۳.۱۸.۱۳۹۱

دیگ دل‌انگیز!





بارها در مطالب این وبلاگ مسئلة فوق‌العاده بااهمیتی را متذکر شده‌ایم، و آنهم وجود ارتباط اندام‌وار بین ساختار فکری «لنینیست ـ استالینیست» با پدیدة فاشیسم است. البته لازم است یادآور شویم که اگر از منظر تاریخی،‌ همآوائی استالینیسم با دکترین چرچیل و روزولت در جهان سوم، خصوصاً طی جنگ دوم و سال‌هائی که در پی آمد قابل لمس است، لنینیسم را مشکل‌ می‌توان با فاشیسم مرتبط نمود. ولی در کمال تأسف، این «ارتباط» وجود دارد. و دهه‌‌ها پیش،‌ حضور فعال آن در صحنة بین‌الملل، در دوران سه رئیس جمهور «نخالة» اوائل قرن بیستم ـ هاردینگ، کولیج و هوور ـ و سپس در ساختارهای «پلیسی ـ امنیتی‌ای» که «هووریسم» و اف. بی‌. آی و نهایت امر مک‌کارتیسم به دنبال آورد، فاشیسم ینگه‌دنیائی نه تنها از طریق ارتباط با لنینیسم که به طور کلی با استفادة تبلیغاتی از الهامات چپ‌گرایان، ‌ ساختارهای سیاسی داخلی را درنوردید. پر واضح است که پس از شکل‌گیری این ساختار «میمون» و «موفقیت‌» آن در داخل، در اولین فرصت الگوهای مرتبط با آن به مناطق نفوذ ایالات متحد نیز صادر شود، و دیدیم که دقیقاً همین شد.

برای پرهیز از اطالة کلام، وبلاگ امروز را به پدیدة فاشیسم در ابعاد وطنی آن و خصوصاً رخداد هولناک و ضدانسانی «انقلاب اسلامی» اختصاص می‌دهیم. چرا که، توضیح فاشیسم در ابعاد فلسفی، تاریخی و خصوصاً ریشه‌یابی‌های آن در مناطق مختلف جهان نیازمند نگارش چندین و چند کتاب خواهد شد. با این وجود، در همینجا به صورت فهرست‌وار می‌باید به چند مطلب اشاره کنیم. نخست اینکه فاشیسم یک پدیدة معاصر است و هیچگونه ارتباطی با «استبداد» در مفهوم سنتی، تاریخی و اقلیمی ندارد. دیگر آنکه خصوصیت ویژة فاشیسم را می‌باید در حیطة جغرافیائی آن جستجو نمود. چرا که در درون ساختار جوامع سرمایه‌داری، فاشیسم ابزاری است جهت جلوگیری از فروپاشی نظام طی «بحران»، و در کمال تعجب همین فاشیسم، در خارج از مرزها و خصوصاً در محدودة نفوذ سرمایه‌داری غرب به پدیده‌ای تبدیل ‌می‌شود جهت پیشگیری از شکل‌گیری «سرمایه‌داری» در کشورهای تحت سلطه. در نگرش فاشیستی این خاصیت «دوگانه» و جالب‌ یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هائی است که از آن ابزار مناسب جهت چپاول، سرکوب و استثمار ملل تحت استیلا به دست ‌داده.

با بازگشت به موضوع وبلاگ امروز که به بررسی ریشه‌های فاشیسم در ایران پسا «انقلابی» مربوط می‌شود، این مسئله را می‌باید متذکر شویم که به طور کلی، آخوندیسم، از هر نوع متصور آن، فاقد نگرش منسجم سیاسی است. نخست اینکه آخوندیسم بی‌ریشه است و این بی‌ریشگی دلائل گستردة تاریخی و فلسفی دارد.

از منظر تاریخی، ریشه‌های آخوندیسمی که در اواخر دورة پهلوی دوم با آن روبرو بودیم، ‌ نه در «صدراسلام» و «فاجعة» کربلا، و یا «احکام» دینی و دوازده امام و چهارده معصوم و «حقانیت» دین اسلام، که صرفاً در گسترش پدیدة شهرنشینی در اواخر دورة قاجارها می‌باید جستجو شود. در دورانی که به تدریج گروه‌های اوباش و دلالان خارج از حیطة کنترل دربار،‌ در اطراف «قلعه‌ها» و شهرها به غارنشینی و «ریزه‌خواری» از پدیدة نوین شهرنشینی مشغول شدند،‌ و نهایت امر نوعی مرکزیت اجتماعی به خود اعطاء کردند. در نتیجه، «آخوند» در مفهومی که طی ایندوره پای به روابط اجتماعی گذاشت، تفاوت چندانی با لش‌ولوش، لات‌ و تیغ‌کش نداشت، و چه بسا که حتی امروز،‌ پس از گذشت بیش از 150 سال از آغاز این «دگردیسی» نیز شقاق بین «اوباش» و آخوند آنقدرها قابل رویت نباشد. خلاصه کنیم، آخوند در تاریخ شهرنشینی اخیر ایران رگه‌ای از اوباش حاشیه‌نشین شهری است. قسمی است از اوباش که با «زینت» دادن خود به عمامه و دستار و یک مجموعه‌ «ادا و اطوارِ» مضحک و چند آیة قرآن همچون دلقک‌های اروپای قرون‌وسطی سعی دارد برای خود و وابستگان‌اش امتیازات مالی و اجتماعی کسب کند. مسلم است که در جامعة واپس‌مانده و سنتی ایران،‌ که فقط شاه مستبد و دستگاه وی می‌توانستند از «امتیازات» برخوردار شوند، این دلقک‌ها با سهولت در میان اوباش و بی‌ستارگان به «مدافعان» حقوق غیردرباریان تبدیل شوند. به همین دلیل است که کسروی در مطالب خود بارها به ارتباط اندام‌وار بین آخوند و اوباش اشاره دارد،‌ و در مطالبی که متأسفانه با تأخیر فراوان از سوی خانم هما ناطق بر شبکة ‌اینترنت قرار گرفت،‌ می‌بینیم که ارتباط لختی‌ها، لنُگی‌ها و اوباش با آخوندیسم به صراحت مطرح شده.

طبیعی است که این بی‌ریشگی اجتماعی و تاریخی،‌ نهایت امر بی‌ریشگی فلسفی و نظری را نیز به دنبال آورد. در قصه‌ها‌،‌ حکایات فکاهی و فولکور ایرانیان، از ملانصرالدین گرفته تا ویراست‌های متفاوت حسن‌‌کچل و «خاله سوسکه»، پرسوناژ آخوند همیشه محیل، سودجو و انسان‌ستیز است؛ همچون اوباش شهری. نتیجتاً آنچه نزد آخوند «نگرش فلسفی» تحلیل می‌شود، نهایت امر فقط در چارچوب همین سودجوئی، کلاشی و دلالی قرار می‌گیرد. ولی طی دوران پهلوی،‌ که به غلط «سلطنت پهلوی» نام گرفته، به دلیل بی‌ریشگی پهلوی‌ها، ارتباط تنگاتنگ بین دو سیاست انگلیس، یعنی «سربازخانة» پهلوی و «مسجد» در فضای شهری به سرعت رشد و نمو کرد. پهلوی‌ها که خود از اوباش ریشه گرفته بودند، قصد داشتند از ارتباط اندام‌وار دو پدیدة یک‌سان ـ آخوند و اوباش ـ مجموعه‌ای متضاد به نمایش بگذارند. و در این راستا، در فردای پایان جنگ اول، «مسجد» و «سربازخانه» که هر دو از جمله تولیدات «جنبی» سلطنت استبدادی ایران بود،‌ به بازیگران اصلی شبکة استعماری تبدیل شد. و علیرغم «تضادهای» صوری، شاهدیم که این دو «پدیده» در هماهنگی تمام تا به امروز منافع انگلستان را در ایران بخوبی حفظ کرده‌اند.

در وبلاگ «ویترین و وبا» پیرامون ساخت و پرداخت مصنوعی تزها و آنتی‌تزها توسط انگلستان توضیحاتی آورده‌ایم که تاریخچة موجودیت «سازمان آزادیبخش فلسطین» و دولت اسرائیل شاید «ابتدائی‌ترین» نمونه‌های آن باشد؛ در اینجا توضیح بیشتری پیرامون این مطلب نمی‌دهیم. ولی همانطور که گفتیم سرمایه‌داری جهانی در مناطق تحت نفوذ خود از «فاشیسم» به عنوان نوعی عامل بازدارنده استفاده می‌کند. در دوران جنگ‌سرد این عامل دو وظیفة اساسی داشت: سرکوب کمونیسم وابسته به شوروی، و جلوگیری از رشد سرمایه‌داری در کشورهای تحت سلطه.

مسئلة‌ سرکوب کمونیسم وابسته به شوروی روشن است و نیاز به توضیح ندارد، ولی ارتباط فاشیسم با سرکوب سرمایه‌داری در کشورهای تحت چپاول شاید آنقدرها روشن ننماید. خلاصه بگوئیم، رشد سرمایه‌داری در مناطق تحت چپاول به هیچ عنوان مورد تأئید سرمایه‌داری استعماری نیست. چرا که به دلیل طبیعت غیرقابل انکار سرمایه‌داری، بین ایندو پدیده،‌ پیوسته نوعی «تقابل» پیش خواهد آمد. در نتیجه، فاشیست‌ها می‌باید پیوسته در «خطی میانه» سیر کنند. این خط جادوئی که فاشیست‌های ایران از آن به عنوان «شکاف بین سنت و مدرنیته» یاد می‌کنند، همان خطی است که هم به قتل‌عام کمونیست‌ها منجر می‌شود، و هم در برابر رشد سرمایه‌داری محلی با تمام قدرت ایستادگی می‌کند. اینهمه تا منابع مالی و کانی چپاول‌ شده و بازارهای خارجی سرمایه‌داری جهانی مورد «تهدید» قرار نگیرد.

