌های پیشین بارها از فروپاشانی طبقات در ایران تحت عنوان یک پروژة استعماری سخن گفته‌ایم. برخلاف آنچه به غلط در میان گروه‌های چپ‌گرای ایران رایج شده، فروپاشانی طبقات به هیچ عنوان منافع ملی و توده‌ای و خلقی را بازتاب نخواهد داد، چرا که سریعاً «طبقات نوین»، کمابیش با همان انتظارات و الهامات جایگزین طبقات گذشته خواهند شد. این جایگزینی با سرعت و شدت عجیبی صورت می‌گیرد. و به طور مثال، در دورة اتحاد شوروی، فرزند آقای خروشچف، صدر هیئت رئیسه و دبیرکل حزب کمونیست ترجیح داد بجای زندگی در آپارتمان‌های «دولوکس» محلات معروف مسکو به مانهاتان در نیویورک اسباب کشی کند! امروز نیز شاهد فروپاشانی طبقات در چین مائوئیست هستیم، و حضور صدها هزار مهاجر سرمایه‌دار چینی در برخی مناطق کانادا و ‌آمریکا که چهرة محلات را بکلی دگرگون کرده‌اند، نمونة دیگری است از فواید «فروپاشانی» طبقات در جوامع عقب‌مانده. ولی فراموش نکنیم که این فروپاشانی به نوبة خود در «درونمرزها» طبقات نوینی را به قدرت نزدیک کرده.

حال باید دید این «طبقات» به اصطلاح نوین در «توجیه» مواضع برتر خود نسبت به دیگر طبقات و مشروعیت بخشیدن به این مواضع به چه ابزاری متوسل خواهند شد؟ چرا که مشروعیت را می‌باید «ساخت»! اگر حکومت می‌تواند با تکیه بر نیروهای مسلح «خلق‌الساعه» عمل کند، مشروعیت نمی‌تواند خلق‌الساعه باشد. یادآور شویم عوامل جدیدی که در قلب حکومت‌های جهان «عقب مانده» در کار ساخت و پرداخت «مشروعیت» هستند، خود در مقام تولیدات یک پروسة کاملاً استعماری‌، علیرغم ادعاها و نمایشات خلقی و توده‌ای از هیچ ریشه‌ای در جامعه برخوردار نیستند. این مطلب را مشخصاً در همینجا عنوان کنیم و بر آن تأکید داشته باشیم که به طور کلی طبقات نوین و حکومتگر در جهان ‌سوم ـ خصوصاً در آندسته از کشورها که مستقیماً در تیررس منافع مالی و اقتصادی غرب قرار گرفته‌اند ـ طبقاتی که از طریق کودتاها، انقلابات و هیجانات عمومی و رفرم‌ها و حتی برخی اوقات از طریق «انتخابات» به قدرت‌ دست می‌یابند، به دلیل وابستگی‌های گستردة اقتصادی، مالی و حتی نظامی به محافل تصمیم‌گیرنده، محصول روابط فرامرزی‌اند؛ اینان ارتباط چندانی با تحولات داخلی ندارند.

خلاصة کلام، وجود نارضایتی عمومی از رژیم حاکم یک مطلب است؛ به قدرت رسیدن یک رژیم دیگر و یا یک مجموعه از «شخصیت‌های» جایگزین، آنهم در محدودة امنیتی و منافع حیاتی امپریالیسم جهانی مطلبی است کاملاً متفاوت. ایندو را نمی‌توان در یک مقولة واحد قرار داده و به شیوه‌ای هم‌سان تحلیل کرد. ولی جهت خلاصه کردن مطلب امروز، در بررسی پروسة «مشروعیت‌سازی» فقط به نمونة حکومت اسلامی اکتفا می‌کنیم.

این حکومت که از نخستین ساعات با تکیه بر همهمة «سنت‌ها» و دین و اعتقادات، توده‌ها را به دنبال نخود سیاه فرستاد، از مراحل اولیه کار خود را با دو نگرشی که از غرب وام گرفته بود آغاز کرد. نگرش اول همان است که به طور کلی در تمامی فاشیسم‌های معاصر می‌توان یافت، و اشرافی است بر توجیه ضرورت یک حکومت «فراگیر» و «تمامیت‌خواه»! در نگرش این به اصطلاح «انقلاب»، همانطور که هنوز بعضی‌ها مسلماً بخوبی یادشان مانده، از نخستین مراحل چنین القاء ‌می‌شد که موجودیت و حضور یک دولت تمامیت‌خواه از پیش «توجیه» شده است! در صورتیکه، صرفاً با تکیه بر «تاریخ ادیان» نمی‌توان به چنین «توجیهات» معاصر و کارسازی دست یافت. و علیرغم بازگشت پیوسته به «اصول اسلامی»، باید اذعان داشت که جای پای الهامات به عاریت گرفته شده از استالینیسم در این مرحله از حیات حکومت اسلامی به صراحت دیده می‌شود. در ثانی، همانطور که پیشتر نیز گفتیم این نوع بهره‌وری از استالینیسم به هیچ عنوان تازگی نداشته و ندارد. تاریخ معاصر اروپا و خصوصاً معضلات ایجاد شده در کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین این «الگوبرداری» را به صراحت نشان می‌دهد. خلاصة کلام، حکومت «صدراسلام» که آخوندها در بوق کرده بودند، نمی‌توانست تمامیت‌خواهی را در مفهوم معاصر آن، با مضحکه‌ای به نام «ولایت فقیه» به طور کامل توجیه کند؛ این توجیهات نیازمند راهکارهای ایدئولوژیکی بود که اینان از استالینیسم اقتباس کردند.

ولی توجیه این «مشروعیت» از ابعاد دیگری نیز برخوردار بود. رژیم نظامی‌ای که با کودتای 22 بهمن 57 به قدرت رسید، هیچ چارچوب فلسفی نداشت. چرا که اگر توجیه تمامیت‌خواهی یک رژیم سیاسی را می‌توان از استالینیسم استخراج کرد، ماتریالیسم استالین دیگر در مراحل «نظری» نمی‌توانست کارساز رژیمی باشد که جز تبلیغ «ابهامات» هدفی نداشته و ندارد. و به همین دلیل در سال 1357، عمال این رژیم با حدیث و روضه و ضجه و حکایت نمی‌توانستند به صورتی پایدار «انسان‌محوری» را در قلب تحولات امروزین بشر به عقب بنشانند. اینجا بود که باز هم محصولات آکادمی‌های غرب به کمک اینان آمد و «پسامدرنیسم» که در چارچوب نیازهای جوامعی دیگر و الهاماتی متفاوت ساخته و پرداخته شده بود، اینبار جهت نفی «انسان‌محوری» به درون فلسفة حکومت اسلامی خزید. خلاصة کلام از این مختصر می‌توان نتیجه گرفت که حکومت اسلامی، نه تنها از منظر نظامی و تشکیلاتی یک ساختار دست‌نشانده است، که از نظر فلسفی و ایدئولوژیک نیز فرزند خلف تحولات فکری و ایدئولوژیک در مغرب زمین می‌باید تلقی شود. این حکومت ارتباط چندانی با آنچه «تحولات» فکری در «جهان اسلام» معرفی می‌شود ندارد.

حال ببینیم این فرزند خلف، هر چند ناقص‌الخلقه، چگونه از گهوارة آکادمی‌های غرب بیرون آمده، در کشور ایران دست به جنایت و چپاول و مردم‌آزاری می‌زند؟ جالب اینجاست که پروسة انتقال «فلسفة» حکومتی و تلفیق و التقاط نظری و عملی، نتیجة مستقیم همان روندی است که بالاتر «فروپاشی» ساختار طبقات خواندیم. به عبارت ساده‌تر، فروپاشی طبقات از طریق «بن‌بستی» که رژیم‌های سیاسی در مسیر رشد نیروهای پویا و متفکر به وجود می‌آورند، گروه‌های مختلف را به خارج از مرزهای حقوقی، ایدئولوژیک و جغرافیائی رژیم‌ می‌راند. این گروه‌ها که مفر دیگری برای خود نمی‌بینند، تحت تأثیر آکادمی‌ها به صورتی کاملاً «ظاهری» و بسیار سطحی دست‌اندرکار ساخت و پرداخت نظریات سیاسی می‌شوند. این همان نظریاتی است که بعداً توسط محافل مشخصی جهت ایجاد فروپاشی‌های نوین در ساختار «طبقات» رژیم حاکم مورد استفاده قرار خواهد گرفت. و این چرخه همچنان در چارچوب منافع غرب به حرکت خود ادامه می‌دهد. خلاصه بگوئیم، تا زمانیکه ساختار حاکمیت در کشور تغییر ماهوی نکرده، این چرخة جهنمی ادامه خواهد یافت. در این مرحله است که می‌توان جهت تحلیل شرایط حاکم بر کشورهای «عقب مانده» به مطلب اصلی امروز، یعنی تفاوت بین «فرهنگ» و «آداب و رسوم» بازگشت.

همانطور که گفتیم، در جامعه‌شناسی و قوم‌شناسی‌ای که امروزه «علمی‌ات» یافته، متفکر مردم‌شناس تحت عنوان «علمی‌ات» از برخورد ارزشی و «انسان‌محور» در بررسی آداب و رسوم جوامع «دیگر» پرهیز خواهد کرد. این فرد هنگام بررسی فرهنگ‌ها و آداب‌ورسوم ملت‌های دیگر هر چند میزان و شاقول واقعی‌اش همان «انسان‌محوری» و علمی‌ات باشد، علمی‌ات فوق را در نتیجه‌گیری‌های خود «غایب» نگاه خواهد داشت. چرا که این نوع جامعه‌شناسی تمایل به منزوی کردن «ارزش‌ها» نشان می‌دهد، و اینچنین «باب» شده که گویا برخورد انسان‌محور با مصائب بشری نوعی «ارزش فرهنگی» می‌باید تلقی شود! باید بگوئیم چنین ادعائی فاقد هر گونه پایگاه نظری است؛ این خزعبلات که از دکان امپریالیسم بین‌الملل ابتیاع شده راه بر سوءتعبیرهای خطرناک و ضدانسانی باز کرده، اینهمه بدون آنکه حتی متفکر جامعه‌شناس نیز از تبعات اعمال‌اش آگاه باشد. و در چارچوب منافع غرب، بی‌دلیل نیست که اینگونه «تجربیات» خصوصاً در کشورهای آمریکای لاتین و اخیراً در مناطق مسلمان‌نشین چنین عمومیت فراگیر یافته.

همه روزه در کشورهای غربی، کتب، مقالات، تحقیقات و مجلات تخصصی فراوانی بر پایة اینگونه «برخوردها» منتشر می‌شود؛ مطالبی که در آن‌ها فقط از «رخدادها» و «شیوة برخورد جوامع» سخن به میان می‌آید، بدون آنکه ناظر در مطالب خود به صراحت از موضع علمی نیز همزمان حمایت منطقی و قابل قبول ارائه دهد، و یا حتی چنین برخوردی مورد تأکید وی قرار گیرد. مخاطب اینگونه مطالب اگر از شناختی «متوسط» در علوم انسانی برخوردار باشد، به دلیل رودرروئی با «بهمن عظیمی» از داده‌ها و جزئیات دچار سردرگمی خواهد شد. این نوع مخاطب نمی‌تواند بین آنچه «فرهنگ» نامیده می‌شود با «آداب و رسوم» خط حائل ترسیم نماید. چرا که «فرهنگ» با زندگی انسان‌ها و تحولات جامعة انسانی برخوردی قابل دوام و فاقد گسست دارد، در نتیجه از قدرت «تولید» محصولات دماغی و هنری و انسانی برخوردار می‌شود، حال آنکه، «آداب و رسوم» نتیجة «تکرار» و «بازتولید» عقب‌ماندگی‌ها و واپس‌ماندگی‌های جوامع و قبایل است. این «خطر»، یعنی ترادف «فرهنگ» با «آداب و رسوم» در عمل وجود دارد.

همانطور که دیدیم به دلیل تداوم فروپاشی ساختار طبقات در جوامع «رشد نایافته» در بطن داده‌هائی «خام» و «حجیم»، تمایل ارتقاء جایگاه «آداب و رسوم» برخی قشرها به مرتبة «فرهنگ» در سطح ارتباطات اجتماعی می‌تواند به اوج برسد. در چنین ساختاری است که به طور مثال، حجاب زن در جوامع مسلمان‌نشین، نه یک عقب‌ماندگی فرهنگی، و یا «نشان عقب‌افتادگی» و زن‌ستیزی، که به صورت فی‌نفسه و بالقوه یک «فرهنگ» معرفی می‌شود!

