۳.۱۰.۱۳۹۱

بهار و بیان!





«آزادی بیان» در نظریه‌های اجتماعی، فلسفی و اخلاقی معاصر به هیچ عنوان قابل اغماض و چشم‌پوشی نیست. به صراحت می‌بینیم که حاکمیت‌ها در پیشرفته‌ترین جوامع بشری، همان‌ها که در عمل دست به تاراج و چپاول ملت‌ها می‌زنند، همان‌ها که صنایع و علوم و هنرها را در چارچوب منافع‌شان در اختیار گرفته‌اند، در یک مطلب توافق نظر دارند: «آزادی بیان» شرط اساسی پیشرفت جوامع بشری است. بدون برخورداری از «آزادی بیان» نه انسان به «خلق» علوم و صنایع قادر خواهد بود، و نه خواهد توانست در چارچوب منافع انسان‌ها و جامعه از این دستاوردها استفادة بهینه صورت دهد. به عبارت ساده‌تر، اگر «آزادی بیان» را از جوامع غرب، و از آندسته جوامع شرق که واپس‌ماندگی‌ها را به گذشته سپرده‌اند بازستانیم، این جوامع، علیرغم تمامی پیشرفت‌های مادی، ‌ به قرون وسطی سقوط خواهند کرد.

بهترین نمونة‌ الزام وجود «آزادی بیان» را در تاریخچة اتحاد جماهیر شوروی شاهد بودیم. این «امپراتوری» که خود را در تبلیغات «کارگری» می‌خواند، به دلیل نبود «آزادی بیان» نتوانست از پیشرفت‌های عمدة فنی، صنعتی و علمی خود استفاده به عمل آورد. اتحاد شوروی در شرایطی از هم فروپاشید که گورباچف بر مسند لنین و تروتسکی تکیه کرده بود، و تنها آرزوی‌اش داشتن یک پیتزافروشی در آمریکا بود. مسلم است که اگر در اتحاد شوروی «آزادی بیان» وجود می‌داشت فردی با چنین خلقیات «ابتدائی» نمی‌توانست به مهم‌ترین مقام «اجرائی ـ نظامی» در اردوگاه شرق دست یابد.

بارها در مطالب این وبلاگ عنوان کرده‌ایم که خصوصاً در جوامع غرب حاکمیت‌ها «آزادی بیان» را نه به عنوان سد و راه‌بند که در مقام ابزاری جهت کسب مشروعیت قانونی، و اعمال سیاست مورد استفاده قرار می‌دهند. با این وجود، این اصل را نیز نمی‌باید فراموش کرد که «آزادی بیان» از منظر همین حاکمیت‌ها، خارج از مرزهای‌شان عاملی است «مزاحم» که می‌باید به هر ترتیب در برابر گسترش آن مقاومت به خرج داد. خلاصة کلام «آزادی بیان» اگر برای حفظ برتری غرب از نان شب هم «واجب‌تر» است، سرکوب آن در جوامع واپس‌مانده به همان اندازه اهمیت دارد، چرا که این «آزادی» در صورت نهادینه شدن سدی خواهد شد در برابر زیاده‌خواهی‌ها، گشاده‌دستی‌ها، ندانم‌کاری‌ها و سرکوب‌هائی که رژیم‌های دست‌نشاندة غرب بر ملت‌های‌شان اعمال می‌کنند.

به طور مثال، تصور کنیم که در کشوری همچون عربستان سعودی «آزادی بیان» در قوالب واقعی و حقوقی آن نهادینه شود. ادامة حکومت شیخ‌های سعودی در روال کنونی‌اش غیر قابل تصور خواهد شد. و به همراه تزلزل حکومت استبدادی شیخ‌ها، منافع غرب در این منطقه نیز مورد تهدید قرار می‌گیرد. پس مهم‌ترین عاملی که از گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» در کشوری همچون عربستان سعودی ممانعت به عمل می‌آورد، چیزی نیست جز منافع غرب. و این صورتبندی، چه در چارچوب منافع غرب و چه در محدودة منافع مسکو، پکن و ... قابل پیگیری است. اگر عربستان سعودی نمونه‌ای غربی از سرکوبی «آزادی بیان» به شمار آید، نمونه‌های روسی آن را در بلاروس و آذربایجان می‌بینیم. همچنانکه در کرة شمالی و برمه با انواع چینی آن برخورد می‌کنیم.

پس تمامی کسانیکه خواهان تحکیم «آزادی بیان» در جامعة ایران هستند یک مسئله را باید در نظر داشته باشند: «آزادی بیان» الزاماً در تخالف با منافع خارجی قرار می‌گیرد، و دست‌های بیگانه،‌ جهت چپاول منابع ایران از کسانی حمایت خواهد کرد که سعی در ایجاد محدودیت برای «آزادی بیان» دارند. آخوند،‌ شاه‌کودتاچی، زورپرستان و خودکامگان، سازمان‌های سیاسی «رادیکال»،‌ تقدس‌فروشان، دین‌فروشان و خصوصاً «اخلاق‌ فروشان» و فضیلت نوازان حرفه‌ای همه و همه خواه ناخواه همدستان سیاست‌ اجنبی در سرکوب، چپاول و غارت ملت ایران‌اند. چه این سیاست از واشنگتن برسد چه از مسکو!

شیوة عمل این «سیاست‌» بسیار ساده است. عمال و ایادی اینان در کشورهای تحت نفوذ، قشرهای مشخصی را که در صورت گسترش «آزادی بیان» متضرر خواهند شد «مشخص» می‌کنند. سپس تلاش بر این محور متمرکز می‌شود که میان منافع مادی و اجتماعی این اقشار با گروه‌هائی متعدد، خصوصاً در شهرهای بزرگ «ارتباط» برقرار شود. ولی دچار توهم نشویم؛ این ارتباط به هیچ عنوان واقعی نیست؛ در اکثر مواقع مجازی، تبلیغاتی، بی‌پایه و بی‌اساس نیز هست. مخالفت‌‌های «سخت» و جانانة آریامهر با «جاسوسان شوروی» و کمونیست‌ها، مبارزات پیگیر روح‌الله خمینی با «اذناب آمریکا» و «منافقین» و غیره را که فراموش نکرده‌ایم، امروز نیز علی خامنه‌ای، مرتباً در کشور «دشمن» کشف می‌کند.

هدف اصلی این است که از طریق عوامل و ایادی بیگانه ادبیات «فاشیست»،‌ توده‌پرور و مردم‌‌نواز، در کشور رشد و نمو کرده و قشرهای مشخصی را در جامعه به ویروس فاشیسم مبتلا سازد. دامنة‌ این ابتلا هر چه گسترده‌تر باشد، منافع اجنبی بهتر تأمین خواهد شد. در عمل، و از دیرباز این «عوعوی سگان» جز پوچ‌گوئی و چرندبافی نبوده، نه اتحاد شوروی از «خشم» آریامهر می‌ترسید، و نه بر خلاف اظهارات روح‌الله خمینی «آمریکا از اسلام سیلی خورده بود!» این پوچ‌سرائی‌ها اهداف دیگری دنبال می‌کرد، و نتیجة عملکرد 80 سالة آن امروز در برابرمان قرار گرفته: ملتی بر فراز بزرگ‌ترین حوزه‌های نفت و گازطبیعی جهان نشسته، و علیرغم میلیاردها دلار درآمد «اسمی» نفت، شب‌ها گرسنه سر بر بالین می‌گذارد. این است هدفی که دنبال می‌شود.

پر واضح است که در صورت گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» مسیر پوچ‌بافی به بن‌بست منتهی شود. دیگر امثال علی خامنه‌ای نمی‌توانند مخالفان سیاسی خود را «دشمن» قلمداد کنند. به عبارت دیگر، پروسة تبدیل جامعه به میدان «جنگ مقدس» متوقف می‌شود. از قضای روزگار، این «جنگاوری‌» مقدس پایه و اساس حفظ منافع اجنبی است، و جالب اینکه برندگان و بازندگان این «میدان» ارزشی واحد دارند! شکست و پیروزی علی خامنه‌ای تفاوتی نمی‌کند؛ آنچه از این «میدان» به دست رسد در هر حال، منافع همان‌هائی را تأمین می‌کند که با شناسائی قشرهای مورد نظر و میدان دادن به آنان این «جنگ مقدس» حق با باطل را به راه می‌اندازند.

در میدان همین «جنگ مقدس» است که پیام‌آوران «آزادی بیان» قربانی خواهند شد، چه به عنوان حامیان «دشمن» و چه در مقام طرفداران «مستبد.» و زمینه جهت اوج‌گیری نقش پوچ‌بافان، ساده‌لوحان، مجیزگویان و خصوصاً «دشمنان» فراهم می‌آید. هر که با حاکم مخالف شود، «آزادیخواه» و هر که در کنار او باشد «مستبد» می‌شود. یک سیاست ساده‌لوحانه و کلیشه‌ای بر کشور سایه می‌اندازد و تفکر، تحلیل، تحقیق، نگارش و خلاقیت جای خود را به نسخه‌برداری، جعل، مجیزگوئی و دنباله‌روی می‌دهد. کار بجائی می‌رسد که حاکم مستبد در نقش امام حسین، کوروش هخامنشی، و محمد رسول‌الله قرار گرفته، «نوکری» وی از جمله «افتخارات» دینی و بومی می‌شود. دیگر اهمیتی ندارد که حاکم چه می‌گوید، اگر مخاطب در جمع پیروان باشد، سخن حاکم «حق» است، و اگر از جمله مخالفان؛ هر آنچه حاکم بگوید «ناحق» خواهد بود.

در واقع در پس این «پروسه»، همان «گفتمان» اجتماعی است که به بن‌بست رسیده، و سیاست خارجی جز این نمی‌جوید. آنچه «آزادی بیان» می‌تواند برای جامعه به ارمغان آورد، خروج از این بن‌بست است. البته مسائل به مراتب پیچیده‌تر از این‌هاست،‌ ولی به طور خلاصه و در حد یک وبلاگ می‌توان آن را اینچنین ساده‌ کرد.

حال که از «آزادی بیان» حمایت کردیم، و جهت خروج از بن‌بست تحمیل شده بر گفتمان اجتماعی وجود آن را الزامی دانستیم، باید دید اصولاً این «آزادی بیان» چیست و چه ویژگی‌هائی دارد؟

طی چند سالی که از هیاهوی محمد خاتمی در ایران ‌گذشته، شاهدیم که برخی سیاست‌ها این تمایل را از خود نشان می‌دهند که تحلیلی «متفاوت» با دوران «جنگ سرد» از فرایند سیاست‌گزاری داخلی در ایران به دست دهند. البته در گام نخست بگوئیم که این «تمایل» صوری است، و به دلائلی که بالاتر آوردیم نمی‌باید فریفتة آن شد. چرا که، «آزادی بیان» به طور کلی در تضاد با منافع بیگانه قرار می‌گیرد، و نمی‌باید انتظار داشت که اینان از «آزادی بیان» یعنی از تقلیل منافع‌شان در ایران «حمایت»‌ کنند؛ چنین کاری نخواهند کرد و ایرانیانی که چنین انتظاراتی دارند بهتر است در خوش‌باوری‌های‌شان تجدید نظر کنند. ولی در نظام رسانه‌ای و تبلیغاتی سم‌پاشی سیاست‌های حاکم جهانی به اینصورت انجام گرفته که گویا اینان «طرفدار آزادی بیان» هستند.

پس بهتر است، «آزادی بیان» مورد نظر اینان را از منظر ایادی و عوامل خودشان مورد تحلیل قرار دهیم. برای اینکار، نیم‌نگاهی به مطالب و مقالاتی که بر روی سایت‌های زنجیره‌ای «مخالف‌نما» به چاپ می‌رسد کفایت خواهد کرد. اغلب این سایت‌ها از طرف دولت‌های خارجی تأمین بودجه می‌شود، مبالغ مورد نیاز نیز چه مستقیماً و چه به صورت غیرمستقیم از مسیر سفارتخانه‌های حکومت اسلامی در غرب در اختیار اینان قرار می‌گیرد. همانطور که گفتیم بازتاب «جنگ مقدس» در هر صورت برای غرب مفید خواهد بود، در نتیجه فحاشی‌های رسانه‌ای به علی خامنه‌ای می‌تواند با پول ارسالی محافل حکومت اسلامی صورت گیرد، به قول معروف، «ز هر طرف که کشته شود، سود اسلام است!»

ولی آنچه در این میانه به سود ملت ایران نیست، تحدید «آزادی بیان» با توسل به توجیهات فقهی و گاه «استراتژیک» است، عملی که نهایت امر کار را به «توجیه خشونت» بر علیه شیوه‌های بیان می‌کشاند. ولی برای توضیح این مواضع نیازمند تفصیل بیشتری هستیم.

در گام نخست این اصل کلی می‌باید مد نظر قرار گیرد که «آزادی بیان» به هیچ صورت محدود به گفتمان و کلام نمی‌شود. خلاقیت‌های هنری، از سینما گرفته تا تئاتر و نقاشی و رقص و موسیقی و عکاسی و ... و شیوة «حضور» شهروند در جامعه به همان اندازه شامل «آزادی بیان» است که نوشتار و گفتار. در ثانی، اگر «آزادی بیان» هیچگاه در خدمت تقدس نیست، از محصول «آزادی بیان» هم می‌توان به نفع «تقدس» بهره‌برداری کرد،‌ و هم جهت تحریک افکار عمومی این محصول را به پیراهن عثمان تبدیل نمود. خلاصة کلام، در عمل، «آزادی بیان» فقط در حاکمیتی معنا و مفهوم پیدا می‌کند که حامی بی‌قید و شرط آن باشد.