اینجاست معنا و مفهوم واقعی ژست‌های «سوسیالیست‌» اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر! ملی کردن جنگل‌ها، ملی‌کردن آب‌ها، مبارزه با گرانفروشی، ملی کردن آموزش عالی و ... همه و همه یک هدف مشخص دنبال می‌کرد: بهینه کردن «روابط تولیدی داخلی» در مسیر بهره‌کشی سرمایه‌داری جهانی. همینجا می‌بینیم که چگونه «سوسیالیسم» عملی و حتی نظری می‌تواند در خدمت فاشیسم قرار گیرد. در نتیجه، آخوندیسم فاشیست برای به دست گرفتن قدرت ـ این امر از طریق کودتای 22 بهمن 57 و با حمایت سرنیزة‌ ارتش شاهنشاهی انجام گرفت ـ آنقدرها نیازمند زمینه‌سازی نبود؛ نمونه‌های واقعی از دوران آریامهر در دست داشت.

و در همین راستا بود که از آغاز غائلة آخوندها در ایران، شبکة‌ جهانی «خبرسازی» و سخن‌پراکنی جهت جلوگیری از هر گونه «انحراف» احتمالی از اهداف تعیین شده،‌ آناً «سوسیالیسم» را نیز در این بساط جاسازی کرد! اینگونه بود که مستضعفان، پابرهنه‌ها، کوخ‌نشینان در جایگاه «عزیزدردانه‌های» این غائله نشستند؛ و قرار شد تحت نظارت ساواک آریامهر و ارتش شاهنشاهی این «انقلاب عزیز» به تمام دنیا هم «صادر» شود! و به این ترتیب غرب، جهت مهار الهامات و تحولات ناخوشایند، بجای ژست‌های ملوکانة «سوسیالیستی»، ترجیح داد از آغاز کار نوعی «انترناسیونالیسم خرخرکی» در اختیار شبکة «آخوند ـ ارتش» قرار دهد. در همین راستا، عبارات به عاریت گرفته شده از لنینیسم و استالینیسم،‌ از قماش «هنر متعهد»، «نیازهای توده‌ها»، «مطبوعات انقلاب»، «ادبیات انقلاب» و ... سریعاً از طریق بلندگوهای فاشیسم آخوندی و در چارچوب منافع نوین استعماری معانی و مفاهیم جدیدی به خود گرفت.

همانطور که گفتیم، آخوندیسم اصولاً فاقد نظریة منسجم اجتماعی، فلسفی، هنری و اقتصادی و مدیریتی است؛ از اینان که دهه‌هاست امثال بنی‌صدر، عبدالکریم سروش، شریعتی، آل‌احمد و مطهری «فیلسوفان‌‌شان» به شمار می‌آیند، چنین انتظاراتی منطقی نیست. هدف کلی از به دست دادن شعارهای «انقلاب» همان بود که در دورة‌ آریامهر دنبال می‌‌شد: سرکوب کمونیسم وابسته به شوروی، و پر کردن جیب سرمایه‌داری بریتانیا. حال اگر در این مسیر کشتار 7 هزار زندانی نیز الزامی می‌شد، چه باک؟! در دوران میرحسین موسوی این کار را کردند، حال ایشان می‌گویند: «ما نمی‌دانستیم!» به نخست‌وزیری که نمی‌داند در زندان‌های کشور 7 هزار نفر را اعدام می‌کنند، جایزه هم باید داد! این نمونه به صراحت نشان داد که «بی‌مسئولیتی» نزد مقامات فاشیسم یکی از ابعاد اصلی این عارضة اجتماعی است.

به هر تقدیر، در ایران نیز شعارهای «چپ»،‌ همچون نمونه‌های آلمان نازی و ایتالیای موسولینی تبدیل شد به شعارهای خیابانی عمال بانک‌های انگلیس و جیره خواران لندن. در این میان فقط می‌ماند بررسی شیوة‌ برخورد چپ و گروه‌های چپ با این پروسه. دنبالة وبلاگ امروز را به همین موضوع اختصاص می‌دهیم.

در ایران، مورخان از دو نمونه «چپ» سخن به میان می‌آورند: چپ توده‌ای و چپ مستقل! در همینجا بگوئیم، حداقل در مرزهای اتحاد شوروی سابق، و در اوج «جنگ‌سرد» تصور شکل‌گیری یک «چپ مستقل» در نظام پادگانی پهلوی‌ها گزافه‌گوئی است. این «چپ» مستقل نبود،‌ وابسته به آمریکا بود و همانطور که به کرات در این وبلاگ نوشته‌ایم پس از کودتای 28 مرداد 32، و جهت به انزوا کشاندن حزب توده و فروپاشانی انحصار مطلق این حزب در محافل روشنفکری و دانشگاهی، «چپ مستقل» را خلق کردند. خروج مجاهدین خلق از دامان همین «چپ»، که به فراهم آوردن زمینة چرخش محیط‌های دانشگاهی به سوی آخوندیسم منجر شد شاهدی است بر این مدعا. هر چند عوامل و بازیگران این «چپ» از نقش واقعی‌ خود بی‌خبر باشند، فلسفة وجودی‌شان جز خدمت به پادگان آمریکا هیچ نبود.

جای تعجب نیست که این «چپ ‌مستقل» همچون دیگر تشکل‌های دست‌ساز استعمار رویاپرداز، رومانتیک، پیشمرگه، خلقی و خاکی و درویش‌صفت نیز از کار درآید. چرا که،‌ نقش اینان فراهم آوردن زمینة مناسب جهت تحولات ریشه‌ای در «شیوة تولید»، «روابط اجتماعی» و ... نبود، وظیفة‌ حضرات زمینه‌سازی جهت ایجاد قبول‌عام از فولکلور شیعی‌مسلکان و آخوندپرستان بود و هست. فولکلوری که جز رویاپردازی و قصه‌سرائی پیرامون خلقی بودن فلان و بهمان «امام»، و عالم بودن امام باقر بقال و عادل بودن امام جابر جبار، و حقانیت قرآن و مفاتیح و نهج‌البلاغه و ... حرف دیگری ندارد. به همین دلیل «ساختارپردازی» مصنوعی پیرامون فولکلور شیعیان و تبدیل این «قصه‌ها» به نظریة‌ سیاسی آنقدر پا گرفت که شاهد فعالیت امثال بنی‌صدر و ابراهیم یزدی، سال‌ها پیش از شروع مأموریت‌شان در ایران بودیم. اینان با توسل ادبیات متحجر، بازاری و بی‌پایه سعی داشتند بین این «چپ» به اصطلاح مستقل که مارکسیسم «رومانتیک» و درویشی را قطره قطره در جامعة دانشگاهی و روشنفکری ایران تزریق می‌کرد،‌ با فولکلور مضحک امامان شیعه پل‌‌ ارتباطی برقرار کنند. نام این خیانت به منافع ملی را هم گذاشته بودند فعالیت سیاسی برای «آزادی» کشور! در همان سال‌ها، قتل مشکوک «کاترین عدل» دختر ظاهراً «چپ‌گرای» پروفسور عدل، در شرایط «ویژه» نشان داد که تزریق رومانتیسم چپ به درون جامعة ایران از سوی کدام شاخه‌ها مورد حمایت قرار می‌گیرد.

ولی در این میانه وضعیت حزب توده جز این بود. اینان به صراحت می‌دیدند، که آمریکا با رو کردن کارت «چپ‌ مستقل» چگونه چوب حراج به نفوذ انحصاری «حزب» در میان روشنفکران و دانشگاهی‌ها زده؛ در عمل نیز کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. نتیجة این زمینه‌سازی‌ها همان شد که دیدیم. گلة‌ فاشیست‌ها با نظریة «انترناسیونال خرخرکی» از طریق کودتای 22 بهمن 57‌ به قدرت رسید در حالی که «چپ» نیز در کنارش ایستاده بود. با این تفاوت که اگر «چپ رومانتیک» نمی‌دانست برای‌اش چه دیگی بار گذاشته‌اند،‌ توده‌ای‌ها به دلیل ارتباطات فرامرزی‌شان ‌بخوبی از محتوای دیگ «دل‌انگیز» آگاهی داشتند. به همین دلیل نیز شمشیرشان را از آغاز کار زمین گذاشته، با حکومت اسلامی،‌ آخوندها و لش‌ولوش‌ها از «در دوستی» و همکاری‌های «انقلابی» درآمدند!

این همکاری‌ها تا همین چند سال پیش گام به گام دنبال می‌شد، و حتی چاپ عکس‌های روح‌الله خمینی در سایت‌های وابسته به حزب توده در خارج از کشور، به عنوان «رهبر» خردمند و مردمی تا همین چند ماه پیش سکة رایج بود. تحلیل حزب توده از شرایط سیاسی کشور همان است که بارها در مطالب مختلف گفته‌ایم؛ اینان سعی دارند غرب را از همان سوراخی ‌بگزند که از آن گزیده شده‌اند: سوراخ ملا،‌ آخوند، فولکلور صناری و بازاری و نهایت امر پوکر نفرت‌انگیز پوپولیسم و «نبرد با آمریکا.»

در همین راستا شاهد بودیم که مهره‌های شناخته شدة‌ غرب از قماش بنی‌صدر، قطب‌زاده، یزدی، رجوی، و این اواخر حتی «خط امام» و لات‌ولوت‌های «روزنامه‌چی» حکومت اسلامی یک به یک از حیطة حکومت اسلامی بیرون رفتند. خروجی که صدالبته جهت حفظ موضع برتر غرب در ارتباط با سیاست داخلی ایران صورت می‌گرفت،‌ و «تطهیر» این مهره‌ها برای غرب مهم بود. ولی همین مهره‌ها که عمری را در رنگ‌وروغن زدن به حکومت اسلامی گذرانده بودند، با استفاده از کانال‌های «غرب» ایستادگی حزب توده در کنار حکومت اسلامی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دادند! بله، اینجا هم باز با پروژة استعماری «راست و چپ» برخورد می‌کنیم. حکومت اسلامی را غرب به قدرت می‌رساند؛ سریعاً برای همین حکومت در میان نوکران‌اش «مخالف» می‌سازد، تا زبان‌مان لال فضای خالی را فرد و یا تشکیلاتی غیروابسته پر نکند!