در این میانه است که حمایت برخی محافل از این نوع «داده‌ها» و آثار به اصطلاح علمی به نوبة خود پای برخی «اندیشه‌فروشان» را نیز به میانة میدان باز می‌کند. اینان که به عنوان کاتالیزورهای «محلی» فعال ‌شده‌اند، تحت عنوان «علمی‌اتی» که در این قماش تحقیقات می‌یابند، جوامع جهان سوم را در برابر داده‌هائی «مبهم» و غیرقابل تحلیل به تسلیم در برابر آنچه «فرهنگ» مادری و دینی و کهن و ... نام گرفته، فرا می‌خوانند! در همین چارچوب است که «متفکر» مردم‌شناس کذا با حمایتی که از درون و برون مرزها دریافت می‌کند به تدریج پای از بررسی مسائل از دیدگاه علمی و «موجه» بیرون گذاشته و به صورت مستقیم «دیدگاه‌های» انسان‌ستیز را هر دم جسورانه‌تر تبلیغ می‌نماید. حمایت نوآم چامسکی از بحران‌آفرینی‌های «جنبش سبز» در ایران نمونة روشنی از چنین برخورد انسان‌ستیز با جوامع «دیگر» به دست داد. مسلماً آقای چامسکی در ایالات متحد از فردی با سابقة سیاسی و حقوقی و اجتماعی میرحسین موسوی و همسر چادر به سر ایشان، حمایت سیاسی به عمل نخواهند آورد! این نوع حمایت‌ها مخصوص جهان‌سوم «سفارش» داده می‌شود.

ولی علیرغم معضلاتی که غرب جهت ترسیم خط فاصل بین «فرهنگ» و «آداب و رسوم» ایجاد کرده، به استنباط ما تلاش برای ترسیم خط مذکور مهم‌ترین گام در راه ممانعت از «تداخل» غیرقابل توجیه این دو پدیده، و نهایت امر حرکتی است در به ارزش گذاشتن «فرهنگ» واقعی و انسانی. به طور مثال، جامعه‌شناس، مورخ، فرهنگ‌شناس و ... زمانیکه با سنت موهن و ضدانسانی ختنة زنان در آفریقای «مسلمان» برخورد می‌کند؛ سنتی که در نوع خود یکی از وحشیانه‌ترین رسوم در جهان اسلام تلقی می‌شود، نمی‌باید به خود حق داده، این وحشیگری را «فرهنگ» مردم این سرزمین‌ها معرفی کند. این «حق» را می‌باید از «محققین» در جوامع حاکم جهانی سلب کرد. چرا که فرهنگ می‌باید در چارچوبی «والا» قابلیت توجیه داشته باشد، در غیر اینصورت محقق کذا به خود حق خواهد داد که هر نوع «وحشیگری» را در شرایط مشخصی «فرهنگ» بنامد.

نصیب ما ایرانیان از «فرهنگ‌سازی‌های» استعماری همان است که امروز در برابرمان قرار گرفته. تحقیقات «ارزندة» آکادمی‌های غرب نهایت امر یک مجموعه از آداب‌ورسوم واپس‌مانده و قرون‌وسطائی را که متعلق است به قشر محدود آخوند و برخی محافل بازاری، به عنوان «فرهنگ ملت ایران» نه تنها بر تحولات درونمرزی، که در چارچوب تحولات برونمرزی، بر تمامی ایرانیان تحمیل کرده‌. این «فرهنگ اجباری» یا بهتر بگوئیم «توحش اجباری» که در واقع همان «فرهنگ‌ستیزی» و گسترش تلفیق مهوع استالینیسم و پسامدرنیسم است، نه می‌تواند ایرانی باشد، و نه به طبع‌اولی می‌تواند اسلامی تلقی گردد. این «فرهنگ اجباری» همان است که به شیوه‌ای دیگر از دیرباز در عربستان سعودی حاکم شده و در قفای آن شرکت‌های بزرگ نفتی غرب نشسته‌اند.

به دلیل آنچه می‌باید ضدیت ارگانیک غرب با منافع ایرانی خوانده شود، ایرانیان امروز نمی‌توانند آگاهی‌های فرهنگی خود را بر پایة استنتاجات غرب از آنچه «فرهنگ ایران»، «دین‌اسلام» و ... لقب گرفته استخراج کنند. غرب آنچه را در سرزمین استثمار شدة ایران می‌پسندد در مقاطع متفاوت و با در نظر گرفتن سیاست‌های جاری خود «ایرانی»، «اسلامی»، دیرین، باستانی و «محترم» و «مقدس» و ... معرفی خواهد کرد. تکلیف ما ایرانیان در برخورد با این رده‌بندی‌های «ارسطوئی»، آمرانه و «ایستا» چیست؟ باید پرسید، اگر این اسلامی‌ات و این ایرانی‌ات تا به این حد «عزیز» و «لذیذ» است، چرا در ساختارهای حکومت، دولت، مجلس و ... در غرب از «تعالیم‌اش» استفاده نمی‌شود؟ بله، اینجاست که سوءاستفاده از واژة «فرهنگ» کاربرد عملی و بسیار «مالی» و اقتصادی خود را به نمایش می‌گذارد؛ ایرانی درمی‌یابد که «اسلام» امام و امت و اصولگرائی و اصلاح‌طلبی و غیره برای غربی‌ها نیست، این شعبده‌ها که برای جهان استثمار شده از گنجه بیرون آمده، بر «تکرار» مقدسات تکیه دارد، تکرار آداب و رسوم «دینی» و «بومی» و «محلی» و ... که نهایت امر نوعی فرهنگ‌ستیزی می‌باید تلقی شود.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت







فیلترشکن‌های جدید3نوامبر2010

eliteview.info/home
7newip.info
new-ins.info
raila.info
vtrack.info
trainy.info
railk.info
flighte.info
ksms.info
railo.info
insideedge.info
hlane.info
0newip.info
dtxt.info
play-here.info
ftxt.info
trainq.info
railw.info
trainc.info
trainx.info
flightj.info
railp.info
gtrack.info
postp.info
myscoot.info
dlane.info
flightq.info
railj.info
traink.info
proxycrott.info
railr.info
traini.info
railn.info
theskip.info
htxt.info
postt.info
8newip.info
flightr.info
socialnetworkunblocker.info
trainp.info
qlane.info
lsms.info
5newip.info
whats-inside.info
1newip.info
gtxt.info
railf.info
trainw.info
wlane.info
railv.info

۸.۰۷.۱۳۸۹

تحول و محلل!









بالاخره سخنگوی وزارت امور خارجة جمکران رسماً اعلام داشت که دولت اسلامی برای تأمین «برخی مخارج» به کرزای و رئیس دفتر وی «پول نقد» تحویل می‌دهد! البته در اینکه این نوع روابط «پنهان و آشکار» از دیرباز میان دولت‌های جهان سکة رایج بوده و هست نمی‌باید تردید داشت. اگر «ویکی‌لیکس» و روزنامه‌های «افشاگر» غربی بجای مطرح کردن «اسرار» ارتش ناتو، فهرست پرداخت‌های کاخ‌سفید به آدمکشانی را که هیئت حاکمة ایالات متحد در سطح جهان به عناوین مختلف به جان مردمان انداخته‌ منتشر نمایند، تازه خواهیم دید که این «دنیا» دست کیست، و «در» بر کدام پاشنه می‌چرخد؟ ولی مسئلة اصلی ما ایرانیان پرداخت پول به کرزای نیست، موجودیت یک حکومت دروغگو، پرمدعا، مردمفریب و سرکوبگر است. تشکیلاتی بدوی که با تکیه بر نظریه‌پردازی‌های استعماری، تحت عنوان «نبرد با آمریکا» بر ملت ایران حاکم شده. خلاصه بگوئیم، حکومتی که مدعی مبارزه با آمریکا و «جنگ نرم» و سخت با غرب در تمامی جبهه‌ها است، بسیار بی‌جا می‌کند که جهت تحکیم پایه‌های دولت دست‌نشاندة ارتش‌ناتو در کابل «پول نقد» می‌پردازد و این عمل را در راستای «بازسازی» افغانستان توجیه هم می‌کند. رادیوفردا، مورخ 4 آبان‌ماه 1389، اظهارات سخنگوی وزارت امور خارجة حکومت اسلامی را چنین بازتاب ‌داده:

«[سخنگوی وزارت امور خارجه] مطلب نیویورک تایمز در مورد دریافت پول توسط دستیار حامد کرزی از ایران [...] را تأیید می‌کند [و می‌گوید] ایران در جهت بازسازی افغانستان کمک‌های زیادی کرده ‌است و در آینده نیز آن را پی‌گیری خواهد کرد.»

در رژیم سابق هو و چو انداخته بودند که در دوران رضاشاه، دربار یونان سفیری به ایران کرده بود به نام «کیریاکس»! در زبان یونانی چنین اسامی‌ای رایج است و معمولاً زمینة خنده و شوخی برای فارسی‌زبانان فراهم می‌آورد. می‌گویند زمانیکه سفیرکبیر یونان به کاخ مرمر آمد تا استوارنامة خود را حضور اعلیحضرت تقدیم کند، پرده‌دار فریاد زد: عالیجناب «کیر‌یاکس»، سفیرکبیر اعلیحضرت پادشاه یونان ... آورده‌اند که رضاشاه با شنیدن نام سفیرکبیر یونان به وزیر دربار گفت: «بالاخره اینه یا اون؟ هر دوتاش که با هم نمی‌شه!» حالا ما هم با استفاده از همین شایعه که در کتاب «عروج محمدرضا شاه پهلوی» نیز نقل شده خدمت حکومت اسلامی عرض ‌کنیم، یا طرفدار سیاست آمریکا در منطقه هستید و جهت پیشبرد اهداف ارتش ناتو به پادوهای شناخته شده و مارک‌دار واشنگتن پول نقد تحویل می‌دهید، و یا به قول خودتان با آمریکا در حال نبردید! نبرد با آمریکا و نوکری برای عموسام را نمی‌توان همزمان به ملت ایران حقنه کرد، پس تکلیف‌تان را بهتر است روشن کنید؛ به قول رضا شاه «هر دوتاش که با هم نمی‌شه!»

اما به استنباط ما روابط منطقه‌ای حکومت اسلامی که از طریق کودتای 22 بهمن 57 توسط شبکة محلی سازمان سیا در ایران شکل گرفت، چه در چارچوب منافع غرب و چه در ارتباط با محافل وابسته به هیئت‌های حاکمة غربی، به مراتب از پرداخت چند صد هزار دلار کمک‌ نقدی به یک مهرة شناخته شدة واشنگتن در کابل فراتر می‌رود. این روابط را می‌باید «استراتژیک» و امنیتی تلقی کرد، و مسلماً روزی خواهد رسید که این ارتباطات در سطح جهانی علنی گردد. البته این مسائل را می‌باید در چارچوب تاریخی، مالی و اقتصادی مورد بررسی قرار داد، ولی در همینجا به طور خلاصه بگوئیم، علنی شدن این روابط را، تا به همین درجه، می‌باید به فال نیک گرفت. اگر قرار است حکومت اسلامی پول به پای کرزای بریزد، بهتر است همزمان ادعاهای «دهان‌پرکن» و «خررنگ‌کن» را از دکة مبارزه با غرب در دکان‌اش برچیند. و از قضای روزگار از نخستین دقایقی که روح‌الله خمینی کالائی به نام «نبرد با آمریکا» را در دکه‌اش برای فروش ارائه کرد، تمامی صحنه‌سازی‌های متعاقب فقط جهت لاپوشانی همین ارتباط «حکومت اسلامی ـ واشنگتن» صورت گرفت.

از طرف دیگر، شاهد ادامة «افشاگری‌های» تشکیلاتی به نام «ویکی‌لیکس» نیز هستیم. آقای «آسانژ» که نهایت امر معلوم نشد کجائی هستند و چه تابعیتی دارند، باز هم هزاران مدرک «نظامی» و فوق‌محرمانه را در سایت محترم‌شان منتشر کرده‌اند. ما نمی‌پرسیم این مدارک از چه کانال‌هائی به دست ایشان می‌رسد؛ پاسخ به این سئوال روشن‌تر از آن است که به حرف و سخنی نیاز داشته باشد. ولی آنچه در نخستین مرحلة این نمایشات و افشاگری‌ها علنی شد، و در مرحلة فعلی آن نیز به صراحت مورد تأئید قرار گرفت این بود که این نوع «فعالیت‌ها» نهایت امر بار مسئولیت سازمان‌ها، احزاب، تشکیلات و ارتش‌ها و دولت‌هائی را کاهش خواهد داد که با توسل به دروغ و تبلیغات و هیاهو سال‌های سال و تحت عناوین مختلف صدها هزار انسان را در چارچوب منافع مالی و اقتصادی مشخصی مسلح کرده، به جان یکدیگر انداختند. جالب اینجاست که این «عملیات نظامی» که نهایت امر کار را به یک درام انسانی و منطقه‌ای کشانده، نه تنها به اهداف اعلام شدة خود در صحنة تبلیغاتی دست نمی‌یابد، که در حال «پذیرش» شکست در برابر پدیده‌ای است که در ظاهر امر جهت مبارزه با آن پای به میدان گذاشته بود!