به طور مثال، اگر فردی به صورت «آزادانه» از چشم‌اندازهای کویر لوت کلیشه‌های عکاسی تهیه ‌کند، «خلاقیت» وی با تقدس ارتباطی ندارد. ولی اگر عکس‌های همین فرد را بنیادهای تقدس‌فروش از قماش شیعة ‌اثنی‌عشری، بهائیگری، و یا شیخی‌های خانقاه نشین وسیله‌ای جهت «تخرخرات» دینی و اثبات عظمت «ذات الهی» قرار دهند،‌ عکس‌ها به عامل ایجاد تقدس تبدیل شده. مهم اینجاست که عکاس «هیچکاره» است! آنچه «تقدس» را در جامعه گسترش داده و به آن «موضوعیت» ‌بخشیده، هنرمند، عکاس و یا کلیشه‌ها نیست، این منافع بنیادهاست که چنین بازتاب می‌یابد. و یا اگر باز هم به سیاق مثال، فردی در شعر، طنز و یا مطلب خود برخی «باورها» را به چالش بکشد، فی‌نفسه عملی بر علیه «تقدس» صورت نداده، این بنیادها هستند که جهت ایجاد و گسترش تقدس خود پیرامون آنچه در چارچوب آزادی بیان به وجود می‌آید «هیاهو» به راه می‌اندازند. و با اینکار هم محدودة منافع خود را با تکیه بر عامل «تقدس» مشخص می‌کنند، و هم محدودیت «بیان» انسان‌ها را در برابر منافع خود ترسیم می‌نمایند. نمونة عربده‌های روح‌الله خمینی بر علیه سلمان‌رشدی در برابر ماست. پس از چند ماه تظاهرات روزانة عوامل انگلیس در پاکستان و افغانستان بر علیه «آیه‌های شیطانی»، خمینی از فرصت استفاده کرده، بر علیه نویسندة این رمان فتوی صادر کرد. رمانی که نه خودش سواد خواندن آن را داشت، و نه می‌دانست چیست! این عمل فقط به این دلیل صورت گرفت که «منافع بنیاد» شیعة اثنی‌عشری چنین ایجاب می‌کرد.

منافع بنیادها، برخلاف آنچه در سطوح مختلف «روشنفکری» ایرانی‌نما خود را به نمایش گذارده به هیچ عنوان قائم به ذات و «فی‌نفسه»، «تاریخی» و دیرینه نیست؛ جملگی ساختگی، مصنوعی و هدفمند‌اند. تهاجم به «تقدس» را همان شبکه‌ای تعریف می‌کند که نهایت امر بر اساس همان تقدس «نان» می‌خورد. به همین دلیل در این وبلاگ به اظهارات غیرمسئولانه افرادی که پیرامون برهنه شدن یک هنرپیشة زن هیاهو به راه انداخته بودند، مستقیماً اعتراض کردیم. اگر فردی به دلیل اینکه این «برهنگی» را «هنری» تحلیل کرده آن را محکوم نمی‌کند،‌ به این معناست که نوع دیگر شیوة بیان را به عنوان «صور قبیحه» محکوم خواهد کرد. «هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک!» وای به حال ملتی که طنزنویس و نویسنده‌اش حامیان «سانسور» باشند؛ افتضاح بیش از این نمی‌شد!

با بازگشت به موضوع اصلی این وبلاگ در ادامه یادآور شویم که اگر امروز سرمایه‌داری جهانی در مرزهای درونی خود با «تقدس» آنقدرها کاری ندارد، فقط به این دلیل است که بنیاد اقتصادی‌اش در فرایندهای داخلی دیگر نیازمند توجیه «تقدس» نیست؛ اگر فردا چنین نیازی پیش آید، همانطور که بالاتر نیز گفتیم، حضرات به قرون وسطی باز خواهند گشت. به همان دورانی که ژاندارک را در آتش ‌سوزاندند تا «مقدس» شود! حال این سئوال مطرح می‌شود که علیرغم ایستائی و واپس‌ماندگی بنیادهای مالی و اقتصادی ایران، چگونه می‌توان صرفاً با تکیه بر نوعی «تجربة دماغی» در عمل از مرز «تقدس» گذشته، «آزادی بیان» را در سطح جامعه تأمین نمود؟ چرا که بالاتر گفتیم تا زمانیکه «تقدس»، چه دینی و چه بومی، چه مأنوس و چه محلی و قومی و گروهی، چراغ راه بیان و کلام و نوشتار و صنعت فرهنگی باشد، «آزادی بیان» وجود خارجی نخواهد داشت، هر کس از چنین «موجودیتی» بگوید سخن به گزافه رانده. این موضوعی است که جای تأمل دارد، و آنان که خود را طرفدار اصول و مبانی «حقوق بشر» جا زده‌اند بهتر است نخست تکلیف‌شان را با تقدس‌ها روشن کنند؛ چرا که در اعلامیة جهانی حقوق بشر سخنی از «تقدس» و احترام به «تقدس» به میان نیامده. سئوال این است: چگونه می‌باید هم به تولیدات فرهنگی ادامه داد، و هم راه بهره‌گیری تقدس‌فروشان از «آزادی بیان» را مسدود نمود؟

شاهدیم مدتی است غربی‌ها تحت عنوان «بهار عرب» در مناطق مسلمان‌نشین هیاهو و آشوب به راه انداخته‌اند. دلائل این آشوب‌ها اینک روشن است، هر چند در مطلب امروز به تشریح‌شان نمی‌پردازیم. ولی اینک توجه محافل غرب به این موضوع جلب شده که جهت تأمین منافع بیشتر می‌باید نظام‌های «تک‌ ساحتی» و روسای جمهور «مادام‌العمر» را که همگی از قضای روزگار دست‌نشاندة خودشان هم هستند سرنگون کرده، و ملت‌ها را در برابر «انتخاب آزاد» بین طاعون و وبا قرار داد. این پروسه آنقدرها کاری با «آزادی بیان» ندارد؛ همانطور که گفتیم این ملت‌ها اگر تکلیف‌شان با تقدس‌ها روشن نشود به «آزادی بیان» دست نخواهند یافت. به صراحت بگوئیم، در مصر، لیبی و حتی در کشورهائی همچون تونس که تحولات با خشونت کمتری صورت گرفت، «آزادی بیان» از دوران گذشته به مراتب بیشتر مورد تهدید قرار گرفته.

البته شبکه‌ای که در تبلیغات‌اش به این «بهار» مرتباً دامن می‌زند، به فرض اینکه حسنی مبارک را برده‌اند و قرار است فرد دیگری را با «آراء عمومی» جانشین وی کنند، از «آزادی» کم سخن به میان نمی‌آورد. ولی اینان از عقب‌نشینی آزادی‌های اجتماعی، فرهنگی و خصوصاً تحدید جدی آزادی‌های زنان در این جوامع که پس از سقوط حاکمان سابق به وجود آمده هیچ نمی‌گویند. «در باغ سبز» را به روی خوش‌خیال‌ها باز کرده‌اند، و جالب اینکه برخی قلم به مزدهای ایرانی‌نما از این «باغ سبز» برای‌مان کم تعریف و تمجید به عمل نمی‌آورند.

در آخر به صراحت بگوئیم، آنان که در کلام، نوشتار و گفتار حاضر نیستند گامی از «تقدس‌ها» فاصله بگیرند مشکل می‌توانند خود را حامی «آزادی بیان» معرفی کنند. امروز این امکان وجود دارد که خارج از مرز «داش‌مشتی‌گری‌های» رایج، حداقل از طریق شبکة اینترنت نوشتار آزاد و بحث‌های اجتماعی و فرهنگی مطرح شود. آنانکه بجای استفاده از این فرصت‌ها به بازخوانی آیة قرآن و سورة کذا و کذا نشسته‌اند،‌ و تحت عنوان حمایت از «آزادی» ایرانیان، «شرعیات» را بر فضای مجازی حاکم کرده‌اند «آزادی بیان» نمی‌خواهند، اینان در پی «بهار عرب» و کودتای 22 بهمن 57 هستند؛ نهال استعماری که در بستر خون و خزان رشد می‌کند.


 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید30مه2012

hidersite.info
skyfirebrowser.info
privacy247.info
inviter.org
baldsite.info
surfwired.info
file404.info
access4pc.info
101speed.info
speed-limit.info
freeunblock.info
php-web-proxy.com
freesocialnetworks.info
proxcay.com
internetliaisons.in
access1st.info
proxytool.net
proxycape.ca
fasterbrowser.info
jwspeed.info
tunnel07.info
proxyhelper.com
surfproxy.co
arabflag.net
surfonlineweb.info
code007.info
geteuip.info
access50.info
24surf.info
hideword.info
celerity.info
privacysite.info
anonymouswebsurf.info
usproxyfree.com
thefastgame.info
iphider.us
showmethispage.com
unblockpiratebay.com
internetjobcentre.in
youtubeproxy.nl
proxbay.com
proxietime.info
trueproxy.com
defaultbrowser.info
stablesites.info
111internet.info
11network.info
peeker.us

۲.۱۱.۱۳۹۱

صلیب و سه‌پایه





پس از کودتای 22 بهمن 57، در مورد ریشه‌های تاریخی به اصطلاح «اسلام سیاسی» مطالب و مقالات مفصلی به چاپ رسید. موافقان این کودتا، از چپ‌نمایان گرفته تا راست‌افراطی، با تکیه بر آنچه «حقانیت» تاریخی قشر روحانیت شیعه، و خصوصاً مواضع شخص روح‌الله خمینی می‌نامیدند، این جریان را از پایه و اساس توجیه می‌کردند. به این ترتیب بود که حکایت «مبارزات» ملایان با استعمار و قدرت‌های استعماری طی سال‌هائی که به 22 بهمن انجامید، نقل محفل تمامی این جناح‌ها شد. مشکل در میان اینان فقط زمانی به وجود آمد که گروهی از این جماعات از قافلة کسانیکه طی کودتا به قدرت رسیدند جدا ‌ماندند. روند چنین بود و هست: هر گروه که از قافلة بحران‌سازی‌های حکومت اسلامی و لات‌ولوت‌ها جدا ماند، به یک‌باره، یا در عمل و یا در «نظریه‌پردازی» تبدیل شد به «مدافع انقلاب» و «دشمن سرسخت حاکمیت» برخاسته از همین انقلاب! تحلیل ساده‌لوحی جماعات «صدر انقلاب»، یعنی همان‌ها که برای امام‌شان فراوان سینه زدند اتلاف وقت خواهد بود. اما بهترین نمونة‌ این دریوزگی قدرت سیاسی، همان هیاهوی کروبی و موسوی است که پیرامون «تقلب» در انتخابات به راه افتاد. این جنجال که روزهای طولانی کشور را با هیجانات صوری و مسخره به آشوب کشاند با آنچه «مخالفت‌های» نهضت‌عاظادی و جبهة ملی و «منافقین» و غیره با حکومت اسلامی معرفی شد آنقدرها تفاوت نداشت و در صورتبندی بالا بخوبی می‌گنجید. خلاصة کلام، از منظر معتقدان به این «انقلاب»، حضور ماجراجویان خیابانی، و یا افراد فاقد هر گونه تفکر و صیقل سیاسی، در کنار مشتی روحانی، آنهم در رأس یک جنبش به اصطلاح «ترقی‌خواه» فی‌نفسه به هیچ عنوان پدیده‌ای «غیرطبیعی» تلقی نمی‌شد؛ چه بسا که با تکیه بر برخی پیش‌فرض‌های به عاریت گرفته شده از نوعی «لنینیسم» اختراعی، حضور این جماعت در خیل «انقلابیون» خود فی‌نفسه نشانه‌ای روشن از «خلقی» بودن این جریان معرفی می‌شد!

از سوی دیگر، در جناح مخالفان کودتا، گروه‌هائی را در میان ایرانیان می‌توان یافت که مستقیماً حکومت سابق، در قالب کودتای «سلطنتی‌نما» را توجیه کرده، جریان موسوم به «انقلاب اسلامی» را به قول خودشان یک حرکت «ایران‌ بر باد ده» تحلیل می‌کنند! البته اینان نیز از «ایران» و «ایرانی» تحلیل‌هائی ارائه می‌دهند که در مسخرگی و ساده‌انگاری از قصة امام‌حسین در کربلا چیزی کم و کسر ندارد. خلاصة کلام اگر برای گروه نخست بازگشت به «ارزش‌های» صدر انقلاب رهائی‌بخش معرفی می‌شود، برای گروه دوم آسایش و آرامش ایرانی فقط با بازگشت به دوران آریامهر امکانپذیر است. واقعیت را بگوئیم، در میان گروه‌های سیاسی کشور کم پیش می‌آید که هم پایه‌های فکری و عقیدتی استبداد روحوضی آریامهری به زیر سئوال برده شود، و هم دقایق جریاناتی که نهایت امر به کودتای 22 بهمن 57 انجامید. به هر تقدیر امروز تلاش می‌کنیم با تکیة بیشتری بر شواهد تاریخی از ارتباط قدرت‌های استعماری و آنچه «جهان اسلام» لقب گرفته، پیرامون مواضع سیاسی‌مان توضیحاتی بیاوریم. پس نخست می‌پردازیم به ریشه‌یابی تاریخی ارتباط غرب با مناطق مسلمان‌نشین.