به طور مثال، سازمان مجاهدین خلق در «مبارزه» با حزب توده تا آنجا پیش رفت که اینان را «مردم فروش» می‌نامید. البته ما در اینکه حزب توده مردم فروش است هیچ شکی نداریم، اینان از دورة اسکندر میرزا مردم می‌فروختند، جدیداً اینکاره نشده‌اند. ولی بهتر است سازمان کذا نخست از کالائی سخن بگوید که خودش برای «فروش» گذاشته، تا بعد برسیم به توده‌ای‌ها. سازمانی که با یک خروار ادعای «کنونی‌ات»، در جبین آخوند وحشی و انسان ستیزی همچون طالقانی با دو زن عقدی‌اش «مبارز نستوه» می‌بیند، به قول معروف بهتر است «درش» را بگذارد.

ولی در پروژة حزب توده همانطور که می‌توان حدس زد فروپاشی اتحاد شوروی سکتة بسیار مهمی به وجود آورد، اینان پس از تغییرات گسترده در اردوگاه شرق تمامی کانال‌های حامی خود را از منظر استراتژیک از دست دادند. به همین دلیل بازبینی در استراتژی‌ها برای توده‌ای‌ها اجباری شد، و از همان موقع اینان سعی داشتند با توسل به هر ریسمان پوسیده‌ای خود را از مسیر گذشته که منجر به بن‌بست سیاسی می‌شد خارج کنند. این فرصت «طلائی» در بلوائی که به مناسبت «انتخاب» مجدد احمدی‌نژاد در کشور به راه افتاد به دست آمد. حزب توده که عین گربه ماه‌ها و ماه‌ها دم سوراخ موش به قراول نشسته بود، آناً پرید و به تخم موسوی دخیل بست و داد و فریاد که،‌ «حق» موسوی را زیر پا گذاشته‌اند و ما با اینعمل «ضد انقلابی» مخالف‌ایم! البته از شما چه پنهان، گوربابای موسوی و خاتمی کرده، اگر اینان حقی داشته باشند همانا حضور در برابر دادگاه و پاسخگوئی به جنایات‌شان است، نه «حق» تشکیل دولت!

ولی در پس هیاهو و غوغاسازی، تلاش حزب توده ماهی گرفتن از آب‌گل‌آلود بود، تا به حساب خودشان «خط» جدیدی برای «انقلاب» باز کنند؛ خطی که کمتر از گذشته به نکبت و ادبار آخوند و ملا آلوده شده باشد، و نهایت امر بتواند حمایت از «انقلاب» را به یک «برگ برنده» و «انسانی» تبدیل نماید! باید قبول کرد که از منظر «جیب‌بری» سیاسی کارشان حرف ندارد، ولی مسائل در جهان معاصر دیگر به این سادگی‌ها حل و فصل نمی‌شود. گذشت دوران شیرین «جنگ سرد»، خلاصه بگوئیم «رفقا» کور خوانده‌اند.

و از آنجا که گذر پوست به دباغ‌خانه است، در شرایط «نوـ استراتژیک» حزب توده نیز دست‌اش رو می‌شود، و همچون دیگر عوامل تنگ‌نظر وابسته در فضای سیاست جاری آبروی نداشته‌اش بر باد می‌رود. دیدیم که چگونه دست آقایان خاتمی، موسوی، خامنه‌ای و دیگر «مبارزان» رو شد،‌ حزب توده هم از این قاعده مستثنی نیست. جالب اینکه اینان از همان سوراخی گزیده شده‌اند که تا حال فکر می‌کردند «از جمله پوئن‌های» مثبت حزب است! بله، تکیه بر میراث ضدفرهنگی استالینیسم، ثمر دیگری برای این تشکیلات به ارمغان نخواهد آورد. و این «ماجرا» با هیاهوئی خود را نشان داد که بر سر یک خوانندة «پاپ» به نام شاهین نجفی به راه افتاد.

نخست نظر خودمان را در مورد موسیقی پاپ در همینجا بگوئیم؛ این نوع موسیقی برای طیف وسیعی از مردم است؛ البته همه می‌توانند به آن دل ببندند،‌ ولی همه مخاطب این نوع موسیقی نیستند. در ثانی، چه اشکالی دارد که فردی از طریق ساز و آواز و یا نوآوری‌های شخصی‌اش به گفتمانی «هنری» دست یابد؟ آن‌ها که دوست دارند گوش می‌کنند، کسی هم که دوست ندارد گوش نمی‌کند. مشکل اینجاست که توده‌ای جماعت عین آخوند همه چیز را در افق سیاست می‌بیند. اینکه کاربرد «سیاسی» این نوع هنر اصولاً چیست، و یک تشکیلات «سیاسی ـ عقیدتی» از چنین هنرهائی چه استفاده‌هائی می‌تواند صورت دهد جای بحث و گفتگو فراوان است. ولی حداقل نظریة نوین بر این امر صحه گذاشته که اصولاً تحلیل هر پدیدة هنری در چارچوب ایدئولوژی اشتباه است، اشتباهی تاریخی و اجتماعی.

دوران «هنر متعهد» با سقوط «هنردوستان» بلشویک در اتحاد شوروی به پایان رسیده. هم اینان بودند که بازی با «هنر دولتی» را آنقدر جدی گرفتند که نهایت امر بر هر آنچه آفرینش هنری در اتحاد شوروی بود نقطة پایان گذاشتند. اتحاد شوروی با آنهمه توپ و تفنگ و ادعا بدون آنکه از 70 سال موجودیت سیاسی‌اش باریکه‌ای قابل اعتنا از مکاتب هنری، ادبی و موسیقائی بجای گذارد از تاریخ بشر حذف شد، و همین ما را بس که بگوئیم، دنبال کردن ایدئولوژی در یک ترانه، و هیاهوئی که بر سر آن به راه می‌افتد اگر دیوانگی نیست، مسلماً مردم‌آزاری، آدرس عوضی دادن و غوغاسالاری هست. یعنی همان کاری که حکومت اسلامی طی بیش از سه دهه از موجودیت نفرت‌انگیزش با دین، مذهب، چادرسیا، گیلاس شراب و ... کرده و شاهدیم که در بارگاه قدرت‌های استعماری ملاجماعت نان این کثافتکاری‌ها را خوب خورده. راه توده، مورخ 15 خردادماه 1391، ‌در مطلبی تحت عنوان «درس‌هائی از جنجال‌آفرینی شاهین نجفی می‌توان گرفت!» یک پرونده برای شاهین نجفی تشکیل داده و می‌نویسد، این ترانه‌ها را برای «تبلیغ» سازش با حکومت سروده‌اند:

«ترانه‌های شاهین نجفی در ورای عصیان و افشاگری ظاهری آن‌ها در نهایت تبلیغ این بود که امکان تحول نیست و ناگزیر باید تن داد و سازش کرد بسود حکومت.»

به ایدئولوگ «محترمی» که در یک ترانه اینهمه «عناصر» سیاسی و انقلابی و تحلیلی می‌بیند واقعاً باید آفرین گفت!‌ مگر این شاهین نجفی رهبر سیاسی است که اینهمه بار سیاسی و تبلیغاتی برای ترانه‌های او سر هم کرده‌اید؟ خجالت هم خوب چیزی است. ایدئولوگ محترم توده‌ای در ادامه به این نتیجه می‌رسد که این شاهین نجفی به دلیل عقب افتادن از جنبش مردم و سبزها اینک می‌خواهد با «دوروئی» برای خودش در جریانی که دیگر کاری با او ندارد جائی باز کند:

«بن بست شاهین نجفی از دوران [جنبش سبز] آغاز شد. [...] کوشش برای عقب نماندن از مخاطبین و از جنبشی بود که او را و شعر او را و عصیان ظاهری و بی چشم انداز آن را پشت سر گذاشته بود. اما نه کوشش صادقانه، بلکه کوشش دورویانه، با فرار به جلو در سمت اراجیف و جنجال.»

بله، این سخنان را از زبان کسانی می‌شنویم که به زندان انداختن نویسندگان و هنرمندان را، چه «مردمی» و چه «کلاسیک»، در اتحاد شوروی توجیه کرده،‌ ‌آن را مبارزه با امپریالیسم آمریکا می‌نامیدند! ولی زمانیکه برژنف گور به گور شده برای پنهان داشتن شکست آمریکا در برابر الزامات استراتژیک چین،‌ به ویتنام شمالی موشک‌های «سام 6» داد تا فروپاشی «قصر استعماری» یانکی‌ها در آسیای جنوب شرقی به حساب «مبارزات» مسکو نوشته شود، آلوی استالین توی دهان‌ توده‌ای‌‌ها افتاده بود. آن زمان که می‌بایست از «فرار به جلو» سخن گفت خفقان گرفته بودند، در لایپزیک آبجوی تگری رفیق هونکر هورت کشیده، برای‌مان دیالکتیک می‌خواندند. حال آمده‌اند پس از سه دهه همکاری پشت ‌پرده با سرکوبگران و آ‌دمکشان،‌ جهت حفظ موجودیت سیاسی منحوس یک تشکیلات وابسته و نوکر اجنبی گریبان یک خوانندة پاپ را گرفته‌اند و او را رسماً به صحنة نبرد «حق و باطل» در درازنای تاریخ ایران تبدیل کرده‌اند. وقتی می‌گوئیم خجالت خوب چیزی است، اصلاً شوخی نمی‌کنیم. پس از جفنگ‌بافی‌های ویژة‌ استالینیسم وابسته و خاک‌برسر، ایدئولوگ محترم حضور یک خوانندة پاپ را در جامعه به عنوان خطری برای «جنبش سبز» تحلیل کرده و می‌گوید:

«تحول از داخل [...] برای خود دارای یک شناسنامه شده بود و دارای یک نام و یک رهبری شناخته شده و محبوب در میان جوانان [...] از اینجا شاهین نجفی رفت به سمت دورویی و ابهام.»