اینکه امروز سخنگویان ارتش ایالات متحد و پنتاگون جهت تأکید بر «شکست قطعی» ایالات متحد در عراق و خصوصاً در افغانستان هیچ فرصتی را در برابر دوربین‌ها و میکروفون‌ها از دست نمی‌دهند، به صراحت نشان می‌دهد که «شکست» کذا آنچنان که ‌باید و شاید «فجیع» نمی‌باید تلقی ‌‌شود. چه بسا جهت چگونگی و بررسی چند و چون همین «شکست» بوده که این عملیات نظامی گسترده از روز نخست پایه‌ریزی شد! به عبارت دیگر این «شکست» همان شکل‌گیری استراتژی‌های نوین غرب در منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه است. از آنجا که مسئلة نیازهای استراتژیک ایالات متحد در مرزهای جنوبی فدراسیون روسیه مشمول «افشاگری‌های» آقای آسانژ نمی‌شود، و ایشان اصولاً کار زیادی به الزامات سرمایه‌داری غرب در هنگامة اوج‌گیری فعالیت‌های نوین سرمایه‌داری‌ها در هند و چین و روسیه ندارند، می‌توان چنین نتیجه گرفت که «افشاگری‌ها» بجای هدف قرار دادن پایه‌های ملموس و منطقی «جنگ» در منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه، فقط در چارچوب نیازهای سازمان سیا و پنتاگون سازماندهی ‌شده.

ولی رها کردن «ظاهری» منطقة آسیای مرکزی و خاورمیانه از طرف ارتش آمریکا و قرار دادن این منطقه در دست‌ «توانای» دولت‌های دست‌نشاندة سازمان آتلانتیک شمالی و در رأس آنان حکومت اسلامی تهران، تبعات استراتژیک بسیار گسترده‌ای نیز به همراه خواهد آورد. به عبارت ساده‌تر، اکنون همین دولت‌های دست‌نشانده می‌باید به نمایندگی از طرف سازمان سیا و پنتاگون و در چارچوب حفظ منافع غرب، در برابر نفوذ سرمایه‌داری‌های هند، روسیه و چین، راه‌بند و سدهای مالی و اقتصادی بسازند! و این سئوال به درستی مطرح می‌شود که آیا اینان از پس چنین «مسئولیت» خطیری برمی‌آیند یا خیر؟

به نظر می‌رسد که ایالات متحد اینان را در قالب کنونی از انجام چنین «خدماتی» عاجز دیده، به همین دلیل است که فقط پس از شکست «جنبش‌سبز» در ایران دفعتاً شاهد اوج‌گیری «اسلام‌گرائی»، در قالب تجدید نظر در «قانون اساسی» کشور ترکیه می‌شویم!‌ از منظر نظامی و امنیتی، ترکیه مهم‌ترین کشور منطقه است و در صورت قرار گرفتن این کشور در اردوی «جهان اسلام»، شاید ایالات متحد از نظر پایه‌ای و اساسی شانس بیشتری جهت به مقصد رساندن «خر لنگ» خود در منطقه داشته باشد. ولی به استنباط ما غرب در پیمودن چنین مسیری نه تنها تعجیل به خرج نداد، که سعی تمام داشت از این گزینه به دور بماند. قرار گرفتن ترکیه در قلب «جهان اسلام» در عمل مهم‌ترین اهرم‌کلیدی آمریکا و اروپای غربی در مرزهای جنوبی روسیه را به ویروس «اسلام حکومتی» آلوده ساخت. این آلودگی نهایت امر، هم زمینة گسترش ارتباطات ترکیه با اروپای غربی را مسدود کرد، و هم سازمان ناتو را با این تهدید مواجه ساخت که ایالات متحد و اروپای غربی رسماً و قانوناً در کنار جنبش‌های اسلام‌گرا قرار گیرد. و این «مشکل» به احتمال زیاد طی چند سال آینده مشغولیت اصلی واشنگتن خواهد بود.

ولی همانطور که می‌بینیم، سیر تحولات در عمل اهداف اصلی سرمایه‌داری‌ها را آشکار نمود. و اینک ناظران مسائل منطقه‌ با صراحت بیشتری می‌توانند به دلائل استراتژیک غرب جهت ایجاد «مشروعیت‌های» نوین برای حکومت‌های اسلامی، خصوصاً حکومت اسلامی جمکران پی ببرند. جالب اینجاست که این تلاش‌ها در کشور ایران در مسیری شکل گرفته بود که هم می‌بایست فرضاً ایرانیان را از طریق فشارهای دیپلماتیک غرب در صحنة سیاست جهانی در انزوای کامل قرار دهد، و هم در بطن منطقه‌ای که غرب با عشق و علاقة فراوان از آن به عنوان «جهان اسلام» یاد می‌کند، حکومت آخوندهای قم را بیش از پیش محبوب و «مردمی» بنمایاند. و در دنبالة همین صحنه‌آرائی‌ها بود که برنامة «تحریم اقتصادی» ملت ایران نیز با فشار ایالات متحد و بریتانیا در سازمان ملل به تصویب قدرت‌های بزرگ جهانی رسید!

خلاصة کلام تمامی برنامه‌ها همانطور که می‌بایست به روی پرده آمد، فقط یک لایه از این نمایش هولناک و ضد ایرانی آنطور که باید و شاید «بازی» نشد. ساختار سیاست منطقه‌ای اجازه نداد که آقای میرحسین موسوی از این معرکة مهوع «پیروز» بیرون بیاید! ایشان که پس از سه دهه جنایت و همکاری پیوسته با حکومت اسلامی، قرار بود به یمن آراءعمومی به عنوان ناجی «جهان اسلام» پای از صندوق‌شکسته‌های حکومت جمکران بیرون بگذارند «باطل» شدند، و عروج استعماری‌شان در نیمه راه متوقف ماند! این همان «فاجعه‌ای» است که از طریق کانال‌های تبلیغاتی غرب، همه روزه با صرف صدها هزار دلار تحت عنوان شکست «جنبش سبز»، تقلب نابخشودنی در رأی‌گیری و ... به روی آنتن‌ها می‌رود و جهانیان از چند و چون آن مرتباً «مطلع» می‌شوند!

برنامه‌ریزی غرب که با حضور اوباما در کاخ سفید و پیروزی سرشار از افلاس دیویدکامرون در رأس دولت محافظه‌کار انگلستان از همزمانی «قابل‌ستایشی» نیز برخوردار شد، بر لایه‌ای تکیه کرده بود که بالاتر توضیح دادیم. اینان می‌پنداشتند که حکومت میرحسین موسوی بر ملت ایران، حکومتی که می‌بایست در زرورق یک «دولت مردمی» بسته‌بندی می‌شد، خواهد توانست دنبالة سیاست‌های واشنگتن را از موضع «قدرت» پیگیری کرده، برای عموسام نان و آب کافی تأمین نماید! ولی اینک به دلیل شکست‌ «جنبش‌سبز»، غرب برای طی این مسیر پرنشیب‌وفراز در شرایط بسیار ناگواری قرار گرفته. سازمان آتلانتیک شمالی، سازمان سیا و دیگر مراکز تصمیم‌گیری غرب می‌باید این مسیر پردست‌انداز و «فنرشکن» را با تکیه بر فردی به نام محمود احمدی‌نژاد طی نمایند! فردی که سازمان سیا او را فقط جهت امتداد «خط جنگ» به درون مرزهای کشور ایران از صندوق‌ها بیرون کشیده بود!

با توجه به این شرایط می‌توان ابعاد معضلات غرب جهت سازماندهی مواضع استراتژیک‌اش در مرزهای جنوبی روسیه را بهتر دریافت. در گام نخست، از نزدیک شدن احمدی‌نژاد به ترکیه می‌گوئیم. این «نزدیکی دیپلماتیک» در مرحلة اول با تو‌افق‌های «بات» علنی شد! ولی اینک که زمینة «جنگ» به طور کلی از صحنة منطقه حذف می‌شود و برنامة «هسته‌ای» حکومت اسلامی نیز توسط طرف‌های غربی به بایگانی سپرده شده، ترکیه هر چه بیشتر نقش «محلل» منطقه‌ای به خود گرفته. احمدی‌نژاد که در هیاهوئی سرسام‌آور به عنوان یک «متقلب» به ریاست قوه مجریه جمکران دست یافت، نه می‌تواند از طریق جذب حمایت محافل سرمایه‌داری غرب و در ارتباط با سیاست‌های منطقه‌ای «جفتک‌اندازی‌» کند، و نه قادر است تصویر دولت «منتخب» و «مردمی» را از داخل به خارج «صادر» نماید. حکومت اسلامی تحت ریاست احمدی‌نژاد به کودکی می‌ماند که مبتلا به جذام هم شده باشد؛ این «کودک» نه قادر است به تنهائی به موجودیت خود ادامه دهد، و نه احدی حاضر خواهد شد با او همراهی و هم‌گامی کند. خصوصاً در شرایطی که متحد اصلی کودتای 22 بهمن 57 در ایران، یعنی دولت دست‌نشاندة پاکستان، تحت فشار شدید هند و روسیه عملاً از صحنة سیاست منطقه‌ای حذف شده.

در چنین شرایطی است که به دلیل فشار روسیه و با تکیه بر «تحریم اقتصادی» سازمان ملل، کنار رفتن شبکة تجاری «بریتانیائی» شیخ‌نشین امارات از فضای اقتصادی جمکران را مشاهده می‌کنیم. شبکة‌مذکور که از دیرباز عصای دست تشکیلات سپاه پاسداران و سرمایه‌سالاران وابسته به محافل داخلی حکومت اسلامی بود، اینک به سرعت از صحنه بیرون می‌رود. و پر واضح است که در شرایط فعلی، ایالات متحد در فهرست «نامزدهای» خوشبخت خود جایگزین «شایسته‌ای» جز دولت اسلامی ترکیه برای شبکة مذکور نیابد. در نتیجه نزدیک شدن هر چه بیشتر ترکیه به حکومت جمکران و هارت‌وپورت‌های «ضداسرائیلی» آنکارا که از چند سال پیش آغاز شده در عمل دنبالة «سناریوئی» است که پیشتر برای «جنبش سبز» نوشته شده بود. با حضور احمدی‌نژاد در رأس دولت مشکل می‌توان این سناریو را با موفقیت به اجرا درآورد. با توجه به این امر که اوضاع افغانستان و عراق بر پیچیدگی شرایط می‌افزاید.

مسائل ایندو کشور هنوز لاینجل باقی مانده و از دیگر قضایا «شیرین‌تر» است، یا بهتر است بگوئیم تحلیل‌شان به نتایج «شیرین‌تری» منجر خواهد شد! شاهدیم که ماه‌ها پس از برگزاری «انتخابات»، دولت بغداد هنوز «مشخص» نشده، و جنگ در افغانستان همچنان ادامه دارد! افشای ارتباطات مالی بین کرزای و دولت احمدی‌نژاد نیز در همین راستا معنا می‌گیرد. این ارتباط می‌بایست ادامه یابد چرا که کرزای فقط از طریق حمایت‌های منطقه‌ای می‌تواند به موجودیت خود تداوم بخشد. در شرایطی که نه هند از کرزای حمایت می‌کند،‌ و نه پاکستان در وضعیتی قرار گرفته که بتواند همچنان به حمایت لوژیستیک خود ادامه دهد، طبیعی است که وزنة حمایت از سیاست غرب در افغانستان بر دوش دولت جمکران بیفتد. ولی احمدی‌نژاد قادر نیست این «وزنه» را متحمل شود. و شاید ایالات متحد، زمانیکه خارج از چارچوب دیواره‌های امنیتی «جنگ‌سرد»، در مرزهای جنوبی روسیه و در غرب هند دست به مانورهای «نظامی ـ امنیتی» و انتقالات گستردة نیروهای نظامی زد به این صرافت نیفتاده بود که پشتیبانی مسکو و دهلی‌نو از سیاست‌های نظامی آمریکا، پس از گذشت چند مرحله به اتخاذ سیاست‌هائی منوط گردد که برای واشنگتن «دردناک» تلقی می‌‌شود.