خارج از تمامی مباحثی که می‌توان پیرامون جنگ‌های صلیبی و خصوصاً درگیری‌ دولت‌های مسیحی اروپا با امپراطوری عثمانی مطرح نمود، روابط امروزین کشورهای مسلمان‌نشین با غرب فقط می‌تواند از طریق تحلیل عملکرد قدرت‌های استعماری تبیین شود. چرا که این «روابط» به دوران قدیم ارجاع نمی‌دهد، به دوران حضور استعماری کشورهای صنعتی در مناطق مسلمان‌نشین مربوط می‌شود. به دورانی که غرب به رشد صنعتی، علمی، فلسفی و اقتصادی پای گذاشت، ولی این مناطق در فترت مزمن خود باقی ماندند و به صراحت بگوئیم، ‌ به حیاتی نه چندان متفاوت با دوران قرون‌وسطی ادامه دادند. در نتیجه، جهت ریشه‌یابی روابطی که کشورهای غرب با این مناطق برقرار کرد، نیازی به تحلیل‌ چند و چون جنگ‌های صلیبی و یا «عظمت» امپراتوری عثمانی نداریم؛ و از سوی دیگر، ریشة ارتباط استعماری معاصر با دین اسلام بیشتر از آنچه در خاورمیانه قابل رویت باشد، در آفریقای شمالی و سیاه به چشم می‌آید. در این مناطق بود که «ارتباط» استعماری قدرت‌های صنعتی با مسلمانان بهینه شد و نهایت امر همین «ارتباط» را غرب به دیگر مناطق صادر نمود.

از منظر تاریخی، زمانیکه توسعه‌طلبان اروپائی در دنبالة تهاجمات‌شان در راه به دست آوردن مواد خام، گسترش تجارت برده و ایجاد بازارهای جدید به آفریقا پای گذاشتند، تحلیل‌شان از «قارة سیاه» و روابط حاکم بر آن روشن بود. برای اینان آفریقائی نه یک انسان که یک ابزار به شمار می‌آمد. در کتاب «سهمیة شیر» (1) که در سال 2004 چاپ چهارم آن انتشار یافت،‌ برنارد پورتر (2) در تشریح مواضع امپریالیسم انگلستان، در بارة رابطه‌ای که پیشقراولان استعمار بریتانیا با آفریقائی‌ها برقرار کرده بودند، صراحت کامل دارد:

«طبیعت آفریقائی همچون یک کودک از قالب‌پذیری و شکل‌گیری برخوردار است ـ یک بوم بکر؛ بدون آنکه نیازمند پاک کردن‌اش باشیم بر آن هر آنچه بخواهیم می‌نویسیم.» (3)

هر چند «پورتر» مشکلات اقتصاد معاصر انگلستان را نتیجة برقراری شماری از روابط نامناسب در چارچوب همین استعمار کهن تحلیل می‌کند، حضور آنچه در آغاز حملات استعماری به آفریقا، «سوسیال داروینیسم» (4) معرفی می‌شد، در پس برخورد «کاشفان» قارة سیاه آشکار و عیان بود.

سوسیال داروینیست‌ها که در سال‌های 1870،‌ نخست در انگلستان و سپس در ایالات متحد فعال شدند، نگرش «بیولوژیک» داروین به «انواع» را به تحلیل‌های اجتماعی کشانده، در نتیجه، جوامع غرب را در موضع «برتر» معرفی کردند. در این راستا، ‌ داروینیست‌ها صراحت داشتند که اگر در جهان بیولوژیک «نوع» ضعیف می‌باید نهایت امر جای خود را به نوع «قدرتمند» بسپارد، پر واضح است که در مسیر تحولات اجتماعی نیز، الگوهای «غرب» ‌می‌بایست بر جوامع آفریقائی و آسیائی تحمیل شود. ولی در این نگرش،‌ بر خلاف تمامی «علمی‌نمائی‌ها»، فقط خودپرستی و خودبزرگ‌بینی کاشفان قارة سیاه بازتاب یافته. ریشة این نوع «داوری‌های نژادی» نه در بحث‌های علمی، که صرفاً در تاریخچة روابط برده‌داری در انگلستان و آمریکا بود. جوامعی که تلاش داشتند با تثبیت رنگین‌پوستان در جایگاه «پست»، در واقع برده‌داری «نژاد مهتر» را توجیه کنند. این نگرشی بود که بعدها در آلمان نازی و آفریقای جنوبی به پایه‌های قدرتمند ایدئولوژیک خود دست یافت و ادعای موجودیت پدیده‌ای به نام «نژادبرتر» ریشه در همین نگرش دارد.

قدرت‌های استعماری اروپا از قبیل انگلستان، فرانسه، آلمان، هلند و بلژیک در «نبرد» نژاد «مهتر» با انواع «کهتر» با مشکلات فراوان روبرو بودند. نخست اینکه می‌بایست تهاجمات خود را که صرفاً ریشه‌های اقتصادی و چپاولگرانه داشت به ترتیبی «بزک» می‌کردند، و در جوامع عقب‌ماندة آفریقا،‌ این «بزک» با توسل به دین میسر شد. برای تحمیق توده‌ها چه چیز بهتر از «دکان دین؟» به همین دلیل میسیونرهای مسیحی دست در دست ماجراجویان و اوباش و چپاولگران پای به قارة سیاه گذاشتند.

میسیونرها در موعظه‌های‌شان، با توسل به انواع التقاط‌های مضحک، مسیحیت اروپائی را با آن تاریخچة هولناک و ضدانسانی‌اش، به رشد اقتصادی، صنعتی و حتی هنر جنگ‌آوری مرتبط می‌کردند. و از این مفر، هم «دین» کذا و مراجع و مراکز آن را که جملگی وابسته به پایتخت‌های غرب بود، در محل به «فروش» می‌رساندند، و هم چپاولگر را از موضع تاراجگر و تجاوزگر خارج کرده، در جایگاه پیام‌آور «مدرنیته»، یا حداقل نوعی «مدرنیسم» می‌نشاندند.

اینگونه بود که جماعات گسترده‌ای از آخوندهای مسیحی نیز پای در صحنة چپاول آفریقا گذاشتند. به این ترتیب، استعمارگران با توسل به لشکر دین‌فروشان،‌ به سرب‌ مذابی که از لولة تفنگ‌های‌شان بیرون می‌جهید، و به ناوگان‌های برده‌فروشان و دزدان و چپاولگرانی که همراه داشتند، «کلام خداوندی» را نیز افزودند. در همین مسیر «الهی» شاهدیم که یک‌شبه ده‌ها تشکیلات «میسیونری» در مراکز استعماری غرب سر از سوراخ به در آورد. تشکیلاتی که چه در داخل و چه در خارج، روز به روز بر اهمیت‌، ‌ بودجه، ‌ و نفوذ عملیاتی‌شان افزوده می‌شد. به طور مثال، «جامعة میسیونری کلیسا»(5) ، که در سال 1799 با بودجه‌ای بسیار ناچیز در شهر لندن گشایش یافت، بودجة سالانه‌اش در آغاز سال 1856 بالغ بر 125 هزار لیر استرلینگ ‌می‌شد! در آن روزها چنین مبلغی بی‌نهایت گزاف بود.

طی این سال‌ها، استعمار در مناطق چپاول شده «سه‌پایة» معروف «دین‌فروشی»، «سرکوب استعماری» و «چپاول اقتصادی» را مستقر کرده بود. این «سه‌پایة‌ مقدس» جهت حفظ موجودیت‌‌اش در بسیاری از مناطق غربی، مرکزی و جنوبی قارة سیاه با مشکل جدی روبرو نشد. ولی در مناطق شمالی و شرقی این قاره استقرار «سه‌پایة» مذکور مشکلاتی به همراه آورد. در این مناطق، «بوم بکر» مطلوب استعمار، آنقدرها «بکر» باقی نمانده بود. چرا که، پیشتر «بعضی‌ها» بر آن «اسلام» را نوشته بودند، و به دلائلی که در این مقال مجال بررسی‌شان نیست، پاک کردن اسلام و نوشتن مسیحیت بر این «بوم» نه آنقدرها به صرفه نزدیک بود،‌ و نه امکانپذیر.

در مناطق شرقی و شمالی قارة آفریقا، اروپائیان برای نخستین بار با پدیده‌ای هولناک‌تر از وحشی‌گری‌های متداول خودشان روبرو شده بودند. قضیه از این قرار بود که، کشور انگلستان در سال 1834 برده‌فروشی را قانوناً ممنوع اعلام کرد. البته اقتصاد ملهم از برده‌فروشی، حتی پس از جنگ‌های داخلی آمریکا و لغو برده‌داری در ینگه‌دنیا در سال 1870، به عناوین مختلف تا ده‌ها سال‌ به صورت ضمیمة اقتصادی غرب فعال باقی مانده بود. سال‌ها پس از لغو برده‌‌داری در ینگه‌دنیا این تجارت‌ در پرتغال، مستعمرات آفریقائی انگلستان، برزیل و دیگر کشورها «قانونی» به شمار می‌رفت. برای اطلاع شاید لازم باشد عنوان کنیم که کشور «مدرن» و بسیار پیشرفتة «امارات متحدة عربی» فقط در سال 1963، سلطان‌نشین عمان‌ در سال 1970، و موریتانی در سال 1981 برده‌داری را غیرقانونی اعلام کرده‌اند! حال، چه در این کشورها،‌ و چه در دیگر مناطق جهان، با این مسئله که نابودی وجهة قانونی «برده‌داری»، در عمل تا چه حد از این تجارت ممانعت کرده کاری نداریم، چرا که از محدودة بررسی امروز ما خارج می‌شود.

ولی از منظر تاریخی، ارتباط انگلستان با اقتصادهای حاکم بر مناطقی که در اواسط قرن نوزدهم به برده‌داری ادامه می‌دادند، دربار انگلیس و «جمهوری» فرانسه را از این «تجارت» پرسود بی‌نصیب نمی‌گذاشت! در نتیجه، یافتن برده‌های «خوب» و پر منفعت یکی از مهم‌ترین اهداف میسیونرهای مسیحی در آفریقای سیاه، آسیای دور، و حتی کشورهای قارة آمریکا باقی ماند. ولی این اهداف به دلائلی در مناطق مسلمان‌نشین آفریقا و آسیا با «سد» نفوذ ناپذیری روبرو شده بود. میسیونرها در کمال تعجب دریافتند که در این مناطق «سنت» برده‌فروشی و تجارت انسان به مراتب از اروپا قدرتمندتر و ریشه‌دارتر است! خلاصة کلام منهیات صوری و ظاهری در زمینة تقبیح تجارت انسان که مسیحیت خود را به نحوی از انحاء به آن «مکلف» می‌دید، در دین «اسلام» اصولاً وجود خارجی نداشت. این دین «برده‌فروشی» را جایز ‌شمرده، برای این «تجارت» ضدانسانی هیچ حد و حدودی نیز قائل نمی‌شد. اینجا بود که برده‌فروشان صلیبی مغرب‌زمین در برابر خود رقیبی به نام «اسلام» یافتند! و دلیل فحاشی‌های گستردة اینان به دین اسلام طی دوران طلائی «تجارت برده» چیزی نیست جز همین تضاد منافع تجاری!

از سوی دیگر، پر واضح است که سه پایة معروف «دین، سرکوب، چپاول»، که بالاتر از آن سخن گفتیم، در مناطق مسلمان‌نشین با بحران و تزلزل روبرو ‌شود. چرا که در این مناطق، افسار «دین» به عنوان مهم‌ترین ابزار تحمیق توده‌ها دیگر در دست کلیسای کاتولیک و یا «اسقف کانتربری» نبود؛ خلق‌الله در این مناطق خودشان ملا و آخوند و مفتی داشتند، و سه‌پایة استعماری به اینصورت تق‌ولق می‌شد.

در مورد «درگیری‌های» گسترده بین «مبلغین» مسیحیت و پیام‌آوران «تشرف» به دین اسلام در قارة سیاه، مطالب و کتب فراوان در دست است. در اکثر این مطالب اروپائیان که تحت پوشش «کاشف» و میسیونر، در عمل برای تجارت برده و غارت منابع مالی، کانی و انسانی پای به قارة سیاه گذارده بودند، از گسترش «سرطانی» دین اسلام در میان بومیان اظهار نگرانی می‌کردند. در کتاب «رفتار ویکتوریائی در برابر نژاد»‌ (6)، به قلم «کریستیان بالت»(7) با اظهارات «سر» ریچارد برتن، یکی از کاشفان صاحب‌نام آفریقای سیاه برخورد می‌کنیم. وی معتقد است که، «عرب و کاکاسیا بهتر با هم جور در می‌آیند، تا اروپائی و سیاه‌پوست. اسلام با ممنوع کردن مشروبات الکلی،‌ جلوگیری از تناول گوشت ناپاک،‌ مخالفت با چندشوهری و مقرر داشتن غسل‌های روزانه و حفظ حجاب،‌ وضعیت آفریقائی را از منظر فیزیکی و اخلاقی بهبود بخشیده.»(8)

با اینهمه، برداشت اجتماعی «سر» ریچارد از عامل دین چیزی نیست جز آنچه «مدرنیته» به او یادآوری می‌کند. و پیام این مدرنیته را در مهم‌ترین جمله‌ای که به وی منتسب کرده‌اند به صراحت می‌بینیم: «هر چه بیشتر در باب ادیان تحقیق کردم، بیشتر به این صرافت افتادم که انسان جز خود هیچ پروردگاری را نپرستیده.» در نتیجه، «سر» ریچارد اسلام را نه به عنوان یک سازوکار مناسب برای اجتماع انسانی که در مقام ابزاری مناسب برای جامعة «کاکاسیاه‌ها» می‌دید؛ برخوردی از نوع بالا! با این وجود، طی بررسی دقیق‌تر اظهارات «ریچارد برتن» در باب اسلام با مسائل جالبی برخورد می‌کنیم. به صراحت می‌بینیم که به دلیل وجود «پیش‌فرض‌های» دینی در میان بومیان، گسترش تهاجمات استعماری و چپاول‌های اقتصادی در آفریقای سیاه دچار اختلال ‌شده بود.