نواختن یک قطعه موسیقی و گذاشتن چند کلام و «واژه» به روی آن چه ارتباطی با «دوروئی» و رهبری «شناخته شده» دارد؟ اول باید پرسید کدام «رهبری شناخته شده؟» اگر مقصودتان موسوی آدمکش است، داستان آقا گربه و سوراخ موش را که بالاتر برای‌تان گفتیم. فکر کرده‌اید همة مردم کشور شاهین نجفی‌اند؟ خیر! اول و آخرتان دست ماست، همه می‌دانیم چه می‌گوئید و همه می‌دانیم از که دستور می‌گیرید. عمری در این مملکت نان فاشیسم کوفت کرده‌اید؛ چه به عنوان هم‌صدائی و چه در مقام «مخالف‌خوانی»، وقتی دریافتند و دریافتید که شرایط نوین می‌رود تا درخت پوسیده‌ای را که فاشیسم رضاخانی در این سرزمین غرس کرده از ریشه بسوزاند،‌ اول به تخم موسوی آویزان شدید، حال که دیگر امیدی به «خط امام» نیست، گریبان یک خوانندة پاپ را گرفته او را به دوروئی و فرصت طلبی متهم می‌کنید، ‌از او عامل حاکمیت و مسبب سیاست استبدادی می‌سازید. تف به روی هرچه آخوند و عوام‌فریب است؛‌ از کجا به «نیت» شاهین نجفی پی برده‌اید؟ ‌نیت سنج وزارت ارشاد به دست گرفته‌اید؟ چرا از «نیت» اربابان‌تان هیچ نمی‌گوئید؟ بله، می دانیم ارباب «خلوص نیت» دارد، می‌خواهد همه به راه راست هدایت شوند و درست مثل شما با «جنجال» یا بهتر بگوئیم با آزادی بیان مخالف است:

«فرار روزبروز آشکارتر شاهین نجفی در سمت اراجیف و جنجال حاصل این موقعیت بود.»

ما هم فکر می‌کنیم،‌ به قول خودتان «فرار روزبروز آشکارتر» حتماً‌ دلیل بر چیزی می‌باید باشد،‌ پس باید پرسید فرار حزب توده به سوی اراجیف فوق «حاصل» چیست؟ شما که امروز گریبان یک خواننده پاپ را گرفته‌اید، و او را به «دری‌وری» گفتن متهم می‌کنید، خودتان طی 50 سال به اصطلاح فعالیت سیاسی، و ولگردی در آلمان شرقی،‌ فرانسه و آلمان غربی چه گلی به جمال ملت ایران زده‌اید؟ از کدام مارکسیسم سخن گفته‌اید، شما که هنوز مجموعه آثار مارکس و لنین را هم به فارسی برنگردانده‌اید؟ به نتیجة عملکرد و تاریخچة حزب‌تان نگاه کنید، تا ببینید اشکال این مملکت از کجا می‌آید:

«این‌ها درس‌هائی است که از سرنوشت شاهین نجفی و تبلیغات حکومتی برای وی می‌توان گرفت.»

بله،‌ «سرنوشت» نجفی مشخص نشده، ولی درس گرفتن ابعاد فراوانی دارد: اگر حزب توده «جراح است، پیزی خودش را اول جا بیاندازد!» شما که از بوسیدن کپل ملا به مرتبة «والای» برچسب زدن‌ به یک خوانندة پاپ رسیده‌اید درس‌های‌تان را خیلی خوب بلدید! ولی جواب پرسش‌هائی که بالاتر عنوان کردیم هر چه باشد، یک امر غیرقابل اجتناب است، دمیدن جان تازه در کالبد فاشیسم استعماری، پوپولیسم آخوندی، و آریامهریسم لُنگی در ایران دیگر امکانپذیر نیست، چه شاهین نجفی با «دوروئی» برای‌تان «دری‌وری» بخواند و چه نخواند؛ بی‌خود به امامزاده‌اش قفل زده‌اید، پیزی افندی‌ها! بجای رستم صولتی برای یک خوانندة‌ پاپ، فکر دیگری برای خودتان بکنید.


 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید7ژوئن2012

firewallbypasser.com
reconproxy.com
proxypublic.com
efreeproxyserverlist.com
anontext.com
lagometer.de
egoogleproxy.com
1proxy.in
simproxy.com
2n54.com
unknownsurf.in
exp99.com
proxytool.net
internetprotools.in
7ij.net
instantarrive.com
2q13.com
hideproxy.in
zacebook.com
aproxyserver.net
2q33.com
horseproxy.com
proxybypasssites.com
webbasedproxies.com
f1proxy.info
aggravating.net
proxymethod.com
mianmo101.com
yop.im
unblockmyfacebook.net
2o16.com
yomsn.com
t9web.co.uk
starproxy.info
how-to-unblock-websites.com
gizlen.net
proxyfuzzy.com
bigstormproxy.com
horry.info
bestspy.net
bypassweb.net

۳.۱۵.۱۳۹۱

ویترین و وبا!





در وبلاگ «کار روکار» به سیاست‌های منطقه‌ای فرانسه، خصوصاً در رابطه با پدیدة گنگ و نامعلومی به نام «انقلاب اسلامی» اشاره‌ای کرده بودیم. با گذشت چند روز از ریاست جمهوری فرانسوا اولاند، و ادامة همین سیاست‌ها وبلاگ امروز را به بررسی این خط سیاسی اختصاص می‌دهیم. در این راستا، پیش از ادامة‌ مطلب لازم است پیرامون خیمه‌شب‌بازی‌ای که غرب تحت عنوان «مذاکرات هسته‌ای» به راه انداخته و در اطراف‌اش خبرپراکنی می‌کند توضیحاتی داده شود.

در یادداشت‌هائی که خوانندگان ارجمند این وبلاگ ارسال می‌کنند، نگرانی از حملة آمریکا و یا اسرائیل، نگرانی از وضعیت «نیروگاه‌های اتمی» و انفجارات و حوادث و غیره و ...کم به چشم نمی‌خورد. نگرانی‌هائی که تماماً شایعات ساخته و پرداختة نظام رسانه‌ای غرب است. نخست بگوئیم که 5 کشور عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل به علاوة آلمان ـ در ادبیات سیاسی از این گروه با نام «5+1» یاد می‌شود ـ هیچگونه مذاکره‌ای با حکومت دست‌نشاندة سازمان سیا در تهران ندارند. اینکه تمامی قدرت‌های جهانی گرد هم می‌آیند تا با مشتی ملا و آخوند به «توافق» برسند، به همان اندازه مسخره و مضحک است که استقلال آقای خمینی و سپاه پاسداران!

مسئله‌ای که تحت عنوان «مذاکرات هسته‌ای» در میان اوفتاده، در واقع نه با نیروگاه و بمب اتم ارتباط دارد، و نه با حملات نظامی ایالات متحد و اسرائیل بر علیه ملت ایران. این مسائل را شبکة خبرپراکنی به پروندة اصلی «افزوده» تا ابعاد واقعی این مذاکرات از چشم ایرانیان به دور بماند. قضیه از این قرار است: در شبکه‌ای که غرب طی یکصد سال اخیر از درون آن برای ملت ایران حاکم، شاه و ملا و فرمانده و سردار و ارتشبد بیرون می‌کشد، کشور روسیه به دلائل استراتژیک شرکت ندارد. دلیل نیز روشن است.

در فردای پایان جنگ اول، و در اوج «انقلاب اکتبر»، بلشویک‌ها شبکة نفوذی تزارها را در ایران در چارچوب منافع جدید استراتژیک خود به انگلستان «فروختند!» اوج گیری «عظمت» رضامیر پنج به دلیل یک کاسه شدن همین شبکه به نفع انگلستان بود. امروز، پس از فروپاشی اتحاد شوروی،‌ و با بازگشت روسیه به مراودات «جهان آزاد»، دست‌های مسکو از شبکه‌های دولت‌ساز و شاه‌ساز در درون ساختار حکومت ایران به دور مانده و این مسئله برای روسیه گران تمام می‌شود.

نمی‌باید فراموش کرد که منطقاً مسکو می‌باید بیش از غرب در ایران «نفوذ» ساختاری و تشکیلاتی داشته باشد، چرا که در درجة نخست همسایة ایران است و روابط گستردة تاریخی بین دو ملت، خصوصاً در چارچوب حفظ امنیت روسیه وجود این شبکه را الزامی می‌کند. و در ثانی، راه دستیابی مسکو به شبکة آبراه‌های تجارت جهانی چنین ایجاب می‌کندکه دروازه‌های ترکیه و ایران به روی اقتصاد روسیه باز شود. و از قضای روزگار این «گشایش» به هیچ عنوان منافع غرب را بازتاب نمی‌دهد. به همین دلیل مرتباً شاهد درگیری طرف‌های روسی و غربی بر سر ایران هستیم. درگیری‌ای که ایران، عراق، ترکیه، سوریه، و بسیاری کشورهای دیگر را در مسیر تجارت جهانی شامل می‌شود.

شبکة تبلیغاتی غرب برای این «درگیری» و شاخ‌توشاخ عنوان «مذاکرات هسته‌ای» را برگزیده! در نتیجه، خدمت آندسته از هم‌میهنان که مرتباً پیرامون حملات آمریکا و اسرائیل، و آمادگی «پانه‌تا» و طرح‌های حملة شبانه و نیمه‌شبانه و غیره حکایت و داستان برای ما می‌نویسند عرض کنیم، آمریکا اگر می‌توانست به ایران حمله کند، همان روزی که جرج بوش، احمدی‌نژاد را برای آغاز جنگ از صندوق‌ها بیرون کشید کار را تمام ‌کرده بود؛ ما هم می‌شدیم «عراق دوم!» ولی آرایش «کلان ـ استراتژیک» منطقه‌ به کاخ سفید چنین اجازه‌ای نداد. امروز اگر کشوری به ایران حمله کند روسیه است، و این عمل را به مسئولیت آمریکا تمام خواهد کرد،‌ بعد هم خاک اسرائیل و دیگر متحدان منطقه‌ای یانکی‌ها در خاورمیانه را با موشک‌ به توبره خواهد کشید، و این عملیات را هم به نام سپاه «قدرتمند» پاسداران می‌نویسد. خلاصه، روسیه با آمریکا در ایران همان خواهد کرد، که طی جنگ 33 روزه با اسرائیل در لبنان کرد، و آن را به اسم «حزب‌الله» نوشت.