به استنباط ما، تحلیل نادرست غرب از قدرت مانور روسیه، هند و چین در منطقة آسیای مرکزی، کار را به بن‌بست فعلی کشانده؛ هم در عراق و هم در افغانستان! جالب اینجاست که این شرایط را صاحب‌نظران از دیرباز مطرح کرده بودند. از زمانیکه جنگ در افغانستان به راه افتاد، بارها و بارها در کتب و مجلات تخصصی، صاحب‌نظران به چرخش شرایط استراتژیک در افغانستان اشاره داشته‌اند. ولی علیرغم هشدار صاحب‌نظران، این عمل ضدانسانی، یعنی اشغال یک کشور کوچک توسط نیروهای نظامی یک ابرقدرت همچنان ادامه یافت، و در همین راستا شاهدیم که غرب مجبور شده تمامی سرمایه‌های منطقه‌ای خود را در عمل «هزینه» کند!

از دولت آنکارا و ارتش ناتو مستقر در ترکیه گرفته، تا سازمان‌های اطلاعاتی در شیخ‌نشین‌ها و نیروهای نظامی حاضر در افغانستان و عراق و پاکستان و حوزه‌های علمیة شیعی‌ و شیخی و سنی و وهابی و ... تا شبکة جاسوسان و قاچاقچیان، همه و همه دست‌اندرکار شده‌اند تا سیاست غرب در منطقه بتواند در مسیر «مطلوب» متحول شود. با این وجود به جرأت می‌توان گفت که گاری این سیاست در سربالائی افتاده، و افشاگری‌های «ویکی‌لیکس» در واقع برای روزهای پس از شکست «خوراک تبلیغاتی» فراهم می‌آورد. خواهیم دید که «دفتر» نوآوری‌ها و سیاستگزاری‌های جدید غرب در منطقه با همان سرعتی که گشوده شد، بسته خواهد شد.



نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت







فیلترشکن‌های جدید29اکتبر2010

becomeleet.com
txy.de
freecashwebsite.com
pyaw.com
anonymousportal.info
galaxyview.info
startnover.co.cc
forexelliotwave.co.cc
privacysurfing.tk
duarproxy.co.cc
gipoforex.co.cc
leadersurf.co.cc
watchsurf.co.cc
ipbomber.co.cc
freeproxify.info
antilocksurf.co.cc
cashcows.co.cc
breakofframe.co.cc
acceptme.info
linktounblck.co.cc
i-proxy.tk
forex-insurance.tk
pspsurf.co.cc
free-environments.co.cc
forexswing.co.cc
pumpsteels.co.cc
rikuforex.co.cc
forexforwinner.co.cc
allproxysites.info
bomberwow.co.cc
surfring.co.cc
forexfixspread.co.cc
javaview.info
globalsuperproxy.tk
surfnut.co.cc
freeairwaves.info
purokishi.info
cokiro.info
onlinevideoad.net
https://publicproxyserver.org
1-f.net
publicairwaves.info
playgame47.info
kittyview.info
anonymousportals.info
appleview.info


۸.۰۲.۱۳۸۹

پیزی و یونسکو!









امروز با نیم نگاهی به شرایط سیاسی کشور این سئوال مطرح می‌شود که انفجارهای سیاسی در ایران، انفجارهائی که نهایت امر می‌باید سرنوشت حکومت کودتای 22 بهمن 57 را یکسره کند، در کدامین میعاد آغاز خواهد شد؟ به تمامی هواداران و دوستداران علنی و زیرجلکی، درونمرزی و برونمرزی رژیم آخوندها و حاکمیت دین‌خوئی در ایران یک واقعیت را همینجا بگوئیم: دیگر امیدی برای باقی ماندن این مبهمات در قدرت سیاسی وجود ندارد. اینبار شمارش معکوس نه در چارچوب منافع کاخ‌سفید، جنگ‌طلبی‌های منطقه‌ای و مقطعی و یا تصمیمات لندن و مسکو، که در مسیر «منطق» تاریخی شکل گرفته. منطق همان ملتی که روزگاری عرب را از این سرزمین راند و دین اجباری را به شیوه‌ای نه چندان توجیه‌پذیر ایرانی کرد، و در بزنگاهی دیگر ترک و مغول و ازبک متجاوز آسیای مرکزی را «ایرانی» نمود. همان ملتی که نهایت امر 150 سال پیش، برای نخستین بار در قارة آسیا پرچم طغیان بر علیه استبداد برافراشت و الهامات مشروطه‌خواهی و حکومت مسئول و قانونی را به میدان سیاست کشاند.

از اینرو نمی‌باید فریب قدرت‌نمائی‌های ظاهری و نمایشی امروزین حکومت اسلامی را خورد. این «قدرت‌نمائی‌ها» فقط تلاشی است تا این نظام بی‌آینده بتواند با تکیه بر آن‌ها بن‌بست سیاسی موجود را از افکارعمومی پنهان داشته، جلب توجه کند و نگاه ملت ایران را به سوی خود بکشاند؛ با زبان بی‌زبانی گدائی اندک توجه و لطفی داشته باشد، و با تزریق سرمایه‌های ملی در قشرهای مشخص اجتماعی ـ این قشرها شمار‌شان روز به روز محدود و محدودتر می‌شود ـ آینده‌ای برای خود رقم زند. و هر چه حکومت اسلامی به نقطة فروپاشی نزدیک‌تر باشد، پر واضح است که این «قدرت‌نمائی‌ها» صولت و شوکت بیشتری خواهد داشت، چرا که نظام جمکرانی‌ها بن‌بست نهائی را نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌بیند و تلاش‌اش جهت فرار از سرنوشت محتوم هر دم تماشائی‌تر می‌‌شود. تعجبی هم ندارد، چه بسا عمال این حکومت آخوندی که خود نیز فریب همین «صحنه‌آرائی‌های» دل‌انگیز تبلیغاتی را خورده باشند!

تاریخ به ما می‌گوید که دقیقاً در همین مراحل «رستم صولتی» است که رژیم‌های تمامیت‌خواه و سرکوبگر دست به ابداعات و اختراعات عجیب و غریب می‌زنند؛ یک‌شبه اهداف و الهامات ملی و میهنی و به اصطلاح «مردمی» از دکان‌هائی بیرون می‌کشند که دیر بازی است دیگر کالای مورد نیاز «مردمان» را بر بساط‌شان نمی‌بینیم! در این مرحله است که گزافه‌گوئی، رجزخوانی، جفنگ‌بافی و ضدونقیض‌گوئی به اوج خود خواهد رسید. در این مرحله است که واقعیات اجتماعی، مالی و فرهنگی همگی در معبدی که حاکمان برای میدان دادن هر چه بیشتر به پرستش خود بر پا کرده‌اند به قربانگاه خواهد رفت تا از این مفر فاشیسم بتواند به اوج خود یعنی «جنون مطلق» دست یابد.

شرایط در کشور، خارج از هر گونه بحث و گفتگوئی، اسیر دست بحران‌هائی‌ فزاینده شده. در زمینة حقوق انسانی به هیچ عنوان «حسابرسی» در کار نیست، همانطور که بازداشت‌های اخیر نیز نشان داد، و همانطور که اعدام‌های بی‌سروصدائی که از آغاز کودتای 22 بهمن 57 سایه شوم خود را بر فضای زندان‌های «سیاسی» گسترده به ما یادآوری می‌کند. رعایت حقوق «انسانی» در هیچ مقیاسی در زمره دلنگرانی‌های حاکمان فعلی به شمار نمی‌آمده و نمی‌آید. جالب‌تر اینکه، اینبار جغد شوم سرکوب، نه تنها در کوچه و خیابان و زندان و بازداشتگاه همه روزه قربانی می‌گیرد، که سایة مرگ را بر آستانة منزلگاه عمال شناخته شدة رژیم نیز ‌گسترانده. این حکومت برای حفظ موجودیتی بس گذرا دست به شعبده‌های عجیبی زده. در زمینة روابط مالی و اقتصادی، کشور را در چارچوب منافع مشتی اوباش شهری اسیر کرده؛ نخست مایملک ایرانیان را به چوب حراج قدرت‌های بزرگ می‌سپارد و هر آنچه از این تاراج «بین‌المللی» باقی ‌ماند، ‌ میان یار غار خود، یا همان اوباش تقسیم می‌کند تا اینان وظیفة اصلی‌ خود یعنی سرکوب ملت ایران را از یاد نبرند. از یاد نبرند که اگر ملت از جای برخیزد دیگر نه از «تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک‌نشان!»

ولی از منظر مشروعیت وضعیت از اینهم خراب‌تر است. رهبر حکومت اسلامی که تا دیروز حمایت فرضی «مردمی» را وسیله‌ای برای جبران «نبود» مشروعیت «حوزوی» معرفی می‌کرد، و به قول خودش مخالفان حضور وی در منصب «ولایت‌فقیه» می‌بایست به دلیل حمایت گستردة «مردمی» بر این عدم مشروعیت چشم فرومی‌بستند، امروز در مسیر عکس سیلاب فاشیسم ولایت‌فقیه قایق شکستة رژیم را به پیش می‌راند! با برنامه‌ریزی سفر به قم، خامنه‌ای این پیش‌فرض کلی را به میدان سیاست کشور وارد کرد که دیگر حمایت «مردمی» از کف رفته، از اینرو «ولی فقیه» در واپسین روزهای موجودیت خود جهت کسب حمایت «حوزوی» می‌باید به شیوة کودکانه‌ای که شاهد بودیم دست به تقلا و هیاهو بردارد! اینهمه در شرایطی که از روز نخست نه حمایت مردمی‌ای در کار علی خامنه‌ای بوده، و نه اینکه امروز این «معمم» قادر به کسب حمایت «حوزوی» خواهد شد؛ بهترین دلیل آنکه تلویزیون جمکران نیز نتوانست به آنچه اصولاً وجود خارجی ندارد «پوشش» دهد!

در زمینة استراتژیک و منطقه‌ای نیز شرایط فعلی فوق‌العاده متناقض و متزلزل است. فالانژهای لبنان، طالبان افغانستان، شیخ‌های خلیج‌فارس، رهبران دست‌نشاندة آنکارا و اسلام‌آباد و ... و خصوصاً دست‌نشاندگان ارتش یانکی‌ها در عراق که همگی در «فلسفة انقلاب» حضرت امام خمینی از جمله «اذناب» شیطان بزرگ معرفی می‌شدند، اگر دیروز متحدان زیرجلکی حکومت جمکران بودند، امروز از جمله متحدان اصلی، نمایشی و تبلیغاتی «انقلاب اسلامی» به شمار می‌آیند! این «متحدان» در فرودگاه‌ها به استقبال احمدی‌نژاد و دیگر «مقامات» انقلاب اسلامی ‌آمده، دست‌های اینان را به گرمی در برابر دوربین خبرنگاران می‌فشارند. می‌باید پرسید، بر روی میز استراتژی‌های منطقه‌ای آیا برای حکومت اسلامی، که موجودیت خود را با «چپ‌نمائی» و «راست‌روی» آغاز کرد، و با تکیه بر پوپولیسم این موجودیت ننگین آخوندی را طی سه دهه بر اریکة قدرت محفوظ داشته، کارت برنده‌ای هم باقی مانده؟ پاسخ بسیار روشن است؛ دیگر هیچ کارت برنده‌ای وجود ندارد. تمامی مسیرها یا بسته شده، و یا درگاهی‌‌های‌شان در حال فروریختن بر سر همین حکومت است.

ولی همانطور که گفتیم در چنین شرایطی است که فاشیسم پای به مرحلة جنون «نهائی» خود می‌گذارد. ابداع پدیدة نیست‌ در جهانی به نام «علوم انسانی اسلامی»، در عمل یکی از مهم‌ترین گام‌ها در همین مسیر رسوائی و جنون می‌باید تلقی شود. آنان که بساط این «بحث» دبستانی را گشوده‌اند به صراحت از ابعاد نجومی چنین جفنگ‌گوئی‌هائی بی‌اطلاع‌اند. اینان بر این باورند که از آنجا که علمی به نام «جامعه شناسی» گویا قرار است «جامعة بشری» را بررسی کند، و جامعه نیز از دورة «خیمه و خر‌گاه» صدر اسلام در صحرا و بنی‌امیه در شام و بنی‌عباسی در بغداد همواره بوده که امروز هست، یعنی مرکز تجمع «مردمان»، پس می‌توان در مورد چند و چون آن به «بحث و گفتگو» نشست و در بارة علم جامعه‌شناسی «مسلمین» نیز رایزنی کرد! اینان نمی‌دانند که مباحث پایه‌ای در جامعه‌شناسی، مباحثی که دورکیم و وبر طی سدة گذشته پایه‌گذاران آن بوده‌اند دیرزمانی است که از این علم رخت بربسته.