همانطور که گفتیم، تهاجمات استعماری در قالب نوعی نگرش «فرنگی‌مآبی» به خورد جماعت بومی داده می‌شد، و این «فرنگی‌مآبی»، به دلیل گذار اروپا از «مدرنیته»، با ساختارهای فئودال و واپس‌ماندة قبیله‌ای آنقدرها هم‌خوانی نداشت. در صورتیکه دین اسلام به دلیل وابستگی به منابع الهام بسیار عقب‌مانده‌تر و استخوانی‌تر، منابعی که چه در میان بومیان و چه در مراکز الهامات و عظمت‌طلبی‌های امپراتوری عثمانی هنوز پای در قرون‌وسطی داشت، به راحتی می‌توانست خود را با واپس‌گرائی، تعدد زوجات، بی‌تفاوتی در مورد تجارت انسان و برده‌فروشی و حتی برخی دیگر از وحشیگری‌های متداول هماهنگ کند.

مشکل دیگری نیز پدید آمده بود، «دعوت به مسیحیت» توسط شبکه‌های وابسته به غرب در میان سیاه‌پوستان «کافر و بت‌پرست» ساکن مناطق چپاول شده جذابیت کم‌تری داشت تا دعوت به خداوند «مسلمانان!» البته دلیل روشن بود. نخست اینکه، بومیان در روابط روزمرة خود ارتباط اندام‌وار مسیحیت را با تهاجمات استعماری به صراحت می‌دیدند، در صورتیکه اسلام و منابع الهام مسلمانی تهاجماتی «آشناتر» و «سنتی‌تر» بر اینان تحمیل می‌کرد! از سوی دیگر، تحمیل نوعی «مدرنیته»، که خواه ناخواه با «مسیحیت» اروپائی عجین شده بود، آنقدرها به مذاق‌ بومیان خوش نمی‌آمد.

کاشفان و میسیونرها در برابر این «مقاومت» به حمایت از مسیحیت پرداخته، آن را «زایندة اجتماعی‌ات» معرفی می‌کردند، و «چندهمسری» در میان مسلمانان را نکبتی می‌دانستندکه هیچ بریتانیائی‌ای نمی‌توانست تحمل‌اش کند. «رونالد آنتونی الیویر»(9) در کتاب «عامل میسیونری در شرق آفریقا»(10) از قول «دیوید لیوینگستن»(11)، کاشف سرشناس قارة سیاه می‌نویسد، «تجارت برده قسمت عمده‌ای از بی‌قانونی در این سرزمین است، چرا که عرب‌ها هر که را بیاورند خواهند خرید، و در سرزمینی که سراسر جنگل است، آدم‌دزدی بهترین راه کسب و کار!»(12) ولی نگرانی «پدر» لیوینگستن که به دلیل «عشق» مفرط به آفریقا نهایتاً در سال 1873 در همین قاره به اسهال خونی مبتلا شده و جان سپرد، مسلماً از برده‌داری و آدم‌دزدی‌ها نبود، ایشان سهم بریتانیا را از این «بازار» می‌طلبیدند.

حال این سئوال مطرح می‌شود که اگر در اواسط سدة 1800 کاشفان قارة سیاه از مشکلات و مسائل ایجاد شده به دلیل حضور دین اسلام در مناطق اشغالی «آگاه» بوده‌اند، از این اطلاعات چه استفاده‌هائی صورت گرفته؟ همانطور که گفتیم تغییر دین امکانپذیر نبود، و هماهنگی و همگامی تبلیغات مسیحیت با مسلمانی نیز مشکلاتی به وجود می‌آورد، در نتیجه، می‌بایست منتظر عکس‌العمل‌ محافل استعماری در این مقطع می‌بودیم. و بهترین نمونه از این نوع عکس‌العمل را در سرزمینی شاهدیم که بعدها با نام «گینه» در غرب آفریقا به «استقلال» دست یافت. در این سرزمین فردی به نام «ساموره توره»(13) اولین حکومت اسلامی قارة سیاه را پایه‌ریزی کرد و با تکیه بر «تعالیم» اسلام، از سال 1882 تا 1898 با اشغالگران فرانسوی جنگید! وی در سال 1989 توسط فرانسویان دستگیر شده، به قتل رسید.

بحث پیرامون چند و چون «نبرد» حکومت اسلامی «ساموره» با فرانسویان اشغالگر کار را به درازا خواهد کشاند، ولی باید قبول کرد که با تکیه بر «احکام» سرنوشت‌ساز «اسلام»،‌ انقلابیون ساموره توانستند شکست سختی بر فرانسه تحمیل کنند. فقط سال‌ها پس از پایان «غائلة» ساموره بود که معلوم شد انگلستان، ‌ جهت بیرون راندن فرانسویان از «گینه» کارشناس و سلاح‌های مدرن از طریق بنادر «ساحل‌طلا» و سیرالئون در اختیار حکومت اسلامی «ساموره» قرار می‌داد. نهایت امر موفقیت‌های نظامی حکومت اسلامی ساموره بیشتر مدیون حمایت‌های لندن بود تا مسلمانی ارتش آزادیبخش.

همانطور که بالاتر نیز گفتیم، در اواسط سدة نوزدهم، دیگر برای کاشفان اروپائی قارة سیاه محرز شده بود که می‌بایست از اسلام استفاده کرده و با آن «کنار» آمد. چرا که به قول خودشان، اسلام هم با خلق و خوی «کاکاسیاه‌ها» هماهنگی بیشتری نشان می‌داد، و هم می‌توانست در چنگ یک «قدرت جهانی» چماق مناسبی باشد جهت عقب راندن دیگر «قدرت‌‌ها.» هر قدرت‌ استعماری‌ که به این «سلاح» برا مجهز می‌شد خطری بود بالقوه برای دیگران. و بر خلاف آنچه امروز باب دندان طرفداران انقلاب اسلامی است، دین اسلام فی‌نفسه به هیچ عنوان خطری برای امپریالیست‌ها ایجاد نمی‌کند، چرا که نبود زمینه‌های فنی، صنعتی و مالی در کشورهای مسلمان‌نشین، شرایطی به وجود آورده که بدون حمایت یک «قدرت‌جهانی» کشورهای مسلمان‌نشین قادر به ایفای نقش در سطح بین‌المللی و یا منطقه‌ای نیستند.

آنچه طی نخستین دهة قرن بیستم، پیرامون اسلام و مسلمانی در کشورهای مسلمان‌نشین به راه افتاد، و این دین را به اسب‌شاهوار سیاست‌ تبدیل کرد، هیچ ارتباطی با آنچه مورخان «قلم‌به‌مزد» پیرامون تاریخچة «مبارزات» فرضی ملایان و مفتی‌ها می‌نویسند ندارد. این دین به همان دلائلی که نخستین کاشفان قارة سیاه با ظرافت تمام دریافتند، سلاحی است بالقوه برای سرکوب «دیگران!» مسئله این است که کدام یک می‌تواند افسار این پیل‌مست را بهتر از دیگری در دست گیرد.

به همین دلیل است که نمونه‌های دیگری از این نوع اسلام به اصطلاح «انقلابی» را حتی پیش از آغاز جنگ اول جهانی، در مناطق مسلمان‌نشین تحت استیلای امپراتوری انگلستان تجربه شد. و جای تعجب نیست که همزمان با اظهارات امثال «سر» ریچارد برتن پیرامون اسلام و سازگاری آن با نیازهای «کاکاسیا‌»، میرزای شیرازی نیز در نجف باب «فتوی‌سازی» را بگشاید. باری پس از کودتای بلشویک‌ها در شوروی، انواع مختلفی از این نوع اسلام در ایران توسط امپریالیسم انگلستان به محک آزمایش گذاشته شد، و به صورتی گذرا تحت عناوینی همچون «دولت سیدضیاء»، «نهضت جنگل»، و ... این نوع «اسلام انقلابی» پای در حیاتی «زودگذر» ‌نهاد.

با این وجود، می‌باید اذعان داشت که نقش اسلام، به عنوان چوبدست استعمار فقط پس از پایان جنگ دوم جهانی است که به صراحت آشکار می‌شود. در این دوره است که پس از استقلال هندوستان، منطقة «پاک‌ستان» توسط همین «اسلام انقلابی» از نظارت دهلی خارج شده، در عمل تحت‌الحمایة امپراتوری انگلستان می‌شود. سپس نوبت به عربستان سعودی و اسلام «وهابی‌» می‌رسد تا با کمک روزولت و ناوگان پنجم آمریکا شبه‌جزیره را به اشغال شرکت‌های نفتی آمریکا در ‌آورد. بعدها شاهد حضور همین اسلام در تجزیة عراق و «تولد» دولت کویت می‌شویم. «انقلاب» الجزایر نیز مدیون همین اسلام و امثال «بن‌بلا» است. «بن بلا» با تکیه بر «شریعت» محمدی، به قول سر ریچارد برتن درد «کاکاسیا» را خوب ‌شناخت و کاری کرد که لندن در الجزایر همچنان دست بالا را داشته باشد. آخر‌الامر می‌رسیم به کشور خودمان و افتضاحی به نام روح‌الله خمینی و انقلاب اسلامی. «انقلابی» که اینک به صورت یک الگوی‌ استعماری علناً توسط پایتخت‌های غرب در دیگر کشورهای مسلمان‌نشین «بازتولید» می‌شود!

هدف ما از نگارش مطلب فوق ارائة یک خط‌فکری مشخص است. این خط‌فکری مخاطب را به برخوردی انتقادی با جامعة خود و استبداد رایج در آن، و خلاصة کلام تجزیه و تحلیل خلق‌وخوی «جهان سومی» فرامی‌خواند و از او می‌خواهد، نقش سیاست‌بازان وطنی و مبارزات «خستگی‌ناپذیرشان» با استعمار، کله‌شقی‌های متداول‌شان در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی را با دقت بیشتری بررسی کند. چرا که این «کله‌شقی‌ها» به هیچ عنوان دلیل «برد» نیست؛ کاملاً بر عکس! بهترین مسیر باخت در مراودات سیاست‌ جهانی همین کله‌شقی‌هاست. چرا که شبکة استعماری، ‌ بهتر از ما،‌ از ریشه‌های این کله‌شقی‌ها آگاه است، و با تکیه بر همین «سنت‌ها»، بر خاکستر داروندار ملت‌ها سرمایه‌گزاری فراوان کرده.

(1) (The Lion’s Share)
(2) Bernard Porter
(3) «سهمیة شیر»، صفحة 72.
(4) Social Darwinism
(5) The Church Missionary Society
(6) Victorian Attitudes To Race
(7) Christine Bolt
(8) «رفتار ویکتوریائی در برابر نژاد»، صفحة 115
(9) Roland Anthony Oliver
(10) The Missionary Factor in East Africa
(11) David Livingstone
(12) «عامل میسیونری در شرق آفریقا»، صفحة 32
(13) Samore Toure



 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید30آوریل2012

theyoutubeproxy.com
000site.info
idvanish.com
hidemyas.info
watchproxy.com
securitytunnel.info
registerfreedomains.in
ultimateproxy.in
grostock.tk
surfwecan.net
fresteadomain.tk
tourbrowser.info
0proxy.in
newbestplace.info
discountshoes.tk
betterconferencingcalls.in
runninggear.tk
hidemyip.co
facehidden.com 
proxygirls.com 
kingproxy.net
proxymethod.com 
mianmo101.com
yop.im
unblockmyfacebook.net
2o16.com
yomsn.com
t9web.co.uk
browsesafely.co.uk
fastninjaproxy.com
browsesecurely.info
protectedcomputer.info
blockonline.info
metalvideo.cz
newunblocker.info
webexcosts.in
hidenode.com
realhideip.net
hidebyus.com
facebook-online.info

۱.۲۸.۱۳۹۱

پیبس!





در سال 1972 میلادی کتابی به نام «آنتی اودیپوس» اثر دو متفکر فرانسوی به نام‌های «ژیل دولوز» و «فلیکس گاتاری» به چاپ رسید. «آنتی اودیپوس»، اولین مجلد از مجموعه‌ای به نام «اسکیزوفرنیا و کاپیتالیسم» به شمار می‌رود. دومین مجلد این مجموعه تحت عنوان «هزار فلات» در سال 1980 منتشر شد. مسلماً در این وبلاگ امکان نقد و بررسی چنین آثاری نیست؛ دولوز و گاتاری از جمله فلاسفة شناخته شدة پسامدرن‌اند، و علیرغم عدم تطابق دقایق نگرش آنان با نقطه‌نظرهای نویسندة این وبلاگ، بحث و بررسی مستدل در مورد چند و چون «پسامدرنیسم» نمی‌تواند به سهولت انجام شود. در نتیجه، ما نیز این مبحث را به اهل فن واگذار کرده، و در این مقطع فقط به بررسی گوشة محدودی از این آثار می‌پردازیم. این بررسی می‌تواند به نوعی «ورودی» به محدودة بحث فاشیسم در نگرش پسامدرن تلقی شود. امیدواریم این مطلب بتواند نگرشی هر چند ابتدائی، ولی منسجم از دیدگاه پسامدرن‌ها به پدیدة فاشیسم ارائه دهد.