آنچه در بالا آمد، از 6 سال پیش در همین وبلاگ و به دفعات متعدد به قلم آورده شده، و پیرامون آن توضیحات مفصل داده‌ایم. روزی هم که نیروگاه بوشهر رسماً قرار شد «افتتاح» شود، در همین وبلاگ نوشتیم که محدودیت عملیات نظامی بیشتر شامل حال روسیه خواهد شد تا غرب. در اینمورد نیز توضیحاتی بعداً اضافه خواهیم کرد. در نتیجه، توصیة ما به هم‌میهنان این است که بی‌دلیل به دنبال عمله و اکرة یانکی‌ها و مذاکرات بغداد و آنکارا و غیره ندوند. روسیه به هیچ عنوان اجازه نخواهد داد که مشتی گروهبان ارتش ناتو دست در دست خبرچین‌های ریش و پشمی و آخوندک‌های عراقی‌الاصل ایرانی‌نما روابط «مسکو ـ تهران» را تحت حاکمیت دولت‌های دست‌نشاندة آنکارا و عراق «تعیین» کنند. این روابط از منظر مسکو و در کرملین تعیین خواهد شد؛ نه جای دیگری. و از هفته‌ها پیش روسیه رسماً اعلام کرده بود که «مذاکرات هسته‌ای» امسال تابستان به «نتیجه» خواهد رسید؛ نتیجه‌ای که به احتمال زیاد طی مذاکرات آینده،‌ و در مسکو به دست خواهد آمد.

حال که تا حدودی به «ارزش» واقعی مذاکرات آخوندها و جوجه آخوندها و نقش سرنوشت‌ساز اینان در نشست‌های «5+1» پی بردیم، نگاهی به سیاست جدید فرانسه در ایران بیاندازیم. با شکست طرح‌های سازمان ناتو در سوریه، و عدم استقبال روسیه از به قدرت رسیدن اسلام‌گرایان در اینکشور، چرخش تندی در سیاست‌های فرانسه پیش آمده. این چرخش را می‌باید بیشتر نتیجة فروپاشی ساختارهای استعماری در سوریه و نهایت امر در لبنان دانست. در این کشورها، برخلاف آنچه نظام رسانه‌ای تفهیم کرده،‌ فرانسه به عنوان کارگزار انگلستان، سیاستگزار استعماری اصلی به شمار می‌رود. و اگر پاریس دوست دارد که هول‌هولکی بشار اسد را سرنگون نماید، فقط و فقط برای آن است که ساختار استعماری فعلی جوابگوی نیازهای «نو ـ استرتژیک» فرانسه نیست.

اگر دولت بشار اسد در قدرت باقی بماند، بازگشت نتانیاهو به میز مذاکرات با فلسطینی‌ها غیرقابل اجتناب است، و در چنین شرایطی نتیجة مذاکرات به هیچ عنوان منافع پاریس را بازتاب نخواهد داد. ولی این مسائل برخلاف آنچه به خورد خلق‌الله داده‌اند، نه طی مسافرت اخیر پوتین، که در مذاکرات وزیر امورخارجة‌ انگلستان در مسکو «کلید»‌ خورد. فرانسه به عنوان بازندة جنگ دوم طرف صحبت روسیه نیست، مذاکرات در مورد مناطق نفوذ فرانسه با انگلستان صورت می‌گیرد، بعداً به پاریس ابلاغ می‌شود. آقای اولاند هم برای کسب اجازة «انتخاب» به مقام ریاست جمهوری فرانسه مجبور شدند، نه یک بار که دو بار زحمت مسافرت به لندن بر خود هموار سازند. کسی هم نپرسید، ایشان که می‌خواهند رئیس جمهور فرانسه بشوند به چه دلیل در گیراگیر فعالیت‌های انتخاباتی دو سفر به لندن در برنامه‌شان گنجانده‌اند!

حال با دو لایه از سیاست‌های غرب در منطقه بهتر آشنا می‌شویم. لایة نخست حمایت رسمی لندن از بازگشت سلطنت به ایران را شامل می‌شود، که طی یک سال و چند ماه گذشته به صور مختلف خود را به نمایش گذارده. اولین پرده از این «گزینش» با سخنرانی رضا پهلوی در مجلس عوام انگلستان به روی صحنه رفت، و همان روزها گفتیم که لندن با این عمل موضعگیری غیرقابل برگشتی در مورد ایران صورت داده. این موضع‌گیری نهایت امر، با نتیجة «انتخابات» ریاست جمهوری، و عقب‌نشینی جناح «خط امام» که از عوامل مارک‌دار انگلستان به شمار می‌روند، و شامل خاتمی،‌ موسوی و به طور کلی «اصلاح‌طلبان» می‌شود، بار دیگر وابستگی لندن به گزینة بازگشت سلطنت را جدی‌تر کرد. بستن سفارتخانة انگلستان در ایران که توسط عوامل وابسته به انگلیس صورت گرفت، و اخراج «سر» سایمون گاس از کشور که آنهم توسط «سازمان ناتو» و تحت عنوان «مأموریت» جدید ایشان انجام پذیرفت، به صراحت نشان داد که تعمد لندن در خروج از حیطة سیاست سنتی‌اش که همان حمایت زیرجلکی از حکومت اسلامی باشد به شیوه‌ای جدی مورد بازبینی قرار گرفته.

از سوی دیگر، همزمانی برگزاری نشست معروف «بیلدربرگ» و حضور رضا پهلوی در کشور هلند یک بار دیگر بر این گزینه مهر «تأئید» گذاشت. یادآور شویم که سرمایه‌داری و دربار هلند از نزدیک‌ترین محافل به آنگلوساکسون‌های بریتانیاست، و حضور رضا پهلوی در هلند نشاندهندة پیشبرد سیاسی گزینة سلطنت است که اینبار نه در خاک انگلستان، که در کشور هلند به نمایش گذاشته شده. جالب اینکه،‌ به مناسبت برگزاری نشست اخیر بیلدربرگ در هلند، سایت «فارس‌نیوز»، مورخ 3 ژوئن 2012،‌ با انتشار خبری هول‌هولکی از این گردهمائی به عنوان «نشست شاه‌سازان» سخن به میان آورد و نشان داد که گزینة «شیخ‌وشاه» تا چه حد در ساختار حکومت اسلامی از ریشه و پایه برخوردار است.

اگر لایة نخست یعنی بازگرداندن «سلطنت کودتائی»، نهایت امر تبدیل به سیاست جاری انگلستان در ایران شده، لایة دومی نیز وجود دارد که از سیاست دیگری جان می‌گیرد، و درست در برابر این یک قد علم کرده! از قضای روزگار لایة‌ دوم نیز در دست انگلستان و آمریکاست. این سیاست به اصطلاح «نوین» همان است که دولت «سوسیالیست» فرانسه در رأس‌اش نشسته، و سفر اخیر سناتور «میشل روکار» به تهران نمادی است از آن. در این سیاست، حمایت از پدیدة «انقلاب اسلامی» نقشی فراگیر بازی می‌کند، و اصل بر این اوفتاده که از «انقلاب» و «ناجیان» آن می‌باید حمایت کرد!

حال این سئوال پیش می‌آ‌ید که به چه دلیل دو سیاست متفاوت از یک منبع واحد تغذیه می‌کنند. نخست اینکه در تمامی مناطق جهان سیاست‌های استعماری به این صورت فعال می‌شود. به طور مثال، در اواخر دهة 1940، انگلستان هم دولت اسرائیل را پایه‌ریزی نمود و هم جهت پایه‌ریزی سازمان آزادیبخش فلسطین مقدمات کار را فراهم آورد. اینهمه برای اینکه دست دیگر دولت‌ها در «سیاست‌گزاری» منطقه‌ای بسته بماند، و دیدیم که علیرغم جنگ‌ سرد و فعال شدن جریانات چپ‌گرای وابسته به مسکو، مخالفت با دولت انگلیسی اسرائیل در انحصار سازمان انگلیسی «الفتح» باقی ماند. استعمار در ایران نیز همین سیاست را در ابعادی به مراتب وسیع‌تر دنبال می‌کند. شاه‌سازان و امام‌سازان هر دو انگلیسی و استعمارگراند؛ و تلاش جهت وارد کردن عوامل جدید در این ساختار «همگن»،‌ به صورتی که منافع درازمدت انگلستان را مختل کند عمل بسیار مشکلی می‌شود.

ولی همانطور که باز هم در مطالب پیشین عنوان کرده‌ایم، شرایط امروز با گذشته بسیار تفاوت دارد؛ این تفاوتی است که سیاست‌های استعماری، به دلیل منافع کلان‌شان حاضر به قبول آن نیستند، مگر به ضرب زور و شکست مفتضحانه در میانة‌ میدان استراتژیک. به طور مثال دیدیم که طی غائلة «انتخابات» ریاست جمهوری جمکران، انگلستان چگونه برای حفظ «خط امام» از جان و دل مایه می‌گذاشت؛ اگر عقب نشست فقط به این دلیل بود که چارة دیگری برای‌اش باقی نمانده بود. در نتیجه،‌ در شرایط فعلی مشکل می‌توان انتظار تجدیدنظر اساسی در سیاست‌های داخلی ایران از طریق لندن و یا واشنگتن را داشت؛ در این میانه آنچه حائز اهمیت می‌شود موضع‌گیری‌های مسکو است.