امروز جامعه‌شناسی بیشتر از آنچه علم بررسی جوامع بشری به شمار آید علم استنتاج «بهینه» از آمار، احتمالات و صورت‌بندی‌های فوق‌پیچیدة ریاضی شده. به جرأت بگوئیم، جامعه شناسی در هزارة سوم میلادی به مراتب بیش از مهندسی راه‌وساختمان با ریاضیات فوق پیشرفته همسو است. این جامعه‌شناسی‌ای که بعضی آخوندها با مطالعة چند نسخه از ترجمة آثار دورکیم و وبر و یا برخی «لفاظی‌های» محافل ‌روشنفکرنمای غربی در ذهن خود ساخته‌اند متعلق به قرن گذشته است، نه امروز. خلاصه بگوئیم، بحث فلسفی و پایه‌ای در جامعه‌شناسی بیش از نیم قرن است که به طور کلی تعطیل شده.

روانشناسی نیز در همین مسیر قرار دارد؛ اینبار با شتاب و سرعت و گستره‌ای به مراتب وسیع‌تر! انسان‌شناسی «فروید» نیز امروز در کتابخانه‌های غرب در ردة «ادبیات» بایگانی می‌شود! انسان‌شناسی نوین، به هیچ عنوان به تعریف انسان، کنش‌ها و واکنش‌های فرد در برابر جامعه و روابط انسان‌ها توجهی ندارد. امروز گاه بررسی تحولات فیزیولوژیک و بیولوژیک است، هنگامة تحقیق در بارة «انگیزه‌ها» از طریق شبکة دریافت‌هاست! باز هم به جرأت بگوئیم، امروز روانشناسانی که در مدارج بالای آکادمیک تحقیق و تدریس می‌کنند و در زمینه‌های مختلف این علم صاحب‌نظرند، با فیزیولوژی، بیولوژی و سیر تأثیرپذیری انسان از مسیر شبکة «دریافت‌ها» به مراتب بیشتر درگیر شده‌اند تا پزشکان و جراحان! دوران تعریف و بازتعریف «نرمالیته‌ها» در روانشناسی متعلق به اواخر قرن نوزدهم است، نه دهة دوم هزارة سوم میلادی!

ولی اینهمه دوای درد جنون فاشیسم را نخواهد کرد. از زمانیکه حکومت اسلامی تحت عنوان «اسلامی» کردن دانشگاه‌ها با کمک اوباشی از قماش حاج‌فرج دباغ، «دکتر» حبیبی، جلال‌الدین فارسی، و بعدها با شرکت فعال آقای میرحسین موسوی و خاتمی و دیگر لات‌ولوت‌های «امام» و اسلام دست به تصفیة دانشجو و دانشگاهی زد، علم و صنعت و تفکر و هنر و موجودیت انسان‌ها را نیز در حیطة دانشگاه‌ها «تصفیه» کرد. آنچه امروز بساط‌اش پس از سه دهه علنی شده، همان نیات و خواست‌های دیرینة اینان است که امروز علناً از آن سخن به میان می‌آورند. امروز است که «مست» از بادة «پیروزی» عربدة علوم انسانی اسلامی سر می‌دهند. بله، همزمان با علنی شدن روابط «دیرین» حکومت اسلامی با فالانژهای آدمکش لبنان، همزمان با دیدار یک آخوند «کودک‌بارة» محفل واتیکان از قم، همزمان با ساخت‌وپاخت‌های احمدی‌نژاد با سرمایه‌سالاران در نیویورک، ملت ایران می‌باید دریابد که این حکومت مفلوک، حکومتی که «مغزهای متفکرش» به قول شادروان هدایت، درگیر «شک میان دو و سه‌اند»، از دیر باز دانشگاه، تفکر علمی و دانشگاهی را نمی‌خواست. امروز «علوم انسانی» است، فردا کار به فیزیک و شیمی نیز خواهد کشید.

فوت کردن در آستین دانشگاه و دانشگاهی، حتی از انواع «اسلامی» آن، دنبالیچه‌ای است بر همان سیاست‌های مردمفریب «نبرد با آمریکا»، و حمایت‌های فرضی حکومت اسلامی از مستضعفان و پابرهنه‌ها. عربده‌های مردمفریبی که فقط در مقاطع ویژه‌ای از حلقوم عمال فاشیسم اسلامی بیرون می‌آید، و زمانیکه این تبلیغات دیگر به کار «کلان ـ ‌سیاست‌های» استعماری نیاید سریعاً با دیگر «عربده‌ها» جایگزین خواهد شد.

جالب اینجاست که سازمان یونسکو نیز فرصت را در این روز و روزگار مغتنم شمرده! واقعاً اگر به دقت بنگریم اینان نیز همزمان در بوق فاشیسم اسلامی می‌دمند! دقیقاً در این شرایط اسف‌بار که نه تنها ایرانی در پنجة یک فاشیسم «سخت‌جان» گرفتار آمده، که ریشة تفکر علمی و دانشگاهی نیز رسماً از سوی اوباش حکومت اسلامی به زیر سئوال برده می‌شود، یونسکو بر برگزاری «روز جهانی فلسفه» در حکومت اسلامی مهر تأئید می‌زند! باید پرسید چرا زمانیکه شورای امنیت سازمان ملل، بدون هیچ دلیلی ملت ایران را اینچنین مستبدانه تحریم اقتصادی می‌کند و از قدرت‌های بزرگ برای چپاول اموال و دارائی‌های ملت ایران دعوت رسمی به عمل می‌آورد صدائی ‌از «روشنفکران» یونسکونشین شنیده نمی‌شود؟ ولی زمانیکه در همین حکومت انسان‌ستیز برنامة «تفریحی» به راه می‌افتد، و لات‌ولوت‌های «ولایت» و دستگاه مفتخوری «عمال» یونسکو با پول این ملت غارت شده بساط بخوربخور و سورچرانی به راه می‌اندازند، همگی «حامی» ایران شده، با شعار «پشتوانۀ غنی فکری و فلسفی متفکران ایرانی» سر سفرة این ملت حضور به هم می‌رسانند؟

باید از سازماندهندگان «محترم» یونسکو بپرسیم، کدام فلسفه، کدام انسان، کدام جامعه در شرایط فعلی در کشور ایران وجود خارجی و ملموس و قابل تأمل دارد که برای بررسی این مفاهیم «کنفرانس» به راه می‌اندازید؟ تمامی این مفاهیم در ایران معاصر توسط عامل سرکوب فاشیسم «نفی» شده، و شما که خود را صاحب نظر در امور فرهنگی جا زده‌اید چگونه به خود اجازه می‌دهید در بطن یک فاشیسم ضدبشری پیرامون مسائلی همچون «فلسفه و فرهنگ»، «فلسفه و انسان» و ... بحث و تبادل نظر آغاز کنید؟ باید پذیرفت که مسخرگی، اهانت به شعور ملت‌ها، لودگی و به زیر پای گذاردن ارزش‌های جهانی و آرمان‌های ملهم از «اعلامیة جهانی حقوق بشر» دیگر حد و حدودی نمی‌شناسد. امروز پیام‌آوران «جهانیت انسان» با اوباشی سر یک میز نشسته و لقمه می‌زنند که اصولاً «انسان» در مفهوم معاصر را به رسمیت نمی‌شناسند؛ چنین انسانی از منظر اینان مستوجب «مجازات» هم هست! ولی مسلم بدانیم یونسکو به این اعتراض پاسخی نخواهد داد؛ شاهدیم که از دیرباز روند کلی مسائل در جهان معاصر بر پایة ظاهرسازی و قبول سرکوب ملت‌ها در مسیر منافع محافل پایه‌ریزی شده. ولی ما ملت وظیفه داریم صدای اعتراض خود را تا آنجا که امکان دارد به گوش جهانیان برسانیم، و در انجام این وظیفه کوتاهی و قصور نابخشودنی است.

با این وجود، اگر مجموعه «ضدونقیض‌گوئی‌های» این حکومت و اعمال مسخره‌اش نهایت امر می‌باید به فروپاشی این حاکمیت «شترگاوپلنگ» بیانجامد، ملت ایران اینبار نمی‌باید با آیندة سیاسی خود همچون میعادهای گذشته: شهریور 1320، 28 مرداد، 22 بهمن و ... برخوردی دبستانی و ابتدائی داشته باشد. یادمان نرود که «بلوغ» فقط متعلق به افراد حقیقی و حقوقی نیست؛ ملت‌ها نیز می‌باید به مرحلة بلوغ برسند.‌ همیاری قشرهای مختلف ملت ایران جهت شکل‌دادن به یک حکومت مسئول در کشور می‌باید نخستین مرحله در شکل‌گیری همین بلوغ سیاسی و اجتماعی تلقی شود. و در کمال تأسف در همینجا بگوئیم، مشکل ما ملت با فروریختن کاخ پوشالی حکومت اسلامی حل نخواهد شد، مشکل اصلی تازه آغاز می‌شود. پرسش این است، بجای حکومت اسلامی چه نوع حکومتی می‌خواهیم؟




نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت







فیلترشکن‌های جدید24اکتبر2010

freescoot.info
play-heresite.info
thejump.info
scoottoday.info
bypassinternetblock.info
scootsite.info
roboview.info
https://tothedeans.com
safariview.info
shootonline.info
vitaminrater.com
textproxy.info
newjoy.info
myplay-here.info
securemii.com
myskip.info
newplay-here.info
bestspin.info
pantwetter.co.cc
proxifybiz.info
luckyblast.tk
pleasego.tk
antecedent-all.co.cc
grepforex.co.cc
quicknfast.co.cc
tunneltechno.tk
matrixneo.tk
tunnelway.info
muscleonfinance.co.cc
surfhop.co.cc
buseforex.co.cc
undergroundroute.tk
sundayproxy.co.cc
many-mind-causing.co.cc
eatcookie.info
fastnluxurious.co.cc
social4ever.com
accessanysite.info
everywhere-grow.co.cc
sundomains.tk
posanforex.co.cc
timberproxy.co.cc
scootnow.info
freejoy.info
operaview.info
disk-drive.info
newskip.info
freeplay-here.info

۷.۲۸.۱۳۸۹

دیوار و آوار!









تظاهرات و اعتصابات در سراسر کشور فرانسه همچنان ادامه دارد، هر چند مشکل می‌توان برای اتحادیه‌های کارگری،‌ احزاب چپ‌، و تشکل‌های صنفی و غیره راه خروج از بحران را مشاهده کرد. خلاصة کلام امروز، پس از ایتالیا، یونان، اسپانیا و ... جمهوری پنجم فرانسه نیز پای در یک رویاروئی مستقیم بین نیروهای چپ‌ و محافل دست راستی حاکم گذاشته. هر چند شرایط چنین می‌نمایاند که یافتن «راه خروج» از بحرانی که فروریختن دیوار برلین برای چپ‌های اروپای غربی و مرکزی به همراه آورده، بیش از این‌ها به طول خواهد انجامید. در شرایط فعلی، محافل راستگرای حاکم در اروپای غربی نه تنها از ادارة امور به صورت «دمکراتیک» عاجز مانده‌اند، که جهت حفظ حاکمیت، در هر فرصتی تشکیلات «چپ رسمی» را نیز به دنبال تحولات می‌کشانند تا به این ترتیب اهرم‌های کنترل بر جامعه را در ید اختیار خود نگاه دارند. و این موضوعی است که امروز سعی می‌کنیم تا حد امکان به بحث بگذاریم.

در این راستا، می‌باید نخست خلاصه‌ای از شکل‌گیری مراکز تصمیم‌گیری «چپ‌» در اروپای غربی ارائه داد. در این منطقه، بر خلاف دیگر مناطق جهان، «چپ» نه بر اساس تئوری‌های براندازانه و تمایلات کودتائی که عموماً در ارتباطی تنگاتنگ با منافع مادی و ملموس محافل کارگری و خرده‌پیشه‌وری پایه‌ریزی شد. چپ اروپای غربی بیشتر ریشه در «کمون پاریس» و تحولات سال‌های 1800 در محلات فقیرنشین لندن و لیورپول دارد تا لنینیسم و یا استالینیسم! به همین دلیل، چپ فوق‌الذکر علیرغم ضربه‌پذیری بیشتر از جانب سرمایه‌داری‌های حاکم، به دلیل همین ارتباط اندام‌وار و تاریخی خود با محافل کارگری و خرده‌پیشه‌وری «سخت‌جان‌‌تر» از چپ‌های اروپای شرقی عمل کرده.

این «چپ» طی سالیان دراز که عملاً از «کمون پاریس» آغاز و به آخرین ماه‌های جنگ دوم جهانی منتهی می‌شود، پیوسته در حاشیة قدرت و حاکمیت سرمایه‌داری به موجودیت خود ادامه داده، هر چند هیچگاه قادر به تحکیم مواضع سیاسی و استراتژیک خود در داخل و خارج مرزها نبوده.