نخست در مورد «آنتی اودیپوس» چند کلام به سیاق توضیح بیاوریم. همانطور که از عنوان کتاب برمی‌آید، دولوز و گاتاری تلاش دارند تا بنیاد تفکر فروید را به زیر سئوال ‌برند. از منظر اینان «عقدة اودیپ» به صورتیکه فروید نظریة خود را بر آن استوار کرده نه جامعیت دارد و نه صحت. ولی مشکلی که پسامدرن‌ها به وجود می‌آورند نقدهای‌شان نیست، اینان یک پدیدة‌ مشخص و تعریف شده را به زیر سئوال می‌برند بدون اینکه برای آن جایگزینی ارائه دهند، و مشکل کذا اینبار نیز قابل مشاهده است. نویسندگان «آنتی اودیپوس»، عقدة اودیپ را با پدیدة روشن دیگری جایگزین نمی‌کنند، در اثر آن‌ها فقط این تمایل دیده می‌شود که جهت مخدوش کردن نگرش مشخص فرویدی حیطه‌ای بی‌حد و ‌مرز و ناشناخته را به نمایش بگذارند. محدوده‌ای که از «عشق به تولید» تا «پیکره‌های بی‌اندام» گسترش می‌یابد بدون آنکه در هیچ مرحله‌ای بتواند به ظرافت و صراحت نگرش فروید نزدیک شود. یادآور شویم که در اینجا «تولید» صرفاً به تناسل ارجاع نمی‌دهد. این توضیح آورده شد تا موضع مشخص ایدئولوژیک پسامدرن تا حدودی روشن شود؛ نوعی تلاش است جهت کشاندن مخاطب به فراسوی «مدرنیته»، بدون آنکه پسامدرن جهت ماجراجوئی «فیلسوفانه‌اش» ابزار کافی در اختیار داشته باشد.

با این وجود، پسامدرن‌ها علیرغم وارد کردن عامل و یا عوامل «ناشناخته»، سیاله‌های بی‌موضع و بی‌وضع و ... در قلب تئوری‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی‌شان، بر خلاف آنچه ساده‌لوحان و نسخه‌برداران حرفه‌ای رایج کرده‌اند به هیچ عنوان «مرگ خداوند فلسفة کلاسیک» را که دستاورد «مدرنیته‌» و نیچه است به زیر سئوال نمی‌برند. آنچه در برخی کشورها خصوصاً ممالک مسلمان‌نشین «مدروز» شده و بر اساس آن حضور سیاله‌های بی‌وضع و متحرک را در آثار پسامدرن‌ها نوعی بازگشت غرب به ارزش‌های «الهی» تفسیر می‌کنند، از جمله جفنگیاتی است که مسلماً بازتاب منافع مالی و اقتصادی محافل مشخصی می‌باید تلقی شود. موضوعی که خارج از بحث امروز ماست.

میشل فوکو، دیگر فیلسوف پسامدرن، در مقدمه‌ای بر ترجمة کتاب «آنتی‌اودیپوس» به زبان انگلیسی، جملة ویژه‌‌ای به کار برده که بعدها شهرت فراوان یافت، و تحلیل‌های متفاوتی به دنبال آورد. فوکو پس از توضیحاتی که در چند و چون «آنتی اودیپوس» می‌آورد، به این نتیجه می‌رسد که کتاب مذکور در واقع یک «مقدمه بر زندگی غیرفاشیست» می‌باید تلقی شود. با این وجود، واژگان به کار گرفته شده از جانب فوکو، و مسائل گسترده پیرامون «پسامدرنیسم» پیچیده‌تر از آن است که بتوان این به اصطلاح «مقدمه» را سریعاً شکافت. در نتیجه ما نیز تلاش خواهیم کرد با سفری کوتاه در مفاهیم فلسفة پسامدرن، علیرغم تفاوت‌های فاحش بین نگرش فوکو و دولوز، تا حد امکان آنچه را که فوکو «زندگی غیرفاشیست» می‌خواند بشکافیم. پس نخست نگاهی داشته باشیم به فاشیسم در نگرش دولوز!

اگر فوکو در آثارش معمولاً به «تجلیات تاریخی فاشیسم» دلبستگی زیاد نشان ‌داده ـ حکومت موسولینی، هیتلریسم و فرانکیسم ـ دولوز بیش از آنچه فاشیسم را در قالب «دیوانگی‌ خلق‌ها پیرامون اهدافی گنگ» معرفی کند، به بررسی پایه‌های ایدئولوژیک آن مشغول می‌شود. وی گسترش فاشیسم را در جامعه نوعی «تمایل پایدار» و استوار می‌بیند؛ و به این ترتیب به فاشیسم موجودیتی «ممتد» نیز می‌دهد! ولی از آنجا که پسامدرنیسم، خواه ناخواه فرزند مارکسیسم نظری است، دولوز نیز موجودیت فیزیکی فاشیسم را در مقام یک پدیدة منفی در جامعة سرمایه‌سالار، «تمایل» به جایگزینی «نظام‌نامه‌هائی» می‌داند که عملکرد کاپیتالیسم آن‌ها را از «نظم‌شان» تهی کرده.

خلاصة کلام، در نگرش دولوز، فاشیسم نه تنها «ابدی» و جاودان، که «رومانتیک» نیز می‌شود و تلاشی است جهت به «نظم» درآوردن «آشفتگی» ناشی از ندانم‌کاری‌های کاپیتالیسم! دولوز به این ترتیب نهایت امر «وسواس» بیمارگونة فاشیست‌ها را که معمولاً در مسیر اهداف گنگ و مبهم و گاه بسیار مضحک بروز می‌کند، با «انحرافی رومانتیک» در ترادف قرار ‌داده! به طور مثال، حذف فیزیکی برخی طبقات نژادی و عقیدتی در آلمان نازی و یا تکیة بیمارگونة حکومت‌های فاشیست دست‌نشانده در جهان سوم بر«اهداف مضحکی» همچون حجاب اسلامی، مبارزه با کمونیسم، ملی‌گرائی‌های «دروغین» و دوآتشه و ... «وسواس» بیمارگونة یک حاکمیت مریض و بی‌مفر نیست؛ نوعی «تلاش» می‌باید به شمار آید جهت بازگشت به «نظم!» جالب اینکه، در همین نخستین گام‌ها شاهد تقابل نظری میان نگرش «انسان‌محور» و پسامدرن می‌شویم، هر چند موضوع امروز ما این مطلب نباشد. حال نگاهی به «هزار فلات»‌ به قلم دولوز و گاتاری بیندازیم.

در «هزار فلات» شاهد برخورد با انواع فاشیسم می‌شویم؛ «کلان فاشیسم» و نوع «خُرد» آن از جمله معروف‌ترین‌اند! در این مقال فرصت تحلیل «انواع» دست نخواهد داد، ولی در مقام ارائة دنباله‌ای بر مبحث «فاشیسم» تشریح آنچه این فلاسفه آن را «پیکر بی‌اندام» می‌خوانند نیز لازم می‌آید. هر چند این «پیکر‌ بی‌اندام» در پسامدرنیسم از انواع متفاوت برخوردار می‌شود، نوع ویژه‌ و بسیار عجیب و خطرناکی از آن وجود دارد که هم متعلق به طبقه‌بندی «خُرد فاشیسم‌ها» است، و هم قابلیت گسترش وسیع دارد. و آنچنانکه فلاسفة مذکور از عملکرد این پدیده سخن می‌گویند، جای تعجب نخواهد بود که آن را «پیکر بی‌اندام سرطانی» نام بگذارند.

این «پیکر بی‌اندام سرطانی» که منبعد، جهت سهولت بیشتر آن را «پیبس» می‌خوانیم، متعلق به «سازواره‌ای» است متکی بر یک قشر ویژه، هر چند این نکتة جالب توجه را نمی‌باید فراموش کرد که قشر مذکور به هیچ عنوان محدودة فیزیکی «پیبس» نیست! چرا که در عمل، «پیبس» از طریق بازتولید خود، هم از قشر میزبان «جدائی» می‌طلبد، و هم از مطالبات آن «گریزان» خواهد شد. کلید «دریافت» دقایق فاشیسم، حداقل در نظریة پسامدرن‌ها، چیزی نیست جز «شناخت» از حرکت این عامل متناقض که همزمان «لایه‌ساز» و «لایه‌شکن» و خصوصاً «گریزان» و «فرار» است! عاملی که آن را «پیبس» خواندیم، در حرکتی مداوم از طریق شناخت و بهره‌گیری از «همگرائی‌ها»، افراد را به درون روند «هم‌نوائی» و هماهنگی با خود سوق می‌دهد. نتیجة این عملیات کاملاً روشن است، گسترش «اجماعی» که به سرعت از طریق مرزهای بیرونی قشر نخستین با دیگر اقشار، نوعی فروپاشانی «درون‌قشری» ایجاد خواهد نمود، و تأثیرات سرطانی «پیبس» را به صورتی «فاتحانه» از این قشر به قشرهای دیگر منتقل می‌نماید.

البته از آنجا که پسامدرنیسم یک نگرش فلسفی و در نتیجه فراگیر است، در این مقال، «قشری» که نخستین میزبان «پیبس» می‌شود، به هیچ عنوان محدود به قشرهای شناخته شده در علوم اجتماعی و یا اقتصاد نیست، و نمی‌تواند به یک طبقه محدود شود. این نوع تأثیر سرطانی را حتی در یک محله، یک مدرسه، یک دانشگاه و ... نیز می‌توان مشاهده کرده، مورد بررسی و تحقیق قرار داد. به طور مثال، رعایت پوشش و رفتار اجتماعی ویژه‌ای که از سوی برخی «مقامات» محلی و ریش‌سپیدان بر «اهل محل» و یا محصلین یک مدرسه تحمیل می‌شود، می‌تواند نوعی «پیبس» باشد؛ که هنوز آنچنان که باید و شاید نتوانسته گسترش یافته و در ارتباط با «قشرهای» دیگر فعال شود. هر چند خطر این ابتلای اجتماعی همواره وجود دارد.

اینجاست که با گسترة واقعی و عملکرد فراگیر اجتماعی این پدیدة سرطانی بیشتر آشنا می‌شویم و درمی‌یابیم که اصولاً قشرگریزی «پیبس» چه دلائلی می‌تواند داشته باشد. به طور مثال، زمانیکه «پیبس» به صورتیکه بالاتر عنوان کردیم بتواند از محلة «الف» به محلة «ب» گسترش پیدا کند، پر واضح است که به دلیل بسط حیطة نفوذش دیگر فقط «مطالبات» محلة «الف» را نمی‌تواند منظور کند. چرا که اینک دو «قشر» تحت سیطره‌اش درآمده، و اگر این روند همچنان ادامه یابد مطالبات «پیبس» به صورتی تصاعدی از قشرهای متفاوت فاصله گرفته، هر روز گنگ‌تر و نامفهوم‌تر خواهد شد.

در برخی جوامع شاهدیم که چگونه این «رشد سرطانی» در مقاطع مشخص تاریخی به صورت بلا‌انقطاع دنبال شد، و نهایت امر تمامی کشور و حتی قسمتی از یک قاره را درنوردید. در اینجا می‌توان از نمونة آلمان نازی و ایتالیای فاشیست به عنوان فاشیست‌های کلاسیک نام برد، هر چند فاشیسم‌های دست‌نشانده و سفارشی نیز از نوع حکومت اسلامی و فرانکیست‌های اسپانیا هم وجود دارد. ولی در تمامی این رژیم‌ها به صراحت دیدیم که چگونه آنچه پسامدرن‌ها «پیکر‌های بی‌اندام و سرطانی» می‌خوانند به تدریج سراسر فضای اجتماعی را پوشاند.

ولی در عمل، و پیش از تشکیل دولت و پای گذاردن به کاربردهائی که پسامدرن‌ها برای «کلان فاشیسم» پیش‌بینی کرده‌اند، اشاره به چند نکته از اهمیت برخوردار می‌شود. چرا که در روند رشد «پیبس» ـ و این مطلب بسیار قابل توجه است ـ این عارضة سرطانی می‌تواند حتی به صورت فردی و یا در قلب گروه‌های بسیار کوچک رشد و نمو داشته باشد. این نکتة باریک‌تر از مو پسامدرن‌ها را به این صرافت انداخته که فاشیسم نوعی حضور ممتد، پیوسته و مادی ـ در مفهوم آلتوسری ـ در جامعة بشری دارد. «پیبس» می‌تواند در حد یک سازواره نزد یک فرد و یا در قلب یک گروه به موجودیت‌اش تداوم بخشد و هنگام گذار از این فرد به فرد دیگر فعال شود؛ در هر حال «پیبس» عملکردی دارد مشابه «حفره‌های سیاه» در کهکشان‌ها.

می‌دانیم که در کهکشان‌ها حفره‌های سیاه غیرقابل توضیح باقی مانده‌اند. این حفره‌ها سیاره‌ها را به خود جذب کرده و آنان را به صورت فیزیکی می‌بلعند و از میان می‌برند؛ بدون آنکه از این سیارات کوچک‌ترین اثری باقی بماند. «پیبس‌ها» نیز عملکردی هم‌سان دارند. اینان ‌مستقل‌ و یا بهتر بگوئیم «خودکفا» هستند؛ همچون «حفره‌های سیاه» جاذب‌اند و مخرب و نابود کننده! ولی یکی دیگر از ویژگی‌های‌شان این است که هر چند عامل ساده‌ای بیش نیستند، همگی بر یک «اتحاد» نظری و گنگ متمرکز مانده‌اند. «اتحادی» که خود نیز «سیال» باقی می‌ماند؛ «بی‌شکل» است؛ در نتیجه، هر کدام از «پیبس‌ها» از «اتحاد» مذکور نگرشی متفاوت ارائه می‌دهد!