بالاتر اشاره کردیم که مسکو فاقد خط «سیاستگزاری» در ساختار حکومت اسلامی است،‌ و در شرایط فعلی نیز نمی‌تواند چنین خطی را فعال کند،‌ به همین دلیل بالاجبار می‌باید از ویترین سیاسی‌ای که غرب در ایران در برابرش می‌گستراند «گزینة» مورد قبول خود را مشخص نماید. این ویترین در حال حاضر سه «کالای» سلطنت کودتائی، حکومتی «احمدی‌نژادی»، و یا بازگشت «خط امام» و توده‌ای‌های نفتی را به نمایش گذارده. و از آنجا که از دیرباز انتخاب مسکو در مورد نوع حکومت در ایران سرنوشت‌ساز بوده،‌ اینبار نیز روسیه نظر خود را می‌باید ابراز دارد. استنباط ما این است که منطقاً مسکو واپس‌مانده‌ترین و ناکارآمدترین گزینه را در این میانه انتخاب خواهد کرد، چرا که «میکروب» و «طاعون» هر چه ضعیف‌تر، بهتر.

با این وجود، اگر غرب به خیال خود تمامی شانس‌ها را با این ترفندها در میدان خود قرار داده به نظر ما سخت در اشتباه است. سرازیر شدن سرمایه‌داری روسیه به سوی مرزهای جنوبی، نه رویاست، نه گزافه و نه قابل پیشگیری. در آینده‌ای بسیار نزدیک این تحرک صورت خواهد گرفت و غرب قادر نیست در برابرش مقاومت کند. خلاصة کلام، گسترش روابط تولیدی، خدماتی و تجاری که پیرامون این حرکت «سرمایه»‌ شروع به رشد خواهد نمود غیرقابل اجتناب است. غرب طی سال‌های دراز پیش‌فرض‌هائی در توجیه نظام سرمایه‌داری خود به خورد جهانیان و خصوصاً دانشگاهیان می‌داد. پیش‌فرض‌هائی مبنی بر اینکه «فرهنگ سرمایه‌داری»، و سازوکارهای سرمایه مسائل و بازتاب‌های «طبیعی‌» خود را به همراه خواهد آورد و ... و حال معلوم نیست به چه دلیل این صورتبندی‌های «جادوئی» و به اصطلاح علمی در مورد «فرهنگ سرمایه‌داری» و سازوکارهای روسیه نمی‌باید صدق کند!

خلاصه می‌کنیم، اگر این صورتبندی‌ها در آیندة روابط بین ایران و روسیه «صدق» کند که خطر عقب‌نشینی برای غرب حتمی است، و اگر صدق نکند تازه معلوم می‌شود بساط «فرهنگ سرمایه‌داری» و نظریه‌پردازی غرب از پایه و اساس جفنگ بوده و ساخته و پرداختة سازمان‌های تبلیغاتی است. در هر حال،‌ در این میانه یا کارت «اعتبار نظری» غرب بازنده خواهد شد، یا کارت «اعتبار سیاسی‌اش.» باید دید غرب در چه شرایطی به ناچار با سیاست‌های سنتی استعماری‌اش در ایران خداحافظی کرده و «جام زهر» را سر خواهد کشید.

 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید4ژوئن2012

proxypublic.com
efreeproxyserverlist.com
anontext.com
lagometer.de
egoogleproxy.com
1proxy.in
simproxy.com
2n54.com
unknownsurf.in
exp99.com
proxytool.net
internetprotools.in
7ij.net
instantarrive.com
2q13.com
hideproxy.in
zacebook.com
aproxyserver.net
2q33.com
horseproxy.com
proxybypasssites.com
webbasedproxies.com
f1proxy.info
aggravating.net
proxymethod.com
starproxy.info
how-to-unblock-websites.com
gizlen.net
proxyfuzzy.com
bigstormproxy.com
horry.info
bestspy.net
bypassweb.net
firewallbypasser.com
reconproxy.com

۳.۱۰.۱۳۹۱

بهار و بیان!





«آزادی بیان» در نظریه‌های اجتماعی، فلسفی و اخلاقی معاصر به هیچ عنوان قابل اغماض و چشم‌پوشی نیست. به صراحت می‌بینیم که حاکمیت‌ها در پیشرفته‌ترین جوامع بشری، همان‌ها که در عمل دست به تاراج و چپاول ملت‌ها می‌زنند، همان‌ها که صنایع و علوم و هنرها را در چارچوب منافع‌شان در اختیار گرفته‌اند، در یک مطلب توافق نظر دارند: «آزادی بیان» شرط اساسی پیشرفت جوامع بشری است. بدون برخورداری از «آزادی بیان» نه انسان به «خلق» علوم و صنایع قادر خواهد بود، و نه خواهد توانست در چارچوب منافع انسان‌ها و جامعه از این دستاوردها استفادة بهینه صورت دهد. به عبارت ساده‌تر، اگر «آزادی بیان» را از جوامع غرب، و از آندسته جوامع شرق که واپس‌ماندگی‌ها را به گذشته سپرده‌اند بازستانیم، این جوامع، علیرغم تمامی پیشرفت‌های مادی، ‌ به قرون وسطی سقوط خواهند کرد.

بهترین نمونة‌ الزام وجود «آزادی بیان» را در تاریخچة اتحاد جماهیر شوروی شاهد بودیم. این «امپراتوری» که خود را در تبلیغات «کارگری» می‌خواند، به دلیل نبود «آزادی بیان» نتوانست از پیشرفت‌های عمدة فنی، صنعتی و علمی خود استفاده به عمل آورد. اتحاد شوروی در شرایطی از هم فروپاشید که گورباچف بر مسند لنین و تروتسکی تکیه کرده بود، و تنها آرزوی‌اش داشتن یک پیتزافروشی در آمریکا بود. مسلم است که اگر در اتحاد شوروی «آزادی بیان» وجود می‌داشت فردی با چنین خلقیات «ابتدائی» نمی‌توانست به مهم‌ترین مقام «اجرائی ـ نظامی» در اردوگاه شرق دست یابد.

بارها در مطالب این وبلاگ عنوان کرده‌ایم که خصوصاً در جوامع غرب حاکمیت‌ها «آزادی بیان» را نه به عنوان سد و راه‌بند که در مقام ابزاری جهت کسب مشروعیت قانونی، و اعمال سیاست مورد استفاده قرار می‌دهند. با این وجود، این اصل را نیز نمی‌باید فراموش کرد که «آزادی بیان» از منظر همین حاکمیت‌ها، خارج از مرزهای‌شان عاملی است «مزاحم» که می‌باید به هر ترتیب در برابر گسترش آن مقاومت به خرج داد. خلاصة کلام «آزادی بیان» اگر برای حفظ برتری غرب از نان شب هم «واجب‌تر» است، سرکوب آن در جوامع واپس‌مانده به همان اندازه اهمیت دارد، چرا که این «آزادی» در صورت نهادینه شدن سدی خواهد شد در برابر زیاده‌خواهی‌ها، گشاده‌دستی‌ها، ندانم‌کاری‌ها و سرکوب‌هائی که رژیم‌های دست‌نشاندة غرب بر ملت‌های‌شان اعمال می‌کنند.

به طور مثال، تصور کنیم که در کشوری همچون عربستان سعودی «آزادی بیان» در قوالب واقعی و حقوقی آن نهادینه شود. ادامة حکومت شیخ‌های سعودی در روال کنونی‌اش غیر قابل تصور خواهد شد. و به همراه تزلزل حکومت استبدادی شیخ‌ها، منافع غرب در این منطقه نیز مورد تهدید قرار می‌گیرد. پس مهم‌ترین عاملی که از گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» در کشوری همچون عربستان سعودی ممانعت به عمل می‌آورد، چیزی نیست جز منافع غرب. و این صورتبندی، چه در چارچوب منافع غرب و چه در محدودة منافع مسکو، پکن و ... قابل پیگیری است. اگر عربستان سعودی نمونه‌ای غربی از سرکوبی «آزادی بیان» به شمار آید، نمونه‌های روسی آن را در بلاروس و آذربایجان می‌بینیم. همچنانکه در کرة شمالی و برمه با انواع چینی آن برخورد می‌کنیم.

پس تمامی کسانیکه خواهان تحکیم «آزادی بیان» در جامعة ایران هستند یک مسئله را باید در نظر داشته باشند: «آزادی بیان» الزاماً در تخالف با منافع خارجی قرار می‌گیرد، و دست‌های بیگانه،‌ جهت چپاول منابع ایران از کسانی حمایت خواهد کرد که سعی در ایجاد محدودیت برای «آزادی بیان» دارند. آخوند،‌ شاه‌کودتاچی، زورپرستان و خودکامگان، سازمان‌های سیاسی «رادیکال»،‌ تقدس‌فروشان، دین‌فروشان و خصوصاً «اخلاق‌ فروشان» و فضیلت نوازان حرفه‌ای همه و همه خواه ناخواه همدستان سیاست‌ اجنبی در سرکوب، چپاول و غارت ملت ایران‌اند. چه این سیاست از واشنگتن برسد چه از مسکو!

شیوة عمل این «سیاست‌» بسیار ساده است. عمال و ایادی اینان در کشورهای تحت نفوذ، قشرهای مشخصی را که در صورت گسترش «آزادی بیان» متضرر خواهند شد «مشخص» می‌کنند. سپس تلاش بر این محور متمرکز می‌شود که میان منافع مادی و اجتماعی این اقشار با گروه‌هائی متعدد، خصوصاً در شهرهای بزرگ «ارتباط» برقرار شود. ولی دچار توهم نشویم؛ این ارتباط به هیچ عنوان واقعی نیست؛ در اکثر مواقع مجازی، تبلیغاتی، بی‌پایه و بی‌اساس نیز هست. مخالفت‌‌های «سخت» و جانانة آریامهر با «جاسوسان شوروی» و کمونیست‌ها، مبارزات پیگیر روح‌الله خمینی با «اذناب آمریکا» و «منافقین» و غیره را که فراموش نکرده‌ایم، امروز نیز علی خامنه‌ای، مرتباً در کشور «دشمن» کشف می‌کند.