پس از پایان جنگ دوم جهانی، داده‌های استراتژیک در قلب اروپا به صورتی رادیکال تغییر یافت. «امپراتوری‌ها» از میان رفته بود. آنان که به مصداق «از حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است»، غروب آفتاب امپراتوری انگلستان را به چشم نمی‌دیدند، در پایان جنگ دوم جهانی شاهد بودند که پس از جدائی هند و سپس چین و بسیاری مناطق کم‌جمعیت‌تر و کم‌اهمیت‌تر از دامان این امپراتوری، آفتاب خیلی زود برای انگلیسی‌ها غروب می‌کرد! از طرف دیگر، فرانسه به دلیل همکاری گسترده و علنی سرمایه‌داری‌اش با آلمان نازی تمامی جلال و جبروت امپریالیستی خود را از دست داده بود. هم و غم هیئت حاکمة فرانسه فقط این بود که چگونه می‌توان سیطرة پاریس را بر سواحل جنوب مدیترانه حفظ نمود! سواحلی که چند سال پس از پایان جنگ دوم، یک به یک از چنگال پاریس ‌گریختند.

ولی برای آلمان مسئله از ابعاد دیگری برخوردار می‌شد. آلمان به عنوان گهوارة سوسیالیسم جهانی، هم از مرکزیتی تاریخی و فلسفی برخوردار بود،‌ و هم به دلیل اشغال نظامی توسط ارتش ناتو و حضور گستردة ارتش‌های وابسته به نظام‌های سرمایه‌داری در خاک این کشور، هر گونه تحرک سوسیالیست در آن با سرکوب مستقیم روبرو می‌شد. اینجاست که مسئله‌ای به نام «همزیستی مسالمت‌آمیز» مطرح می‌شود و از آنجا که اروپای غربی و خصوصاً آلمان فدرال قرار بود به ویترین «سرمایه‌داری» در تقابل با بلشویسم روس تبدیل شود، نخستین تحرکات سوسیالیستی را در کمال تعجب در همین آلمان شاهد هستیم!‌ در طرح «همزیستی مسالمت‌آمیز» چند عامل از اهمیت ویژه برخوردار بود. نخست اینکه می‌بایست به «داده‌های» جنگ سرد بدون هیچگونه قید و شرطی «احترام» گذاشت، چرا که این داده‌ها نتیجة توافقات پیمان آتلانتیک شمالی با پیمان ورشو بود؛ و احدی، چه چپ، و چه راست حق به زیر سئوال بردن‌شان را نداشت!

در گام بعد خط فاصلی نیز بین بلشویسم «روس» و سوسیالیسم «صلح‌طلب» اروپای غربی ترسیم ‌شد. این «خط فاصل» به صراحت مشخص می‌کرد که سوسیالیسم اروپائی حق الهام از موضع‌گیری‌های لنینیسم و یا بلشویسم را ندارد. به عبارت ساده‌تر، به زیر سئوال بردن مالکیت بر ابزار تولید در گفتمان سوسیالیسم اروپائی «ممنوع» بود! به این ترتیب در دو بعد کاملاً استراتژیک، یعنی گفتمان بین‌المللی و ارتباطات درونمرزی، سوسیالیسم اروپای غربی «محدود» باقی ماند!

در بعد گفتمان بین‌المللی، سوسیالیسم اروپای غربی دنباله‌رو بی‌قیدوشرط دکترینی بود که پیمان آتلانتیک شمالی دیکته می‌کرد، و در زمینة ارتباطات داخلی به دلیل پیروی از «کلان ـ ‌سیاست‌های» ناتو، ارتباط این سوسیالیسم به تدریج با ریشه‌های تاریخی‌اش که همان بی‌بضاعت‌های شهری، محافل روشنفکری، آوانگاردیسم هنری و ... و خصوصاً‌ خرده‌پیشه‌وران بود از دست رفت. نهایت امر تشکیلات سوسیالیسم اروپای غربی تبدیل شد به زائده‌ای بر حاکمیت دست‌راست و سرمایه‌داری.

این وضعیت از جوانب مختلف توقعات درونمرزی و فرامرزی را در چارچوب روابط جنگ‌سرد بخوبی برآورده می‌کرد. نخست اینکه تحت عنوان حاکمیت یک «دمکراسی سیاسی» در اروپای غربی نظام سرمایه‌داری مطلق حاکم شده بود و در قلب آن تشکیلات «سوسیالیست» از تمامی الهامات جهانی و انسانی در فلسفة سوسیالیسم فاصله گرفته، برای خود وظیفه‌ای جز «تسهیم به نسبت» غنائم جنگی در درون مرز قائل نبود! دیدیم که در جنگ‌های خونینی که سرمایه‌داران غرب و محافل سرکوبگر سرمایه‌سالاری در چارگوشة جهان به راه انداختند، سوسیالیسم «صلح‌طلب» اروپای غربی گویا هیچکاره بود! اینان جز رفاه و سلامت و بهداشت عمومی و اضافه‌حقوق کارگران فکر و ذکری نداشتند! از طرف دیگر، وضعیت مسخره‌ای که سوسیالیسم اروپای غربی در اطراف خود به راه انداخته بود به بلشویسم مستبد اروپای شرقی نیز امکان می‌داد تا تحکیم استبداد استالینیستی را به عنوان تنها راه نجات بشریت از توحش سرمایه‌سالاری به بهترین وجه در بوق تبلیغات کرملین بگذارد. ولی این شرایط برای آمریکا مسائل دیگری به همراه آورده بود.

این کشور که پس از پایان جنگ دوم از طرف کلیة محافل سرمایه‌داری جهانی به عنوان «دژ سرمایه‌داری» تعیین شد، در ظاهر به بهانة‌ فشار سوسیالیست‌ها، با تحمیل مالیات‌های کلان بر درآمدهای سرمایه‌داری اروپای غربی در عمل زمینة‌ فرار سرمایه به سوی آمریکای شمالی را فراهم می‌آورد. و به این ترتیب بود که به دلیل «مهاجرت» سرمایه‌ها و کلان‌سرمایه‌داران به آمریکا این کشور طی یک دهه خصوصاً پس از قدرت گیری جناح‌های حزب دمکرات توانست از موضع یک جامعة روستائی و بسیار عقب‌افتاده به مرکزیتی تعیین‌کننده در تحولات فرهنگی، هنری، صنعتی و علمی جهان غرب تبدیل شود.

این نگاهی بود شتابزده به ارتباط اندام‌وار نظام‌های سرمایه‌داری غرب با آنچه ما در این مطلب «سوسیالیسم صلح‌طلب» خواندیم. بدیهی است که این صورتبندی، تا فروپاشی دیوار برلین خود را در تمامی ابعاد همچنان بر روابط سیاسی اروپای غربی تحمیل کرد. ولی پس از فروریختن دیوار برلین و پس از پایان گرفتن شرایط «جنگ‌سرد» تحمیل صورتبندی فوق بر جوامع اروپای غربی با مشکل جدی روبرو شد. با از میان رفتن بلشویسم روس، سوسیالیسم اروپای غربی به صراحت گسترة استراتژیک و فرامرزی خود را از دست داد. توجیهات فرامرزی یک به یک از میان می‌رفت، و به همین دلیل بود که نهایت امر حزب کارگر انگلستان به رهبری تونی بلر، دست در دست محافظه‌کارترین مهره‌ها در حاکمیت ایالات متحد رأساً پای به جنگ در عراق، و اشغال استعماری یک کشور گذاشت! خلاصة کلام حزب کارگر دست به عملی زد که طی دوران «جنگ‌سرد» از رهبران «سوسیالیسم صلح‌طلب» بعید می‌نمود!

در همین راستا، محافل سوسیالیسم «صلح‌طلب» در فرانسه و آلمان نیز، به دلائل تاریخی هر یک ترجیح دادند که پس از افتضاحات نظامی در یوگسلاوی سابق، به تدریج صحنة سیاست بین‌المللی را به همتایان «راست‌گرایای‌شان» واگذاشته تتمه آبروی باقی مانده را در روابط درونمرزی «سرمایه‌گذاری»‌کنند. این است دلیل به قدرت رسیدن افرادی چون سرکوزی و مرکل در فرانسه و آلمان؛ افرادی که نمایندة جریان مشخص سیاسی‌ای به شمار نمی‌آیند، و دولت‌های‌شان بیشتر به «آجیل‌مشکل گشا» می‌ماند تا یک هیئت دولت مسئول. اکثریت پارلمانی‌ اینان نیز مخدوش‌تر و مبهم‌تر از آن است که بتوان بر آن نام یک «اکثریت پارلمانی دمکراتیک» نهاد.

ولی فروپاشی دیوار برلین از منظر اقتصادی و مالی نیز تبعاتی داشت. پس از این تحول فوق‌العاده با اهمیت، تزریق نقدینگی در بدنة سرمایه‌داری ایالات متحد نیز با اشکال روبرو شد، چرا که سرمایه‌داری جهانی دیگر دلیلی برای اینکار نمی‌دید! سرمایه‌ها دیگر از یک استراتژی که تاریخ مصرف خود را از دست داده بود پیروی نمی‌کردند و سریعاً به جانب «پرسودترین» زمینه‌های جغرافیائی تغییر مسیر دادند؛ تغییری که در چارچوب منطق سرمایه‌داری کاملاً «طبیعی» است! اینجاست که شاهد اوج‌گیری بحران مالی‌ای می‌شویم که به دلیل نبود نقدینگی گریبان بازارهای بورس نیویورک و شیکاگو و نهایت امر متحدان مالی ایالات متحد در دیگر مناطق جهان را به سختی فشرد و گروه قابل توجهی از سرمایه‌داران و بانک‌های جهانی را ورشکسته کرد و گروه دیگری را به دلیل «کلاهبرداری» راهی سلول‌های زندان نمود. ولی هیچ کلاهبرداری‌ «استثنائی‌ای» در میان نبود؛ این افراد همان کلاهبرداری‌ای را «تکرار» می‌کردند که طی «جنگ ‌سرد» در اقتصاد سرمایه‌داری غرب رواج داشت؛ فقط شرایط تغییر کرده بود و تزریق نقدینگی به شیوة گذشته در حساب‌های بانکی امکانپذیر نمی‌شد.

در کمال تعجب، اینجا نیز شاهد بودیم که «سوسیالیسم صلح‌طلب» به دلیل وابستگی‌های محفلی که طی 50 سال «جنگ‌سرد» ایجاد شده بود، ترجیح داد بجای اعلام مواضع صریح در تقابل با انباشت غیرقانونی سرمایه از جانب چند محفل محدود کار را به سکوت و مماشات برگزار کند! خلاصة کلام این «سوسیالیسم» و اینگونه احزاب «چپ‌» که در قلب نظام سرمایه‌داری غرب به موجودیت خود همچنان ادامه می‌دهند، اگر دیروز به یمن نظر لطف محافل سرمایه‌داری برخی اوقات «هارت و پورتی» می‌کردند، امروز حتی خود نیز ترجیح می‌دهند که خارج از حیطة مسئولیت‌ها بنشینند؛ و به اموری همچون افتتاح آبریزگاه‌های عمومی در فلان شهر و بهمان محله بپردازند که از وزنة «ایدئولوژیک» ضعیف‌تری برخوردار است.

طی سال‌هائی که از فروپاشی دیوار برلین می‌گذرد سوسیالیسم صلح‌طلب به طور کلی موضوعیت سیاسی و تشکیلاتی خود را از دست داده، و هر روز بیش از پیش به انزوا کشانده می‌شود. این سوسیالیسم به دلیل آنکه از دیرباز در میدان سرمایه‌داری دست به بازی زده بود، ارتباط اندام‌وار و تاریخی خود را نیز با مراکز «الهامات سوسیالیستی» بکلی از دست داده و به نظر نمی‌آید که امکان بازیافت این «ارتباطات» اصولاً وجود داشته باشد. اروپای غربی امروز در چنگال سرمایه‌داری‌های خشن و سرکوبگر و راستگرا دست و پا می‌زند، و مأموریت جدیدی که راستگرایان حاکم برای سوسیالیسم «صلح‌طلب» تنظیم کرده‌اند، از تحمیل تشکیلات موجود «چپ» بر جنبش‌های اجتماعی فراتر نمی‌رود.

به این دلیل است که اعتراضات توده‌ای در جوامع غرب بلافاصله از همراهی و هم‌صدائی تشکیلات رسمی «سوسیالیست‌ها» و برخی اوقات کمونیست‌های «دولتی» برخوردار می‌شود! در صورتیکه، نمونة بحران‌های اجتماعی در اسپانیا و یونان که هر دو توسط سوسیالیست‌های صلح‌طلب اروپائی اداره می‌‌شوند به صراحت نشان داد که حتی در قدرت بودن اینان نمی‌تواند از تحولاتی که سرمایه‌داری جهانی «نسخه‌اش» را پیشتر نگاشته پیشگیری کند! بهترین نمونه تبریکات صمیمانة آقای «اشتروس‌کان»، یکی از رهبران سوسیالیست‌های فرانسه و رئیس فعلی «صندوق بین‌المللی پول» به سرکوزی به دلیل طرح تغییر قوانین بازنشستگی است! ایشان در شرایطی به کاخ الیزه تبریک گفته و تصمیمات اخیر دولت فرانسه را ستایش می‌کنند که حزب سوسیالیست همصدا با مخالفان در خیابان‌ها خواستار لغو کامل این «طرح» شده!