در این مرحله است که می‌توانیم به اظهارات نویسندگان «هزار فلات» بازگردیم. اینان برخلاف «آنتی‌اودیپوس»، اثر نخستین‌شان،‌ در «هزار فلات»،‌ به تحلیل فاشیسم به عنوان «پدیده‌ای تاریخی» نیز پای ‌گذارده‌اند. ولی تحلیل‌شان بیشتر بر نمونة آلمان نازی تکیه دارد تا دیگر پدیده‌ها. به گفتة «دولوز»، آلمان نازی نه یک استبداد دولتی که یک «دولت انتحاری» بوده. و طی قدرت‌گیری «سوسیال‌ناسیونالیست‌ها»، روند رشد «پیبس‌ها» با جامعة آلمان چنان کرد که بجای یک حاکمیت استبدادی، همچون نمونه‌های استالین و مائو که طبیعتاً در چارچوب منافع ایدئولوژیک خود «محافظه‌کارانه» عمل ‌کردند، در آلمان هیتلری ماشین جنگ مستقلاً تبدیل شد به دولت! طبیعتاً این ماشین جز سربلندی «جنگاورانه» از هیچ هدفی دفاع نخواهد کرد؛ حتی اگر در این مسیر مهم‌ترین خادمان‌اش را نیز قربانی کند.

اینک که تا حدودی با نگرش پسامدرن‌ها در مورد فاشیسم آشنا شدیم شاید بهتر باشد همینجا نقدی ابتدائی نیز بر این نگرش بیاوریم. نخستین نقد بر «پسامدرن‌ها»، همچون نقد بر ساختارگرائی می‌تواند بر این پایه تکیه داشته باشد که هر دو نگرش «فردیت» را به هیچ می‌انگارد. انسان در نگرش پسامدرن فاقد فردیت است و به عبارت دیگر وجود خارجی ندارد. «انسانی‌ات» نیز در قوالبی که پسامدرن توصیه می‌کند «تعریف» می‌شود! و شاید به همین دلیل باشد که مستبدان «دین‌خو» و دین‌دوست تا این حد به پسامدرن ارادت قلبی پیدا کرده‌اند؛ اینان نیز «انسان» را مردود دانسته، انسانیت را در چارچوب الهیت‌ اسکولاستیک تعریف می‌کنند. در صورتیکه «فردیت» اصل و اساس تمدن بشری است، و بدون قبول ابعاد اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آن،‌ انسان‌ نه در جامعه، که در «رمه» زندگی خواهد کرد.

از سوی دیگر، پسامدرنیسم همگام با «نوساختارگرائی»، جهت توجیه مواضع نظری خود سیاله‌هائی را «تعریف» می‌کندکه تعریف ناشدنی‌ است. «پیکرهای بی‌اندام»، قشرهای موجود و ناموجود، و ... همگی پل‌هائی است لرزان و متزلزل که پسامدرن بین «درونی» و «بیرونی» مستقر می‌کند، بدون آنکه مرز «درون» و «بیرون» مشخص شده باشد. به عبارت دیگر پسامدرن در عرصة «ابهام» و فاقد صراحت دست و پا می‌زند. به این عدم صراحت پایه‌ای می‌باید نبود تحلیل‌های استراتژیک و «کلان‌اقتصادی» را نیز در آثار پسامدرن‌ها بیافزائیم. امید است که در آینده پیرامون این مفاهیم، و جهت ارائة توضیحات کافی مطالب جامع‌تری ارائه کنیم.


 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید16آوریل2012

proxycape.org
euqv.com
bestyoutubeproxy.info
ytqv.com
proxymenow.com
ytqk.com
yxmo.com
https://schooldefend.com
xfwu.com
qhwk.com
siteloo.com
accesswebsite.info
companysurfer.info
sqza.com
tzxe.com
anonyproxy.biz
proxhide.info
goldsurfer.info
tqwo.com
phjx.com
changeanyip.info
browsingworld.info
yopol.com
facebook-proxy.com
sitehider.info
justaproxy.info
eufq.com
proxycape.net
whmcstest.in
wiksa.com
PROXYNURSET.INFO
jqxd.com
ytqd.com
xfgu.com
proxycape.com
annonimusbrowsing.info
aprilproxy.com
zerotool.info
kkhf.com
unblock-proxy.info
proxyserver360.com
dbqz.com
youshouldhide.me
accesshider.info
sqkw.com
fastwebsurfer.info
qpkd.com
familyproxy.info
pazou.org
xhkq.com

۱.۲۰.۱۳۹۱

سهیلائیان!








پس از فرونشستن غوغای «بهار عرب» در دروازه‌های دمشق، بهاری که نهایتاً با نشان دادن ماهیت ضدبشری خود ثابت نمود که نوعی از انواع «غوغاسالاری‌های» استعماری بیش نیست، شاهد سکوت «بامّزة» سخنگویان و متخصصین هیجانات عمومی پیرامون «آزادیخواهی» کذا در جهان اسلام نیز هستیم! این «متخصصین» که مهارت فوق‌العاده‌ای در زمینة «هیاهو برای هیچ» کسب کرده‌اند، پیش از بن‌بست استراتژیک آمریکا در دمشق، «بهار» کذا را در قالب «مقالات» هیجان‌انگیز به صور مختلف به خورد خلق‌الله می‌دادند، و اگر احدی به خود اجازه می‌داد با برخورد وحشیانه‌شان با زندگی انسان‌ها مخالفت کند، آناً برچسب حمایت از استبداد و مستبد بر پیشانی‌اش فرومی‌نشست. حال که اربابان دیگر نیازی به بازی‌های این نوع «متخصصین» ندارند، و «آزادیخواهی‌های» نمایشی اینان دیگر دردی از دردهای لندن و واشنگتن درمان نمی‌کند، به صراحت می‌بینیم که «بهاریون»، همان‌ها که سینه‌های‌شان را برای «آزادی مردم» همه روز ده‌ها بار «چاک» می‌دادند چگونه «خفقان» گرفته‌، قلم‌ها را غلاف کرده‌اند!

حتماً «سکوت» حاکم بر رسانه‌ها پیرامون «جهان عرب» را می‌باید حمل بر این کرد که دیگر نه در مصر مشکلی وجود دارد، نه در لیبی؛ نه در تونس مسئلة قابل ذکری دیده می‌شود و نه در دیگر کشورهای به اصطلاح «بهار زده» و مسلمان‌نشین انسان‌ها برای آزادی‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی گریبان‌شان در چنگ «دولت»‌ باقی مانده! ولی مسائل و مشکلاتی از این دست در تمامی این کشورها از جمله روزمرة انسان‌هاست؛‌ دولت‌ها در این ممالک، همان دولت‌ها که ظاهراً از «انقلاب» سر برآورده‌اند، نه دمکراتیک‌اند و نه پیام‌آوران رفاه عمومی، رشد صنعتی و گسترش و توسعة تجاری.

از قضای روزگار کور هم نیستیم؛ این دولت‌های انقلابی متشکل از باند همان نوکران پیشین‌اند که اینک با مشتی ریش و پشم، یک پیشانی لکه برداشته از «مهرنماز»، و چند سر زن «چادرسیای» عقدی، پشت سر همان امام جماعت پسا جنگ دوم که با توپ و تفنگ کشورشان را به اصطلاح «آزاد» کرده‌ ایستاده‌اند. بله، نوکران همان آتلانتیست‌ها را می‌گوئیم، همان‌ها که بعضی اوقات محمد مصدق ‌‌آوردند، و برخی اوقات امام خمینی! همان‌ها که «مهر آریائی» را با زجر و شکنجه و اوین به دل ایرانی انداختند، و بوسیدن چکمة سرباز آمریکائی را هم «مدروز» کردند.

این تازه به‌دوران رسیده‌ها از همان قماش‌اند؛ همه عکس‌برگردان‌ یکدیگراند! یکی از پس دیگری از راه می‌رسد، و بر اوراق پوسیدة تاریخچة استعمارزدة این ممالک جای آن دیگری را می‌گیرد، اینهمه فقط برای آنکه چپاول و قتل‌عام استعمار به گوش احدی نرسد. دلیل «سکوت» اخیر نیز جز «انتظار» نیست. همه در انتظار نشست‌وبرخاست غارتگران جدید و قدیم، در جلسات و مذاکرات جهت بهینه کردن همین پروسه گوش خوابانده‌اند. برای همین است که ملت تونس، فقط و فقط به دلیل دستیابی مشتی قاری قرآن به قدرت سیاسی، ناگهان «آزاد» شده؛ مصریان نیز به «اسلام» رأی ‌دادند، تا اخوان‌المسلمین «نمایندة» مردمان باشد. همان «اخوان‌المسلمینی» که رهبران‌‌اش از نوک شمشیر قزلباش‌های بریتانیای کبیر لقب «سر» بر دوش ‌گذاشته‌اند.

اینهمه آدمیزاده کشته شد، اینهمه فریاد برکشیده شد، اینهمه هیاهو به راه افتاد، فقط برای آنکه نوکران نشان‌دار امپراتوری انگلستان با رأی «توده‌های» مردم به مجلس بروند و رئیس‌شان هم کسی نباشد جز اخوان‌المسلمین! صورت مسئله روشن شد، می‌ماند حل آن!

فرانسوی‌ها مثلی دارند که می‌گوید، «ملت‌ات را قبول نداری، ترک دیار کن!» احسنت به این حسن انتخاب! چرا که این روز و روزگار گوگل، یاهو، مایکروسافت و جنرال‌موتورز هم همین را می‌گویند؛ «انقلاب اسلامی را قبول نداری؟ مهم نیست، بیا نوکر خودمان باش! جهانی باشید آقا، جهانی!» پز هم می‌دهی. آقازاده چکاره هستند؟ یکی از مدیران گوگل‌اند! به، به! همان گوگلی که خانه‌ بر سرتان خراب کرده، آقازاده را هم در ینگه دنیا گذاشته سر کار. از این بهتر چه می‌خواهید؟

در قدیم‌الایام که تهران هنوز شهر بود و «مادرشهر» پتیاره‌های‌اش نمی‌خواندند، در خیابان پهلوی نزدیک به شمیرانات باغ کوچکی به نام «باغ وحش» افتتاح کردند. سر کوچه هم دو مجسمة شیر برنزی علم شد تا خلق‌الله فراموش نکند که از «شیر و خورشید و خصوصاً شمشیر» حداقل مجسمة آقا شیره در محل حضور دارد. باغ وحش کذا یک شامپانزه هم داشت به نام «سهیلا!» حیوان زبان‌بسته را «اهلی» کرده بودند دیگر. هر از گاه لباس سرخ‌رنگی به تن‌اش می‌کردند و مسئول شامپانزه‌ها دست‌اش را می‌گرفت و می‌آورد توی خیابان پهلوی «گردش!» بگذریم که ملت «کهنسال» با دیدن شامپانزه چه شعف و شادی‌ای به دلش می‌افتاد و کم نبود دفعاتی که برای جدا کردن این ملت «خداجو» از دامان «سهیلا» کار به آژان و آژان‌کشی می‌رسید. آدم از خودش می‌پرسید، این جماعت با فرهنگ و کهنسال که اینهمه عاشق شامپانزه است چرا به جنگل‌های آفریقا مهاجرت نمی‌کند؟

بعداً دیدیم که اصلاً نیازی به مهاجرت نبود، جنگل را با «سهیلای دوم» برای‌مان آوردند به قلب تهران! نشسته بودیم که دیدیم یک «سهیلا» با عمامه از نجف آمده. سهیلانجفی مرتب پرخاش می‌کرد، غر می‌زد، بدخلق و بدعنق بود، و بجای لباس قرمز،‌ سیاه‌ برتن کرده و خاک مرده هم بسی در کف داشت تا بریزد بر سر مردمان، که ریخت. از قضای روزگار برای دیدن این «سهیلا» هم مردم خداجو و دوستداران شاهنامه و خیام و حافظ و مارکس و هگل و حتی طرفداران آریامهر خیلی از خودشان مایه گذاشتند. عین شتر مست و بلبل سرمست از سر و کول هم بالا رفتند تا ببینند این سهیلا را.

همان بساطی که سر قرمزپوش به راه می‌افتاد سر این یکی هم به راه ‌افتاده بود. آژان‌ها را هم جواب کردند، و از آنجا که کسی نبود تا جلوی اینهمه «سهیلادوستی» را بگیرد، توده‌ای‌ها آناً گفتند، «آقا! حکماً انقلاب شده!» آدمیزاد با خودش می‌گفت، این جماعت که دلباختة شامپانزه‌های نجف است چرا نمی‌رود به عراق؟ ای دل غافل، اینکار هم ضرورت نداشت! عراقی‌ها و انگلیسی‌ها را از نجف آوردند به ایران! و از آنجا که از قدیم گفته‌اند:

با عقل نشین و صحبت او کن
از عقل کجا جدا شود عاقل؟

امت جدا نشد که نشد، مرتب هم گفت، «ما اهل کوفه نیستیم، بچة شمیران‌ایم!» و اینچنین بود که سهیلا، کوفه، نجف و شمیرانات در هم ادغام شده، تشکیل مجموعه‌ای شیرین به نام «حکومت اسلامی» داد، که در قرن بیستم برق از چشم هر عاقلی می‌پراند، که گفته‌اند:

عقل در دست یک رمة خود رای
چون چراغ است در طهارت جای

بله، عقل سهیلا و «سهیلائیان»، درست مثل چراغی بود که به محل طهارت و تخلی وارد کرده باشند. از این رو همگان طهارت پشت طهارت گرفتند، با اینهمه مهارت! «عقل» را چراغ ره کردند، بت سهیلا به پا کردند. و این بود حکایت سهیلا و مردم! خصوصاً چراغ عقل حضرت سهیلا که روشنگر راه عبودیت و بندگی و زجر و نکبت و ادبار همگان شد.