هدف اصلی این است که از طریق عوامل و ایادی بیگانه ادبیات «فاشیست»،‌ توده‌پرور و مردم‌‌نواز، در کشور رشد و نمو کرده و قشرهای مشخصی را در جامعه به ویروس فاشیسم مبتلا سازد. دامنة‌ این ابتلا هر چه گسترده‌تر باشد، منافع اجنبی بهتر تأمین خواهد شد. در عمل، و از دیرباز این «عوعوی سگان» جز پوچ‌گوئی و چرندبافی نبوده، نه اتحاد شوروی از «خشم» آریامهر می‌ترسید، و نه بر خلاف اظهارات روح‌الله خمینی «آمریکا از اسلام سیلی خورده بود!» این پوچ‌سرائی‌ها اهداف دیگری دنبال می‌کرد، و نتیجة عملکرد 80 سالة آن امروز در برابرمان قرار گرفته: ملتی بر فراز بزرگ‌ترین حوزه‌های نفت و گازطبیعی جهان نشسته، و علیرغم میلیاردها دلار درآمد «اسمی» نفت، شب‌ها گرسنه سر بر بالین می‌گذارد. این است هدفی که دنبال می‌شود.

پر واضح است که در صورت گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» مسیر پوچ‌بافی به بن‌بست منتهی شود. دیگر امثال علی خامنه‌ای نمی‌توانند مخالفان سیاسی خود را «دشمن» قلمداد کنند. به عبارت دیگر، پروسة تبدیل جامعه به میدان «جنگ مقدس» متوقف می‌شود. از قضای روزگار، این «جنگاوری‌» مقدس پایه و اساس حفظ منافع اجنبی است، و جالب اینکه برندگان و بازندگان این «میدان» ارزشی واحد دارند! شکست و پیروزی علی خامنه‌ای تفاوتی نمی‌کند؛ آنچه از این «میدان» به دست رسد در هر حال، منافع همان‌هائی را تأمین می‌کند که با شناسائی قشرهای مورد نظر و میدان دادن به آنان این «جنگ مقدس» حق با باطل را به راه می‌اندازند.

در میدان همین «جنگ مقدس» است که پیام‌آوران «آزادی بیان» قربانی خواهند شد، چه به عنوان حامیان «دشمن» و چه در مقام طرفداران «مستبد.» و زمینه جهت اوج‌گیری نقش پوچ‌بافان، ساده‌لوحان، مجیزگویان و خصوصاً «دشمنان» فراهم می‌آید. هر که با حاکم مخالف شود، «آزادیخواه» و هر که در کنار او باشد «مستبد» می‌شود. یک سیاست ساده‌لوحانه و کلیشه‌ای بر کشور سایه می‌اندازد و تفکر، تحلیل، تحقیق، نگارش و خلاقیت جای خود را به نسخه‌برداری، جعل، مجیزگوئی و دنباله‌روی می‌دهد. کار بجائی می‌رسد که حاکم مستبد در نقش امام حسین، کوروش هخامنشی، و محمد رسول‌الله قرار گرفته، «نوکری» وی از جمله «افتخارات» دینی و بومی می‌شود. دیگر اهمیتی ندارد که حاکم چه می‌گوید، اگر مخاطب در جمع پیروان باشد، سخن حاکم «حق» است، و اگر از جمله مخالفان؛ هر آنچه حاکم بگوید «ناحق» خواهد بود.

در واقع در پس این «پروسه»، همان «گفتمان» اجتماعی است که به بن‌بست رسیده، و سیاست خارجی جز این نمی‌جوید. آنچه «آزادی بیان» می‌تواند برای جامعه به ارمغان آورد، خروج از این بن‌بست است. البته مسائل به مراتب پیچیده‌تر از این‌هاست،‌ ولی به طور خلاصه و در حد یک وبلاگ می‌توان آن را اینچنین ساده‌ کرد.

حال که از «آزادی بیان» حمایت کردیم، و جهت خروج از بن‌بست تحمیل شده بر گفتمان اجتماعی وجود آن را الزامی دانستیم، باید دید اصولاً این «آزادی بیان» چیست و چه ویژگی‌هائی دارد؟

طی چند سالی که از هیاهوی محمد خاتمی در ایران ‌گذشته، شاهدیم که برخی سیاست‌ها این تمایل را از خود نشان می‌دهند که تحلیلی «متفاوت» با دوران «جنگ سرد» از فرایند سیاست‌گزاری داخلی در ایران به دست دهند. البته در گام نخست بگوئیم که این «تمایل» صوری است، و به دلائلی که بالاتر آوردیم نمی‌باید فریفتة آن شد. چرا که، «آزادی بیان» به طور کلی در تضاد با منافع بیگانه قرار می‌گیرد، و نمی‌باید انتظار داشت که اینان از «آزادی بیان» یعنی از تقلیل منافع‌شان در ایران «حمایت»‌ کنند؛ چنین کاری نخواهند کرد و ایرانیانی که چنین انتظاراتی دارند بهتر است در خوش‌باوری‌های‌شان تجدید نظر کنند. ولی در نظام رسانه‌ای و تبلیغاتی سم‌پاشی سیاست‌های حاکم جهانی به اینصورت انجام گرفته که گویا اینان «طرفدار آزادی بیان» هستند.

پس بهتر است، «آزادی بیان» مورد نظر اینان را از منظر ایادی و عوامل خودشان مورد تحلیل قرار دهیم. برای اینکار، نیم‌نگاهی به مطالب و مقالاتی که بر روی سایت‌های زنجیره‌ای «مخالف‌نما» به چاپ می‌رسد کفایت خواهد کرد. اغلب این سایت‌ها از طرف دولت‌های خارجی تأمین بودجه می‌شود، مبالغ مورد نیاز نیز چه مستقیماً و چه به صورت غیرمستقیم از مسیر سفارتخانه‌های حکومت اسلامی در غرب در اختیار اینان قرار می‌گیرد. همانطور که گفتیم بازتاب «جنگ مقدس» در هر صورت برای غرب مفید خواهد بود، در نتیجه فحاشی‌های رسانه‌ای به علی خامنه‌ای می‌تواند با پول ارسالی محافل حکومت اسلامی صورت گیرد، به قول معروف، «ز هر طرف که کشته شود، سود اسلام است!»

ولی آنچه در این میانه به سود ملت ایران نیست، تحدید «آزادی بیان» با توسل به توجیهات فقهی و گاه «استراتژیک» است، عملی که نهایت امر کار را به «توجیه خشونت» بر علیه شیوه‌های بیان می‌کشاند. ولی برای توضیح این مواضع نیازمند تفصیل بیشتری هستیم.

در گام نخست این اصل کلی می‌باید مد نظر قرار گیرد که «آزادی بیان» به هیچ صورت محدود به گفتمان و کلام نمی‌شود. خلاقیت‌های هنری، از سینما گرفته تا تئاتر و نقاشی و رقص و موسیقی و عکاسی و ... و شیوة «حضور» شهروند در جامعه به همان اندازه شامل «آزادی بیان» است که نوشتار و گفتار. در ثانی، اگر «آزادی بیان» هیچگاه در خدمت تقدس نیست، از محصول «آزادی بیان» هم می‌توان به نفع «تقدس» بهره‌برداری کرد،‌ و هم جهت تحریک افکار عمومی این محصول را به پیراهن عثمان تبدیل نمود. خلاصة کلام، در عمل، «آزادی بیان» فقط در حاکمیتی معنا و مفهوم پیدا می‌کند که حامی بی‌قید و شرط آن باشد.

به طور مثال، اگر فردی به صورت «آزادانه» از چشم‌اندازهای کویر لوت کلیشه‌های عکاسی تهیه ‌کند، «خلاقیت» وی با تقدس ارتباطی ندارد. ولی اگر عکس‌های همین فرد را بنیادهای تقدس‌فروش از قماش شیعة ‌اثنی‌عشری، بهائیگری، و یا شیخی‌های خانقاه نشین وسیله‌ای جهت «تخرخرات» دینی و اثبات عظمت «ذات الهی» قرار دهند،‌ عکس‌ها به عامل ایجاد تقدس تبدیل شده. مهم اینجاست که عکاس «هیچکاره» است! آنچه «تقدس» را در جامعه گسترش داده و به آن «موضوعیت» ‌بخشیده، هنرمند، عکاس و یا کلیشه‌ها نیست، این منافع بنیادهاست که چنین بازتاب می‌یابد. و یا اگر باز هم به سیاق مثال، فردی در شعر، طنز و یا مطلب خود برخی «باورها» را به چالش بکشد، فی‌نفسه عملی بر علیه «تقدس» صورت نداده، این بنیادها هستند که جهت ایجاد و گسترش تقدس خود پیرامون آنچه در چارچوب آزادی بیان به وجود می‌آید «هیاهو» به راه می‌اندازند. و با اینکار هم محدودة منافع خود را با تکیه بر عامل «تقدس» مشخص می‌کنند، و هم محدودیت «بیان» انسان‌ها را در برابر منافع خود ترسیم می‌نمایند. نمونة عربده‌های روح‌الله خمینی بر علیه سلمان‌رشدی در برابر ماست. پس از چند ماه تظاهرات روزانة عوامل انگلیس در پاکستان و افغانستان بر علیه «آیه‌های شیطانی»، خمینی از فرصت استفاده کرده، بر علیه نویسندة این رمان فتوی صادر کرد. رمانی که نه خودش سواد خواندن آن را داشت، و نه می‌دانست چیست! این عمل فقط به این دلیل صورت گرفت که «منافع بنیاد» شیعة اثنی‌عشری چنین ایجاب می‌کرد.