با این وجود، امروز در سطح جهان چشم‌ها به فرانسه و تحولات این کشور خیره مانده. این نیز دلیل دارد، نمی‌توان فرانسه را در مقام گهوارة انقلاب کبیر، و به عنوان یکی از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل از منظر اهمیت جهانی با یونان، اسپانیا و حتی آلمان فدرال به قیاس کشید. تحولات در کشور فرانسه ابعادی خواهد یافت که در دیگر کشورها نمی‌تواند به آن دست یابد. ولی تا زمانیکه الهامات چپ در فرانسه تحت قیمومت مرده‌ریگی باشد که یادگار دوران «جنگ‌سرد» به شمار می‌رود، سوسیالیسم و الهاماتی از این دست همچنان اسیر چنگال منافع محافل سرمایه‌داری باقی خواهد ماند. مسلماً‌ در کوتاه مدت سوسیالیسم صلح‌طلب، سازماندهی‌ها، رهبران از پیش‌ساخته و احزاب «بسته‌بندی» شدة خود را در چارچوب پیشبرد منافع سرمایه‌داری بر الهامات سوسیالیستی توده‌ها تحمیل خواهد کرد، مسئلة اساسی این است که رویگردانی عمومی از این «قاعدة کلی» در چه مقطعی و به چه بهائی صورت خواهد گرفت؟ گویا برخی فراموش کرده باشند که آوار دیوار برلین همزمان بر سر بلشویسم مستبد و تشکیلات سیاسی غرب فروریخته.




نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت







فیلترشکن‌های جدید20اکتبر2010

scanview.info
safetyhide.info
freeproxybypass.info
surfanonym.info
rocketview.info
securemii.com
bypassschoolcomputers.info
speedunlock.info
schoolhelpnow.com
maskmii.com
theunblockproxy.info
proxyweb.com.es
talkaboutpak.com
ipfantom.info
shootonline.info
newjoy.info
freeplay-here.info
forexalpari.co.cc
mambforex.co.cc
speedonnet.co.tv
workingproxies.tk
myjustinproxy.co.cc
centerback.co.cc
freeipunblocked.info
chatsurf.co.cc
unblockforever.co.cc
student-unblock.co.cc
world-unblock.co.cc
bypass-world.co.cc
privacy-unblock.co.cc
shrinkforex.co.cc
steamforex.co.cc
extremeway.tk
turfsurf.co.cc
knucklehead.tk
securemii.com
never-ever-same.co.cc
subwaywarrior.co.cc
the-human-mind.co.cc
diplomacy.com.es
spaceunlock.info
websiteunblocker.info
secretunnel.info
speedbypass.info
freebypasstunnel.info
onlineunlock.info
youunblocked.info
school-unblocker.info
https://tothedeans.com

۷.۲۵.۱۳۸۹

سایه و فضله!









در مطلب امروز نخست نگاهی به موضع‌گیری‌های معمول حکومت اسلامی در مورد اهل قلم خواهیم داشت و به صورت خلاصه این روند شوم را در مسیر سیاست‌های جاری مطرح می‌کنیم. سپس در بخش دوم این وبلاگ به بررسی پیامدهای سفر محمود احمدی‌نژاد به لبنان می‌پردازیم. پس ابتدا نگاهی داشته باشیم به ارتباط حکومت اسلامی با «اهل قلم» و نگارش در مفهوم کلی.

روزی که سایة پلید دولت کودتای 22 بهمن 57 بر ایران سنگین شد، یک روزنامه‌نگار باسابقه در میان «متهمان» ردیف اول قرار گرفت؛ او را به همکاری با رژیم «طاغوت» و سرکوب «امت» متهم کردند. این روزنامه‌نگار کسی نبود جز علی‌اصغر امیرانی، مدیرمسئول و بنیانگزار نشریة خواندنی‌ها! در اینکه امیرانی از نزدیکان رژیم گذشته بود حداقل ما دچار توهم نمی‌شویم. وی هم در میان درباریان دوستان و آشنایانی داشت،‌ هم به دلیل حرفة‌ قلم‌زنی در یک حکومت استبدادی، حتی اگر مایل هم نمی‌بود بالاجبار می‌بایست با ساواک همکاری می‌کرد. همچنین شایعة عضویت وی در «لژهای» رژیم شاهنشاهی سالیان دراز بر سر زبان‌ها بود. خلاصه بگوئیم، امیرانی فرشتة طرفدار آزادی قلم به شمار نمی‌آمد و چه بسا طی سرکوب‌های مطبوعاتی سعی تمام در توجیه مواضع رژیم نیز کرده بود. با این وجود، همان‌ روزها هم گفتیم، بازداشت، محاکمه و احتمالاً اعدام یک نویسنده عملی است ضدانسانی. چرا که نه یک فرد بخصوص که «قلم» را در تمام ابعاد هدف قرار می‌دهد. اعدام امیرانی،‌ خصوصاً از جانب رژیمی که با «اهن‌وتلپ» فراوان خود را نمایندة 99 درصد مردم ایران جا زده بود، فقط می‌توانست نمایشی هولناک و سرکوبگرانه در مسیر تبلیغات «توده‌نوازی» تلقی شود.

امیرانی نهایت امر در بی‌دادگاهی که در شأن و حیثیت رژیم کودتای آخوندی بود به اعدام محکوم شد و حکم صادره نیز در دوران صدارت پرافتخار مهدی بازرگان «با خوشی و خرمی» به مورد اجراء گذاشته شد، نخست وزیر انسان‌دوست دولت موقت نیز هیچ اعتراضی به این جنایت نکرد. کم نبودند اوباش حزب‌الله، بچه‌ملایان و خصوصاً «چپ‌نمایانی» که از این حکم «الهی» قدردانی‌ها کردند. زمانیکه گفتیم، اگر افسار شتر مست «قلم‌شکنی» گسیخته شود، این جانور بر در خانة همگان خواهد نشست، در جواب‌مان فقط از سجایای «امام‌شان» ‌‌گفتند!

امروز در خبرها می‌شنویم، و در گزارشات می‌خوانیم که سریال وحشی‌گری‌های حکومت اسلامی در بازداشت و محکومیت وبلاگ‌نویسان همچنان ادامه دارد. پس از بازداشت و محکومیت حسین درخشان، اینک نوبت به چند نفر دیگر رسیده که در میان آنان حسین‌ رونقی‌ملکی و مهدی خزعلی نیز دیده می‌شوند. البته در همینجا بگوئیم که به هیچ عنوان خوانندة این «بلاگرها» نبوده‌ایم، و به احتمال زیاد هیچگاه در میان طرفداران‌ و خوانندگان‌شان قرار نخواهیم گرفت. مسئلة امروز ما «دفاع» از اینان، رفتار سیاسی و برداشت‌های اجتماعی و یا ایده‌ها و آرمان‌های‌شان نیست؛ مسئله فقط و فقط دفاع از «آزادی بیان» است و بس.

شاید این افراد، همانطور که برخی وبلاگ‌ها ادعا می‌کنند، ‌ صرفاً جهت فضاسازی‌های حکومتی به «زندان» افتاده باشند. و شاید به طور کلی تمامی این «هیاهو» نیز ساختگی و بی‌اساس باشد؛ باز هم هیچ فرقی نمی‌کند. در رژیمی که مطبوعات، خبرنگاری و قلم‌زنی یا در بی‌مسئولیتی مطلق فرو می‌رود، و یا در سرسپردگی بی‌قید و شرط به یک حاکمیت خلاصه شده، تبلیغات و هیاهوی رسانه‌ای نیز ابعادی به خود می‌گیردکه با انواع مشابه آن در یک جامعة انسانی تفاوت دارد. سخن اینجاست که رژیم‌های حاکم نمی‌باید به خود اجازه دهند که از نویسندگی، آفرینش‌های هنری، روزنامه‌نگاری و دیگر فعالیت‌های دماغی و علمی و احیاناً صنعتی، چماقی جهت توجیهات سیاسی و سیاستگزاری‌های اجتماعی‌شان بسازند. چه این «چماق» در مسیر حمایت از این افراد و گروه‌ها قرار گیرد، و چه در نفی آنان. حرف ما این است که دولت، حکومت، حاکمیت و دیگر «بنیادهای» اجتماعی پای خود را می‌باید از فعالیت‌های دماغی، هنری و قلمی در سطح جامعه بیرون نگاه دارند. خلاصه بگوئیم، ‌ حاکمیت با «به و به و چه وچه» و یا با «اه، اه» حق دخالت در امر نوشتار و آفرینش هنری در جامعه را ندارد. ورود به این میدان می‌باید برای حاکمیت و دولت ممنوع اعلام شود، در غیراینصورت اگر پای دولت در این میانه باز شد آرامش از اهل‌قلم، و ایمنی از کل جامعه رخت برخواهد بست. بهترین نمونة این ناامنی همان است که امروز در برابر ملت ایران قرار گرفته.

این وظیفة افراد، گروه‌های متشکل صنفی، هنری، اتحادیه‌های کارگری و جمعیت‌های حامی آزادی بیان است که دست دولت را از این میدان کوتاه کنند. می‌باید در برابر گستاخی‌های رژیمی که قصد تحدید منتقدان را دارد و همزمان تمامی تلاش خود را به کار می‌برد تا قلم «نوکران» را به چماق مطبوعاتی، هنری و «دولتی» تبدیل کند قد علم کرد. هر چند جامعة ایران هیچگاه فرصت نیافته تا با این زاویه از فعالیت مطبوعاتی ‌آشنائی پیدا کند، پر واضح است که جهت خروج از فضای غیرانسانی فعلی راهی جز مبارزه با سانسور در برابر نداریم. روزی از روزها می‌باید بر روند مفتضحانه و عصرحجری «سانسور» و «ممیزی» نقطة پایان گذاشت؛ چارة دیگری در میان نیست.

بارها در این وبلاگ گفته‌ایم و امروز هم تکرار می‌کنیم، صیانت از آزادی قلم، احترام به آزادی بیان، حمایت از آزادی خلاقیت‌های هنری، علمی و صنعتی وظیفة ملت‌هاست؛ هیچ دولتی و هیچ رژیمی طی تاریخ بشری از این نوآوری‌ها و آزادی‌ها حمایت نکرده و نخواهد کرد. رژیم‌ها به دلیل طبیعت «سوداگرانه‌ای» که در بطن خود به تدریج جاسازی می‌کنند از استخوانی شدن روابط و مراودات نهایت امر حمایت به عمل خواهند آورد. رژیم‌ها گسترش ارتباطات و آزادی بیان را مخالفان «فی‌نفسه» و «بالقوة» خود می‌بینند؛ آزادی بیان متعلق به ملت‌هاست، نه وسیله‌ای جهت ژست گرفتن و قمپز در کردن دولت‌ها. دیروز دیدیم، نسلی که برای اعدام امیرانی‌ها «جشن» گرفت، در کوتاه‌مدت و میانمدت چه تاوان سنگینی پرداخت. باید دید نسل حاضر نیز خود را برای پرداخت اینگونه تاوان‌ها آماده کرده، یا راه دیگری برمی‌گزیند؟ حال که به بررسی «تاوان‌ها» رسیدیم، بد نیست تاوانی را که محمود احمدی‌نژاد نیز برای تکیه زدن بر اریکة «ریاست» کودتای 22 خرداد 88 می‌بایست پرداخت کند مورد بررسی قرار دهیم.

این «تاوان» در سفر «نمایشی» اخیر وی به لبنان به صراحت پرداخته شد. می‌دانیم که طی نمایشات هولناک و ضدایرانی‌ای که در «انتخابات» خرداد 88 به وقوع پیوست، در عمل دو جناح قدرتمند و صاحب‌نفوذ حکومت اسلامی، هر یک جهت به دست آوردن امتیازاتی که قدرت‌های جهانی به معرض «فروش» گذاشته بودند، خیز برداشته به جان یکدیگر افتادند. یکی «اصولگرا» شد و خود را پیرو مقام ‌معظم «رهبری» جا زد، و آن دیگری سر از «جنبش سبز» به در آورده، «مردمی» و به قولی «دمکراسی‌خواه» شد! ولی در عمل هر دو گروه متشکل از فاشیست‌های شناخته شدة حکومت اسلامی بودند که برای مسائلی همچون «اعلامیة جهانی حقوق بشر»، «آزادی مطبوعات»، رسالت‌های یک حکومت مسئول و ... ذره‌ای اهمیت قائل نبوده و نیستند؛ اینان هر یک به طمع بهره‌وری هر چه بیشتر از «نعماتی» که محافل استعماری در دکه‌های‌شان به معرض نمایش گذاشتند به جان یکدیگر افتاده بودند. جالب اینجاست که احمدی‌نژاد، یعنی «برندة» این نمایش، که حتی خودش هم نمی‌خواست در این صحنه باقی بماند، امروز مجبور شده پای به میدان سیاستی بگذارد که به صراحت نقطة پایانی است بر انسداد 31 سالة محفل «کارتر ـ برژینسکی» در منطقة خاورمیانه!