حال که کمی از احوال «سهیلائیان» گفتیم، برگردیم به مسئلة خودمان که داستان یکی از همین سهیلائیان باشد به نام سردار سازندگی. می‌دانیم که مدتی است مقام معظم در حکومت «سهیلائی» به سردار میدان داده‌اند، ایشان نیز قبول زحمت کرده و سخن‌پرانی‌ها می‌فرمایند. از ینگه‌دنیائی‌ها و «روابط» می‌گویند، و از اینکه «سهیلای» راحل با آمریکی‌ها آنچنان دشمنی نداشت و قرار شده بود «دوست» باشد و ... و این اظهارات «غرش» و اعتراض دیگر «سهیلائیان» را به دنبال آورده. به زبان بی‌زبانی همه می‌گویند، اگر می‌خواهی روابط‌ات را علنی کنی چرا ما را به حساب نمی‌آوری؟ چرا تنهائی می‌خواهی مسئله را «حل» کنی؟ و ... و باقی قضایا.

ولی همانطور که پیشتر نیز گفتیم گرفتاری حکومت اسلامی برقراری روابط با آمریکا نیست؛ این حکومت دست‌نشاندة آمریکاست، مشکل اصلی علنی شدن این روابط است. اگر این روابط علنی شود، سریعاً پروندة چپاول سی و سه سالة نفت ایران نیز باز خواهد شد. فروش جنگ‌افزار چینی و کره‌ای از طریق کانال‌های بانکی، محفلی و دیپلماتیک آمریکا به ملایان نیز می‌باید همزمان بررسی ‌شود. صورتحساب‌های «چارلاپهنا» که نبود روابط مالی و اقتصادی برای یانکی‌ها فراهم آورده، تا از این طریق خوراک دام و گوشت سگ‌مرده را به عنوان «مایحتاج عمومی» به ایران صادر کنند و میلیاردها دلار پول به جیب عوامل‌شان در اینسوی و آنسوی دنیا بریزند نیز قابل پیگیری می‌شود. و آخر کار معلوم خواهد شد، سهیلاهائی که در گوگل، جنرال‌موتورز و جنرال‌الکتریک غبغب‌شان را باد کرده و به ما ملت پز می‌دهند خودشان «رئیس‌خرها» هستند.

خلاصة کلام، تمامی استراتژی‌های مالی، ارتباطی، نظامی، بین‌‌فرهنگی، و ... که در چارچوب دکترین محفل «کارتر ـ برژینسکی» از سال 1978 در ایران و کل منطقه برقرار شده در حال فروپاشی است. این است دلیل هیاهوی بعضی‌ها جهت ایجاد روابط، و هیهات برخی دیگر در مخالفت با برقراری همین روابط! ولی «روابطی» در کار نیست، قضیه فقط «علنی» کردن نوکری جمکرانی‌ها در معبد آمریکاست.

سردار سازندگی به عنوان یکی از مهم‌ترین مهره‌های کودتای ننگین 22 بهمن 57، و عامل نفوذی سرمایه‌داری غرب در ایران با ایراد چنین سخنرانی‌ها و برگزاری مصاحبه‌هائی از این دست در عمل بر نقطة حساسی انگشت گذاشته، نقطه‌ای که موجودیت بسیاری از عمال غرب را در ایران تهدید می‌کند. حال باید پرسید، این «سهیلائی» چرا دست به چنین عملی زده، مگر از جان خودش هم گذشته؟

حداقل پاسخ به این سئوال آنقدرها مشکل نیست، دکترین «کارتر ـ برژینسکی» با سقوط سیاست‌های منطقه‌ای غرب در دروازه‌های دمشق به نقطة پایانی‌اش رسید. غرب دیگر نخواهد توانست هم سر ملت‌های منطقه را شیره بمالد و مشتی اسلام‌فروش نوکر واشنگتن را «انقلابی» جا بزند، و هم در رسانه‌ها با اینان قطع رابطه کرده، جهت چپاول هر چه بیشتر ملت‌ها،‌ دولت‌های دست‌نشاندة خود را در «انزوای» اقتصادی و سیاسی فرواندازد. معادله‌ای که غرب طی سه دهة اخیر برای ما ملت نوشته ظاهراً دو مجهول دارد، ولی در واقع یک مجهولی است. و برای حل آن فقط کافی است ببینیم دلارها در کدام بانک‌ها «سرانجام» می‌گیرد. بقیة قضایا از «شاخ حسینی» گرفته تا فاطمة زهرا و حسن‌ابن‌علی و شمر‌ ذی‌الجوشن و ... دکوراسیون همین معادله‌اند.

به همین دلیل است که دو دولت دست‌نشاندة آتاترکی‌های آنکارا و «سهیلائی‌های» تهران در مبارزه با اسرائیل از یکدیگر «پیشی» می‌گیرند! هر کدام «مستقل‌اند» و در مرزهای ابرقدرت روسیه برای جهانیان شاخ‌وشانه می‌کشند! این داد و فریاد فقط به این معناست که اگر آمریکا به دادشان نرسد مسکو اینان را یک لقمة چپ خواهد کرد. اردوغان که با کودتاهای چپ و راست ارتش ناتو از زمین فوتبال به کاخ نخست‌وزیری رسیده، فریادهای‌اش با ادعاهای خررنگ‌کن علی‌خامنه‌ای، روضه‌خوان قهوه‌خانه‌های خراسان آنقدرها تفاوتی ندارد. خامنه‌ای نیز از قبل ارتشبد فردوست و تیمسار قره‌باغی «رهبر انقلاب» شده. اگر هر روز هزاران ایرانی را به جرم همکاری با آمریکا اعدام کنند، نوکری امثال علی خامنه‌ای برای ایالات متحد نمی‌تواند تا ابد در پس پرده باقی بماند. ولی همانطور که می‌بینیم گرفتاری ایندو یکی است. هم فوتبالیست سیاستمدار، و هم تعزیه‌خوان «سخنور» قهوه‌خانه‌ها، که از قضای روزگار «رهبر شیعیان جهان» نیز از آب در آمده در طلب ارباب وق می‌زنند. ولی همانطور که نمونة رفتار با احمدی‌نژاد نشان داد، مسکو هیچکدام‌شان را در مرزهای‌اش تحمل نخواهد کرد. آمریکا ناچار است بساط هر دو را برچیند.

به همین دلیل است که علی خامنه‌ای، به دستور واشنگتن قلادة رفیق و دوست گرمابه و گلستان‌اش یعنی سردار سازندگی را باز کرده تا او هم برای ایجاد وحشت و نهایتاً برقراری «وحدت» در میان لات‌ولوت‌های حکومت «سهیلائیان»، ایجاد روابط با آمریکا را در بوق بیاندازد. خلاصه، اگر در واقع جبهه‌ای در کار نیست، بهترین راه جهت به بیراهه کشاندن ملت ایجاد «جبهة کاذب» است و این وظیفة‌ مقدس بر دوش سردار سازندگی افتاده. کسی نیست به این پیرمرد مفلوک بگوید، اگر تو در وضعیتی قرار داشتی که می‌توانستی در این مملکت «سیاستگزاری» کنی، مشتی لات و اوباش دخترت را فحش‌کش نمی‌کردند و «بادگستری» اسلامی «لاری‌جانی» هم به خودش اجازه نمی‌داد «صبیة» سرکار را به حبس محکوم کند. برو جانم باد غبغبت را جای دیگری در کن، حنای‌ تو دیگر رنگی ندارد. این ملک را سهیلائی دیگر باید!


 




نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share






فیلترشکن‌های جدید8آوریل2012

ylqu.com
ytqv.com
ytqk.com
tqwo.com
aprilproxy.com
jqxd.com
freetexting.info
ninja-cloak.info
yxmo.com
unblock-proxy.info
familyproxy.info
phjx.com
browsingworld.info
qdpz.com
surftunnel.org
sitehider.info
xfzu.com
qhwk.com
dbqz.com
https://zacebook.com
seecure.me
sqza.com
euqv.com
qrgj.com
qgsz.com
ytqb.com
ytqe.com
webcrawlers.info
https://schoolfasteasy.com
eufq.com
qpkd.com
proxycape.net
yopol.com
proxyserver360.com
proxhide.info
xfgu.com
xhkq.com
annonimusbrowsing.info
jwxg.com
companysurfer.info
hidemeinschool.info
wiksa.com
proxysensation.com
sqkw.com
mypr0xy.com
fastwebsurfer.info
https://sneakyfox.me
xfke.com
qdbu.com
youshouldhide.me

۱۲.۲۵.۱۳۹۰

خشت خشک!








تمدید حکم ریاست هاشمی رفسنجانی بر«مجمع تشخیص مصلحت نظام» از سوی علی خامنه‌ای در چارچوب سیاسی کشور حاوی پیام مشخصی است. پیامی که در ارتباط با دیگر رخدادهای داخلی و خارجی می‌توان به ابعاد آن دست یافت. پس نخست بپردازیم به تحولات برونمرزی.

همانطور که شاهد بودیم، علیرغم تلاش‌های دیپلماتیک، نظامی و حتی تبلیغاتی که واشنگتن و لندن دست در دست نوچه‌های بین‌المللی‌شان به راه انداخته بودند، «معضلی» که غرب با ارسال نیروهای نظامی به کشور سوریه، تحت عنوان «مردم معترض» ایجاد کرده بود، نتوانست به اهداف تعیین‌ شده دست یابد. و آنان که با نقش‌پذیری محافل وابسته به غرب در چنین بزنگاه‌هائی آشنائی بیشتری دارند، نه تنها فریب «مردم‌دوستی‌های» ظاهری لندن و واشنگتن را نخوردند، که به صراحت دریافتند مسئلة اساسی و پایه‌ای «حقوق بشر» تا چه حد می‌تواند در دست نابکاران، ‌ به ابزاری جهت سرکوب انسان‌ها تبدیل شود. غرب، تحت عنوان حمایت از «حقوق بشر»،‌ دقیقاً همان نکبت و ادباری را که 33 سال پیش در ایران به راه انداخته بود می‌خواست در سوریه نیز بر پا کند؛ خوشبختانه ناکام ماند. و این خود مفری خواهد شد برای خروج سوری‌ها از استبداد سیاسی‌ای که پایتخت‌های غرب پس از جنگ اول جهانی برای‌شان به ارمغان آورده‌اند.

ولی از آنجا که سیاست‌های غرب برخاسته از منافعی درازمدت و ریشه‌دار است، مشکل می‌توان شکست این سیاست‌ها را در یک مرحلة بخصوص، با عقب‌نشینی همه‌جانبه در «ترادف» قرار داد؛ عقب‌نشینی «کاملی» صورت نگرفته. هنوز آژانس‌های مختلف غرب و در رأس‌شان‌ دولت‌های دست‌نشاندة «جهان اسلام»، و محافل و پادوهای لندن و واشنگتن در منطقه به هر بهانه‌ای به آتش «حمایت‌های جانانه» از آنچه «مردم» سوریه می‌خوانند دامن می‌زنند، و نهایت امر با زبان بی‌زبانی خواهان تسلیح اوپوزیسیون و به راه انداختن جنگ‌ داخلی‌اند.

ریشة درگیری‌های جاری بین کاخ‌سفید و طرف‌های مقابل در کرملین و پکن را می‌باید در همین تقابل گستردة منافع جستجو کرد. چه این درگیری‌ها به «نفت» ارجاع دهد، و چه به بحران «خاک نایاب!» خصوصاً که همزمان با «بحران سوریه» شاهد مذاکرات «کوارتت» در مورد مسئلة غامض «اسرائیل ـ فلسطین» در شهر نیویورک نیز هستیم. دور پیشین مذاکرات «اسرائیل ـ فلسطین» در سپتامبر2010 ، به دلیل امتناع طرف اسرائیلی از توقف شهرک‌سازی در سرزمین‌های اشغالی به تعطیل کشانده شد. همان روزها گفتیم، اسرائیل مجبور خواهد بود که بار دیگر به میز مذاکره باز گردد، و این مذاکرات را در شرایطی ادامه خواهد داد که کارت‌های زیادی در دست‌های‌اش باقی نمانده. مسلم است که پروژة برخاسته از این «کوارتت» هر چه باشد، دیگر جائی برای جفتک‌اندازی‌های تل‌آویو در آن پیش‌بینی نشده. این لگدی بود که بنیامین نتانیاهو و حامیان وی در ایالات متحد و انگلستان می‌بایست دریافت دارند تا سرشان به حساب آید؛ و دیدیم که خوب هم به «حساب» آمد! البته تا این لحظه از تصمیمات کوارتت در مورد فلسطین و اسرائیل خبری به صورت رسمی منتشر نشده، ولی مسلم بدانیم که زمینة یک صلح درازمدت، صلحی که دیگر به موضع‌گیری‌های «فصلی» اسرائیل، و یا لات‌بازی اسلامگرایان حماس و جهاداسلامی ارتباطی ندارد، در حال شکل‌گیری است. نه اسرائیل می‌تواند از زیر بار صلح شانه خالی کند، و نه آمریکا و نوکران آشکار و پنهان‌اش.