در قصه‌های شاه‌پریان، «سلطنت» هنوز ودیعه‌ای است الهی. به همین دلیل تفویض مقام پادشاهی در این داستان‌ها به اختیار «همائی» گذاشته می‌شود که سایه‌اش بر سر یکی از نامزدهای «پادشاهی» می‌افتد! منوچهری می‌فرماید:

ملکا در ملکی فرّ همای است تو را
تا به جای است جهان، ملک به جای است تو را

ولی امروز در جهان غارت شدة «سوم»، که در کمال تأسف کشورمان ایران نیز در قلب آن جای گرفته، اثری از سایة «همای» سعادت‌گستر نمی‌بینیم. در این «جهان» کرکسان محافل‌اند که تصمیم می‌گیرند! نامزدها آنچنان متعفن و کریه‌المنظرند که حتی جانور منفوری چون کرکس حاضر نخواهد شد سایه بر سرشان بیاندازد. به همین دلیل روند گزینش «ریاست جمهور» و پادشاه و رهبر و دیگر مناصب در جهان غارت شدة سوم، از طریق سایه گستردن کرکس‌های کذا بر سر «نامزدها» صورت نمی‌پذیرد! این عمل با فرو انداختن فضلة کرکس بر سر این «نیک اقبالان» انجام می‌گیرد. و دیدیم که طی غوغاسالاری مهوعی که در 22 خرداد 88 به راه انداختند، «فضلة» ریاست جمهوری بر فرق کدامیک از اینان فرود آمد.

همای گو مفکن سایة شرف هرگز
بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

این «برگزیدة» امت و امام، امروز بالاجبار در مسیری گام برمی‌دارد که همان کرکس «ریاست‌گستر»، از روز نخست با فضله‌اش وی را به پیروی از آن فراخوانده بود. سفر احمدی‌نژاد به لبنان فقط یکی از این مسیرهاست، هر چند به استنباط ما شاید مهم‌ترین‌شان باشد. چرا که کرکس کذا حکومت اسلامی را نهایت امر به «نفی» مسیری فرا می‌خواند که پیشتر طی طریق در آن را «عصای دست» خود کرده بود: شرایط حاد لبنان و زمینه‌سازی برای سیاست جنگ‌طلبانة اسرائیل در خاورمیانه!

نخست کمی از وضعیت «حاد» لبنان بگوئیم. نمی‌باید فراموش کرد که حضور احمدی‌نژاد در این کشور از یک سو تأئیدی خواهد بود «رسمی» از جانب حکومت اسلامی بر مواضع دولت حریری، که خانواده‌اش صریحاً به سیاست‌های فرانسه، آمریکا و عربستان سعودی وابسته است. از طرف دیگر، دولت سعد حریری و شخص «میشل سلیمان»، ریاست جمهور لبنان که در عمل مقامی تشریفاتی و «نمادین» دارد، نمایندگان واقعی ساختاری قرون‌وسطائی‌اند که بر چارچوب «آپارتاید» فرقه‌ها و «اقوام» تکیه کرده. خلاصه بگوئیم، در سرزمینی که ارتباط و ازدواج و اختلاط میان اقوام و مذاهب مختلفی که ساکنان آن‌اند گاه از منظر «قانونی» نیز قدغن شده، نه می‌توان سخن از «انقلاب اسلامی» و ارزش‌های فرضی آن به میان آورد، و نه اصولاً می‌توان حرمتی برای چنین حاکمیتی قائل شد. امروز لبنان، نه دمکراتیک است و نه قابل احترام؛ سرزمینی است وامانده از سنت‌های دیرینة استعماری.

جای تعجب است که ارتش ملی در این سرزمین، طرفدار هنگ‌های مهاجم نیروهای اسرائیلی باشد، و جهت خلاصی از «شر» وجود شیعیان جنوب چشم امید به آتش توپخانة تل‌آویو ببندد. جای تأسف است که محلات مختلف لبنان شبانگاهان از طرف «نیروهای محلی» جهت عدم حضور «غیر» قرق شود و شرایط رژیم پرتوریا در کشوری برقرار باشد که از دوران باستان تا به امروز بشریت را گام به گام دنبال کرده. خارج از تمامی بن‌بست‌های استراتژیک و دقایق سیاست‌ بین‌الملل، از منظر اجتماعی و تاریخی این است لبنانی که امروز احمدی‌نژاد، سفیر «انقلاب اسلامی» در آن دست‌های رئیس جمهور و نخست‌وزیرش را می‌فشارد!

ولی آقای احمدی‌نژاد اگر به لبنان تشریف‌فرما شده‌اند نه برای حمایت از شیعیان سرکوب شدة جنوب بوده، و نه جهت گوشزد کردن پیام «جهان امروز» به دولتمدارانی که هنوز در قرون وسطی دست و پا می‌زنند. دولتمردانی که در پستوی قرون‌وسطائی‌شان همه روزه با تصمیمات خود بر تقابل‌های مضحک مارونی‌ها با یونانی‌ها، یا دروزها با شیعیان، و سنی‌ها با مسیحیان مهر تأئید می‌گذارند؛ احمدی‌نژاد کاری به این حرف‌ها ندارد، و علیرغم پیراهن دریدن برای شیعیان و مسلمین اینجا و آنجا،‌ با این سفر فقط یک هدف واحد را دنبال می‌کند: علنی نمودن ارتباط پنهانی‌ای که حکومت اسلامی از دیرباز با محافل دست‌نشاندة آمریکا در لبنان داشته. و این است نکتة بسیار مهم در این سفر؛ نوعی «نوشیدن جام زهر» نمادین. البته با هلهله و شادی و گل‌باران خیابانی و پشت‌بامی!

از نخستین روزهائی که ساواک و ارتش شاهنشاهی اوباش حوزه و بازار را بر مسند قدرت جای دادند، تبلیغات پایه‌ای در حکومت اسلامی بر چند ستون اصلی تکیه کرده بود. نخستین ستون تبلیغاتی این حکومت حمایت از جهان اسلام و مسلمانان بود. ستون دیگر این هیاهو، بر تقابل فرضی با آنچه «صهیونیسم» خوانده می‌شد تکیه داشت! هر چند پس از گذشت چند ماه، این حرکت بیشتر جنبة حمایت از محافل جنگ‌طلب در اسرائیل را به خود گرفت، و به ضدیت با صلح‌طلبان این کشور میدان داد. ستون بعدی در تبلیغات خررنگ‌کن حکومت اسلامی همان «نبرد با آمریکای جهانخوار» بود، و به قول «معین‌فر» مزدور، وزیر کابینة دولت موقت در هیچ مقطعی نمی‌بایست «مرگ بر آمریکا» را فراموش کرد! ستون‌های دیگری نیز در داخل بر پا شده بود که در مطلب امروز به آن‌ها نمی‌پردازیم.

ولی هیچگاه پایه‌های حکومت اسلامی بر تبلیغاتی که در بالا آوردیم استوار نبوده. این رژیم دست‌نشاندة ایالات متحد است، و مهم‌ترین وظیفه‌اش از روز نخست فراهم آوردن پشت‌جبهة مناسب جهت هنگ‌های سازمان سیا در افغانستان بود. مبارزه با آزادی‌های اجتماعی در ایران، سرکوب جنبش‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در کشور و تکیة بیمارگونه بر «اسلامیزه» کردن روابط و مسائل کشور فقط به این دلیل در دستورکار دولت آخوندها قرار گرفت تا واشنگتن بتواند زمینة مناسب جهت جلوگیری از نفوذ احتمالی کمونیست‌های طرفدار شوروی سابق را در منطقه فراهم آورد! نفوذی که می‌توانست داده‌های استراتژیک را برای ایالات متحد به طور کلی تغییر دهد. به همین دلیل نیز آمریکا خود را با سرعتی «حیرت‌انگیز» از شر حکومت شاه و محدودیت‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این حکومت خلاص کرد و کار را به دست مشتی لات‌واوباش سپرد که پیشتر در همین لبنان به آنان تعلیمات کافی داده شده بود.

در این میان لبنان به عنوان یکی از پایگاه‌های تعلیمات تروریستی به طرفداران «تز آمریکائی حکومت اسلامی» در ایران، از اهمیت زیادی برخوردار می‌شود. لبنان هم پایگاهی برای آموزش این «جانوران» درنده شده بود، هم میدانی جهت آشوب‌طلبی در مرزهای اسرائیل و توجیه تهاجمات نظامی «تساهال» به درون مرزهای همسایگان‌اش. و دیدیم که مهم‌ترین حملات و خونین‌ترین بمباران‌های تاریخ لبنان توسط اسرائیل در شرایطی صورت می‌گرفت که عربدة جغد جماران جهان اسلام را همه روزه به «جهاد» با کفار دعوت می‌کرد!

امروز در دیپلماسی منطقه‌ای، حکومت اسلامی دیگر جائی برای این هارت‌وپورت‌ها ندارد، به همین دلیل آقای احمدی‌نژاد به لبنان تشریف می‌برند و بجای سرزنش ساخت‌وپاخت‌های بیروت با محافل غرب، نه تنها حمایت از «جهان اسلام» را بکلی فراموش می‌کنند که دست میشل سلیمان، متحد علنی تل‌آویو را نیز در برابر دوربین‌ها صمیمانه می‌فشارند. البته علیرغم تمامی این «واقعیات» سیاسی، ایشان جهت ظاهرسازی هم که شده چند دقیقه‌ای در جنوب لبنان سخنرانی فرمودند؛ ولی چه کنیم که حنای حکومت اسلامی دیگر رنگی ندارد و حتی شیخ‌ حسن‌نصرالله نیز حاضر نشد در ملاءعام در کنار مهرورزی بایستد!

بازتاب شکست ارتش اسرائیل در جنگ 33 روزه، همانطور که طی این درگیری‌ها در این وبلاگ نوشتیم، فقط می‌توانست به عقب‌نشینی «توجیهات» سیاسی انقلاب اسلامی در منطقه منجر شود، ولی این عقب‌نشینی شامل سیاست‌های «سنتی» کاخ‌سفید نیز خواهد شد، و ما آن را ما به فال نیک می‌گیریم. با فروریختن دیواره‌های «سیاست انسداد» به احتمال زیاد اسرائیل نیز دیگر نمی‌تواند برای آشوب‌طلبی‌های خود بر سیاست‌های تهران «اسلام‌زده» تکیه داشته باشد. باید دید نتانیاهو، نخست وزیر فعلی اسرائیل چگونه خواهد توانست کولون‌های «آتشین‌مزاج» را از ادامة شهرک‌سازی منصرف کرده، راهی جهت خروج اسرائیل از بحران جاری بیابد. این نیز حکایتی است «شیرین» که فقط روند مسائل در آینده می‌تواند چند و چون آن را روشن کند.




نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ ایشیو

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ زی‌دو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکیوتر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت







فیلترشکن‌های جدید17اکتبر2010

randompass.info
jumboview.info
https://needapass.com
revisemaths.info
blockgone.com
pointcard.info
fuzznuts.com
bypassschoolcomputers.info
reviseenglish.info
turboview.info
buzzview.info
fripped.com
unblock-proxy-server.info
proreveal.info
schoolmaths.info
revealpro.info
scanview.info
schoolworker.info
youunblocked.info
viewpro.info
paradforex.co.cc
noblocksites.info
narutoism.tk
supertechproxy.tk
dumbassproxy.co.cc
thetroublewithterkel.tk
surfsecret.info
secretunnel.info
freebypasstunnel.info
surfanonym.info
freeproxybypass.info
theunblockproxy.info
safetyhide.info
ipfantom.info
spaceunlock.info
speedunlock.info
speedbypass.info
onlineunlock.info
conviction.tk
bushforex.co.cc
hideaboutme.info
spacebypass.co.cc
gizmo-bypass.co.cc
blitzproxy.co.cc
cocaproxy.co.cc
bypassschoolfilters.info
trafficproxy.info
maths1.info
revisebusiness.info
revisescience.info