به همین دلیل نیز در تهران، اشغالگران جمکرانی خفقان اختیار کرده‌اند. اینان که تا چند ماه پیش فلسطین در تبلیغات‌شان به مسئلة اصلی «جهان اسلام» تبدیل شده بود، معلوم نیست به چه دلیل خفقان گرفته و حتی به نشست سرنوشت‌ساز نیویورک «اعتراض» هم نمی‌کنند! این نیست جز اینکه ارباب به مقام معظم گفته، «چخه!» پاسخ ایشان نیز به «چخة» ارباب چیزی نبود جز بازگشت به سنگرهای گذشته و تأئید دوبارة هاشمی رفسنجانی در مقام ریاست مجمع کذا. همان هاشمی‌ای که بعضی‌ها می‌خواستند به دلیل سوءاستفاده‌های مالی خود و افراد خانواده‌اش را به زندان بیاندازند!

خارج از تحولات اجباری جمکران، مسائل دیگری نیز در سطح بین‌المللی پیش آمده که در این چارچوب حائز اهمیت است. به طور اجمالی می‌توان از رزمایش‌ نیروهای نظامی ایالات متحد و ترکیه در منطقة قونیه سخن به میان آورد. رزمایش‌هائی که از 15 اسفندماه تا 25 همین ماه ادامه خواهد داشت! و در کمال تعجب از نیروهای متحد ترکیه، فقط و فقط آمریکائی‌ها در آن شرکت دارند. پیام این مانور روشن است: غیبت آلمان، فرانسه و انگلستان در این رزمایش، به دلیل ملاحظات ویژه‌ای صورت گرفته. و اگر اینان به خود اجازه نداده‌اند توان نظامی‌‌شان را در مرزهای روسیه به نمایش بگذارند، تردید نمی‌توان داشت که این رزمایش جز گردنکشی در برابر مسکو هدفی دنبال نمی‌کند. اینهمه به دلیل همراهی‌های «دلیرانة» دولت اردوغان با بحران‌سازان سوریه، و نهایت امر اجبار غرب به عقب‌نشینی و خالی کردن پشت دولت اسلامگرای آنکارا!

به استنباط ما این رزمایش‌ها فقط تلاشی است مذبوحانه در جهت تأئید حمایت‌های نظامی واشنگتن از اسلامگرایان در ترکیه. اسلامگرایانی که به دلیل سوءسیاست‌های غرب در منجلاب بحران‌سازی سوریه گرفتار آمدند، و اینک تاریخ مصرف‌شان با سرعت به پایان می‌رسد. پرواضح است که به دلیل مجاورت‌های جغرافیائی اروپائی‌ها جرأت نکنند حمایت از اسلامگرائی را در ترکیه اینگونه به صراحت به نمایش بگذارند.

به طور خلاصه، از آنچه در منطقه و در ارتباط با مسائل منطقه در جریان اوفتاده می‌توان چنین نتیجه گرفت که در حکومت اسلامی دست‌هائی سعی دارد «آب رفته را به جوی» بازگرداند. و این «آب رفته» به همان اندازه شامل حال هاشمی رفسنجانی و خانوادة وی می‌شود که شامل حال اصلاح‌طلبان، جنبش سبز و دیگر اوباش «مخالف‌نما» و وابسته به اصل ولایت فقیه. به همین دلیل نیز شاهد شرکت «نابهنگام» شیاد اردکان در انتخابات جمکران بودیم، و ایشان فرمودند، جهت «باز نگاهداشتن روزنة اصلاحات» دست به چنین عمل شایسته‌ای زده‌اند! و بیانیة اخیر «جمعی» از افراد وابسته به «نهضت عاظادی» به صراحت نشان می‌دهد که این جماعت «نیمه‌خفته»، هم می‌خواهد عدم شرکت ایرانیان در نمایشات مسخرة حکومت اسلامی را به حساب خودش بنویسد، و هم شرکت خاتمی را در این انتخابات به بهترین وجه ممکن «توجیه» نماید! باید گفت، مرحبا به این اشتها! بالاخره باید شرکت یک فرد وابسته به این جریان را در انتخاباتی که به قول خودشان «ناعادلانه» ارزیابی شده، «درست» تحلیل کرد،‌ یا «غلط؟» به عنوان ایرانی، ما حق داریم از این حضرات بپرسیم، چگونه فردی که این نمایشات را «مستبدانه» می‌داند به خود اجازه داده تا در رأی‌گیری شرکت ‌کند، و چگونه هواداران‌اش عمل وی را به حساب «آزادیخواهی‌های» فرضی او می‌نویسند؟ از قدیم‌الایام گفته‌اند: خر و خرما را نمی‌توان با هم داشت!

این آشفتگی در میدان اصلاحات‌چی‌ها، اصولگرایان، و دیگر وابستگان به کودتای 22 بهمن 57، که خود را از جمله «انقلابیون» به شمار می‌آورند، فقط و فقط یک دلیل می‌تواند داشته باشد: تزلزل محافلی که اینان را روز 22 بهمن بر اریکة قدرت نشانده‌اند. این محافل در ترکیه، افغانستان، پاکستان متزلزل شده‌اند. بالاتر، مورد ترکیه را تا حدودی شکافتیم، ولی در افغانستان و پاکستان نیز نیروهای ناتو و همیاران‌شان که عملاً جهت حفظ طالبان پای به این منطقه گذاشته‌اند، به تدریج در برابر موج اعتراضات توده‌ای قرار می‌گیرند. ناتو نخواهد توانست در این منطقه، در برابر موج اعتراضات گسترده مقاومت کند، پاسخ به این بن‌بست جز عقب‌نشینی چه چیزی می‌تواند باشد؟ ولی همانطور که بارها و بارها گفته‌ایم، این سئوال هنوز بی‌جواب می‌ماند که، پشت جبهة ناتو در این میانه کجاست؟

آمریکا و همکاران غربی‌اش در همان چاله‌ای افتاده‌اند که برای دیگران حفر کردند. روزی که جرج والکر بوش خیمه‌شب‌بازی «نبرد با تروریسم» را به صحنة بین‌المللی کشاند، این شعار استراتژیک از سوی کاخ‌سفید قبول عام یافته بود که، نبرد کذا جهانی است و بین‌المللی، پس «جبهه» ندارد! . ولی اگر «نبرد» فاقد جبهه است، پشت‌جبهه نیز نخواهد داشت. و در صورت به بن‌بست کشیده شدن استراتژی‌ها، به کجا می‌توان گریخت؟ این همان بن‌بستی است که امروز در برابر آمریکا قرار گرفته، و با عقب‌نشینی در جبهة سوریه، با شکست در جبهة نبرد با نیروهای به اصطلاح «هسته‌ای ملائی»، و پس از فروپاشی شبکة «او. ان. جی‌ها» در مصر و روسیه و اوکراین و ... و نهایت امر به دلیل از هم گسیختگی شبکة دفاعی ترکیه حداقل در خاورمیانه مشکل می‌توان برای نیروهای نظامی آمریکا جز عربستان سعودی پشت جبهه‌ای یافت. عربستانی که خود از پایه و اساس متزلزل‌ترین شبکة سیاسی منطقه است و به دلیل موضع‌گیری‌های شداد و غلاظ در بحران سوریه ‌پاهای‌اش رو به هواست!

همانطور که دیدیم، روسیه در برابر پدیده‌ای به نام احمدی‌نژاد از خود صعة صدر نشان داد. اجازه داد تا این «پدیده» با حمایت‌های غرب خود را در ظاهر بر ملاسالاری «حاکم» نشان دهد، ولی در بزنگاهی که احمدی‌نژاد به حمایت مسکو نیاز داشت، یعنی زمانیکه همکاری‌های «ایران ـ ترکیه ـ برزیل» مطرح شد، کرملین از این «اتحاد» حمایت نکرد. دلیل نیز روشن است، احمدی‌نژاد و این «اتحاد» را غرب به وجود آورده، دلیلی ندارد که مسکو در مرزهای جنوبی‌اش، از مشتی اسلامگرا و وابستگان به سرمایه‌داری ایالات متحد در برزیل حمایت به عمل آورد. از این گذشته، به دلیل شرایط حاکم بر منطقه، اسلامگرائی در ایران روزبه‌روز مشکل و مشکل‌تر می‌شود، و روسیه دلیلی نمی‌بیند که در این میانه گروهی اسلامگرا را تحت حمایت خود قرار دهد.

هجمة وسیع فرهنگی، سیاسی، مالی و اقتصادی روسیه و دیگر کشورهای سابقاً شورائی، به سوی مناطق جنوبی، که ایران و ترکیه و افغانستان را نیز شامل می‌شود، دیگر قابل کتمان نیست. اقتصادهای قدرتمند صنعتی و نفتی، نیروهای بازدارندة هسته‌ای، مراکز بین‌المللی علمی، تحقیقی، فرهنگی و هنری در قفای این هجمه نشسته‌. امثال خامنه‌ای، خاتمی، نهضت عاظادی و یا احمدی‌نژاد در این میانه چکار می‌توانند بکنند؟

به طور مثال، ‌تا چند هفتة دیگر، شاهد برپائی جشن «یورویژن» در باکو هستیم. این همان جمهوری آذربایجان‌ است که ملایان ادعای مالکیت بر آن داشتند؛ و در برخی سایت‌های «نیمه‌رسمی» بارها و بارها عنوان شده بود که «آذربایجانی‌ها» خواستار الحاق به ایران اسلامی‌اند! ولی کار دیگر از این حرف‌ها گذشته؛ نه تنها جمهوری آذربایجان به جمکران نخواهد پیوست، که این جمکرانی‌ها هستند که می‌باید خود را با تحولات منطقه‌ای تحت نظارت فرهنگ‌های متفاوت کشورهای سابقاً شورائی هماهنگ کنند. و این است گرفتاری بزرگ ایالات متحد. کشوری که سال‌ها و سال‌ها در آینة تحولات منطقه فقط «اسلام» و اسلامگرائی را به ارزش گذاشت، و امروز معلوم شده که «خشت خشک بر آب افکنده!»

اینک جای تردید نیست، که در پس بحران‌سازی‌های غرب که به «بهار عرب» معروف شده، جز گسترش اسلامگرائی هیچ مد نظر نبوده و نخواهد بود. شکست این پروژة ضدانسانی در سوریه فروپاشی تمامی محافل اسلامگرا را در منطقه نوید می‌دهد. استعمار غرب، هم در «نوآوری‌های» منطقه‌ای‌اش شکست خورده،‌ و هم در ایران نتوانست با تکیه بر پدیده‌ای به نام «جریان انحرافی»،‌ باند وابسته به خود و در رأس‌شان احمدی‌نژاد را در شبکة سیاسی منطقه‌ای به ارزش بگذارد.

همانطور که دیدیم، سناریوی «میرپنج‌الله» ناتمام ماند. به همین دلیل نیز تلاش جهت بازگشت به مواضع گذشته در رأس سیاست‌های مقام معظم حکومت اسلامی قرار گرفته. گوشه ‌چشمی به محفل سردار اکبر، کرنشکی به لات‌های وزارت امورخارجه و در رأس‌شان «منوچهر متکی»، نوازش پنهان «آقای» خاتمی. نوازش‌هائی که افسار شیاد اردکان را نهایت امر به پای صندوق‌های رأی «مقام معظم» آورد، و ... ولی در این میانه سناریوی «میرپنج‌الله» همانطور که گفتیم خوشبختانه ناکام ماند. با این وجود، اگر در قلب حکومت اسلامی امیدی به تحول «مثبت» در جهت حفظ ولایت فقیه می‌توانست متصور باشد، این تحول نه از طریق خاتمی و رفسنجانی، که فقط و فقط از طریق احمدی‌نژاد و باند «انحرافی» امکانپذیر بود. حال که اینان منزوی شده‌اند، حذف آرام ولایت‌فقیه غیرقابل اجتناب است.

و این در حالی است که محو تدریجی آثار اسلامگرائی، اینبار به صورتی ریشه‌دار و پایدار، در جامعة ایران روزبه‌روز صریح‌تر و آشکارتر خود را به نمایش خواهد گذارد. این است نتیجة عقب‌نشینی گام به گام واشنگتن در منطقه. و به راه انداختن رزمایش‌های مضحک با ارتش عبدالله گل و اردوغان مشکل غرب را در ایران، ترکیه، افغانستان و پاکستان به هیچ عنوان حل نخواهد کرد.


 




نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share






فیلترشکن‌های جدید15مارس2012

gotme.info
ddperson.info
zzperson.info
useproxy.in
vvlife.info
ffperson.info
ppperson.info
uuperson.info
proxired.info
nomegusta.info
mmlife.info
anonymousdiskspace.info
unblockfacebook.eu
useproxytoget.in
https://proxymad.com
rrthing.info
lostforest.info
proxaid.info
pplife.info
kkthing.info
filmele.ws
nnthing.info
dontlook.info
xxperson.info
ccperson.info
zzlife.info
gglife.info
schoolunblocker.in
ttthing.info
burymedeep.info
jjlife.info
nobags.info
marchproxy.com
markiestar.com
free-unlock.info
xand.info
wwperson.info
famouspizza.info
ilovecars.info
timetofocus.info
iiperson.info
iithing.info
u-n-l-o-c-k.info
notimportant.info
aathing.info
ssperson.info
uuthing.info
ooperson.info
publichttp.info
openproxy.co.uk