منافع بنیادها، برخلاف آنچه در سطوح مختلف «روشنفکری» ایرانی‌نما خود را به نمایش گذارده به هیچ عنوان قائم به ذات و «فی‌نفسه»، «تاریخی» و دیرینه نیست؛ جملگی ساختگی، مصنوعی و هدفمند‌اند. تهاجم به «تقدس» را همان شبکه‌ای تعریف می‌کند که نهایت امر بر اساس همان تقدس «نان» می‌خورد. به همین دلیل در این وبلاگ به اظهارات غیرمسئولانه افرادی که پیرامون برهنه شدن یک هنرپیشة زن هیاهو به راه انداخته بودند، مستقیماً اعتراض کردیم. اگر فردی به دلیل اینکه این «برهنگی» را «هنری» تحلیل کرده آن را محکوم نمی‌کند،‌ به این معناست که نوع دیگر شیوة بیان را به عنوان «صور قبیحه» محکوم خواهد کرد. «هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک!» وای به حال ملتی که طنزنویس و نویسنده‌اش حامیان «سانسور» باشند؛ افتضاح بیش از این نمی‌شد!

با بازگشت به موضوع اصلی این وبلاگ در ادامه یادآور شویم که اگر امروز سرمایه‌داری جهانی در مرزهای درونی خود با «تقدس» آنقدرها کاری ندارد، فقط به این دلیل است که بنیاد اقتصادی‌اش در فرایندهای داخلی دیگر نیازمند توجیه «تقدس» نیست؛ اگر فردا چنین نیازی پیش آید، همانطور که بالاتر نیز گفتیم، حضرات به قرون وسطی باز خواهند گشت. به همان دورانی که ژاندارک را در آتش ‌سوزاندند تا «مقدس» شود! حال این سئوال مطرح می‌شود که علیرغم ایستائی و واپس‌ماندگی بنیادهای مالی و اقتصادی ایران، چگونه می‌توان صرفاً با تکیه بر نوعی «تجربة دماغی» در عمل از مرز «تقدس» گذشته، «آزادی بیان» را در سطح جامعه تأمین نمود؟ چرا که بالاتر گفتیم تا زمانیکه «تقدس»، چه دینی و چه بومی، چه مأنوس و چه محلی و قومی و گروهی، چراغ راه بیان و کلام و نوشتار و صنعت فرهنگی باشد، «آزادی بیان» وجود خارجی نخواهد داشت، هر کس از چنین «موجودیتی» بگوید سخن به گزافه رانده. این موضوعی است که جای تأمل دارد، و آنان که خود را طرفدار اصول و مبانی «حقوق بشر» جا زده‌اند بهتر است نخست تکلیف‌شان را با تقدس‌ها روشن کنند؛ چرا که در اعلامیة جهانی حقوق بشر سخنی از «تقدس» و احترام به «تقدس» به میان نیامده. سئوال این است: چگونه می‌باید هم به تولیدات فرهنگی ادامه داد، و هم راه بهره‌گیری تقدس‌فروشان از «آزادی بیان» را مسدود نمود؟

شاهدیم مدتی است غربی‌ها تحت عنوان «بهار عرب» در مناطق مسلمان‌نشین هیاهو و آشوب به راه انداخته‌اند. دلائل این آشوب‌ها اینک روشن است، هر چند در مطلب امروز به تشریح‌شان نمی‌پردازیم. ولی اینک توجه محافل غرب به این موضوع جلب شده که جهت تأمین منافع بیشتر می‌باید نظام‌های «تک‌ ساحتی» و روسای جمهور «مادام‌العمر» را که همگی از قضای روزگار دست‌نشاندة خودشان هم هستند سرنگون کرده، و ملت‌ها را در برابر «انتخاب آزاد» بین طاعون و وبا قرار داد. این پروسه آنقدرها کاری با «آزادی بیان» ندارد؛ همانطور که گفتیم این ملت‌ها اگر تکلیف‌شان با تقدس‌ها روشن نشود به «آزادی بیان» دست نخواهند یافت. به صراحت بگوئیم، در مصر، لیبی و حتی در کشورهائی همچون تونس که تحولات با خشونت کمتری صورت گرفت، «آزادی بیان» از دوران گذشته به مراتب بیشتر مورد تهدید قرار گرفته.

البته شبکه‌ای که در تبلیغات‌اش به این «بهار» مرتباً دامن می‌زند، به فرض اینکه حسنی مبارک را برده‌اند و قرار است فرد دیگری را با «آراء عمومی» جانشین وی کنند، از «آزادی» کم سخن به میان نمی‌آورد. ولی اینان از عقب‌نشینی آزادی‌های اجتماعی، فرهنگی و خصوصاً تحدید جدی آزادی‌های زنان در این جوامع که پس از سقوط حاکمان سابق به وجود آمده هیچ نمی‌گویند. «در باغ سبز» را به روی خوش‌خیال‌ها باز کرده‌اند، و جالب اینکه برخی قلم به مزدهای ایرانی‌نما از این «باغ سبز» برای‌مان کم تعریف و تمجید به عمل نمی‌آورند.

در آخر به صراحت بگوئیم، آنان که در کلام، نوشتار و گفتار حاضر نیستند گامی از «تقدس‌ها» فاصله بگیرند مشکل می‌توانند خود را حامی «آزادی بیان» معرفی کنند. امروز این امکان وجود دارد که خارج از مرز «داش‌مشتی‌گری‌های» رایج، حداقل از طریق شبکة اینترنت نوشتار آزاد و بحث‌های اجتماعی و فرهنگی مطرح شود. آنانکه بجای استفاده از این فرصت‌ها به بازخوانی آیة قرآن و سورة کذا و کذا نشسته‌اند،‌ و تحت عنوان حمایت از «آزادی» ایرانیان، «شرعیات» را بر فضای مجازی حاکم کرده‌اند «آزادی بیان» نمی‌خواهند، اینان در پی «بهار عرب» و کودتای 22 بهمن 57 هستند؛ نهال استعماری که در بستر خون و خزان رشد می‌کند.


 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید30مه2012

hidersite.info
skyfirebrowser.info
privacy247.info
inviter.org
baldsite.info
surfwired.info
file404.info
access4pc.info
101speed.info
speed-limit.info
freeunblock.info
php-web-proxy.com
freesocialnetworks.info
proxcay.com
internetliaisons.in
access1st.info
proxytool.net
proxycape.ca
fasterbrowser.info
jwspeed.info
tunnel07.info
proxyhelper.com
surfproxy.co
arabflag.net
surfonlineweb.info
code007.info
geteuip.info
access50.info
24surf.info
hideword.info
celerity.info
privacysite.info
anonymouswebsurf.info
usproxyfree.com
thefastgame.info
iphider.us
showmethispage.com
unblockpiratebay.com
internetjobcentre.in
youtubeproxy.nl
proxbay.com
proxietime.info
trueproxy.com
defaultbrowser.info
stablesites.info
111internet.info
11network.info
peeker.us

۲.۱۱.۱۳۹۱

صلیب و سه‌پایه





پس از کودتای 22 بهمن 57، در مورد ریشه‌های تاریخی به اصطلاح «اسلام سیاسی» مطالب و مقالات مفصلی به چاپ رسید. موافقان این کودتا، از چپ‌نمایان گرفته تا راست‌افراطی، با تکیه بر آنچه «حقانیت» تاریخی قشر روحانیت شیعه، و خصوصاً مواضع شخص روح‌الله خمینی می‌نامیدند، این جریان را از پایه و اساس توجیه می‌کردند. به این ترتیب بود که حکایت «مبارزات» ملایان با استعمار و قدرت‌های استعماری طی سال‌هائی که به 22 بهمن انجامید، نقل محفل تمامی این جناح‌ها شد. مشکل در میان اینان فقط زمانی به وجود آمد که گروهی از این جماعات از قافلة کسانیکه طی کودتا به قدرت رسیدند جدا ‌ماندند. روند چنین بود و هست: هر گروه که از قافلة بحران‌سازی‌های حکومت اسلامی و لات‌ولوت‌ها جدا ماند، به یک‌باره، یا در عمل و یا در «نظریه‌پردازی» تبدیل شد به «مدافع انقلاب» و «دشمن سرسخت حاکمیت» برخاسته از همین انقلاب! تحلیل ساده‌لوحی جماعات «صدر انقلاب»، یعنی همان‌ها که برای امام‌شان فراوان سینه زدند اتلاف وقت خواهد بود. اما بهترین نمونة‌ این دریوزگی قدرت سیاسی، همان هیاهوی کروبی و موسوی است که پیرامون «تقلب» در انتخابات به راه افتاد. این جنجال که روزهای طولانی کشور را با هیجانات صوری و مسخره به آشوب کشاند با آنچه «مخالفت‌های» نهضت‌عاظادی و جبهة ملی و «منافقین» و غیره با حکومت اسلامی معرفی شد آنقدرها تفاوت نداشت و در صورتبندی بالا بخوبی می‌گنجید. خلاصة کلام، از منظر معتقدان به این «انقلاب»، حضور ماجراجویان خیابانی، و یا افراد فاقد هر گونه تفکر و صیقل سیاسی، در کنار مشتی روحانی، آنهم در رأس یک جنبش به اصطلاح «ترقی‌خواه» فی‌نفسه به هیچ عنوان پدیده‌ای «غیرطبیعی» تلقی نمی‌شد؛ چه بسا که با تکیه بر برخی پیش‌فرض‌های به عاریت گرفته شده از نوعی «لنینیسم» اختراعی، حضور این جماعت در خیل «انقلابیون» خود فی‌نفسه نشانه‌ای روشن از «خلقی» بودن این جریان معرفی می‌شد!

از سوی دیگر، در جناح مخالفان کودتا، گروه‌هائی را در میان ایرانیان می‌توان یافت که مستقیماً حکومت سابق، در قالب کودتای «سلطنتی‌نما» را توجیه کرده، جریان موسوم به «انقلاب اسلامی» را به قول خودشان یک حرکت «ایران‌ بر باد ده» تحلیل می‌کنند! البته اینان نیز از «ایران» و «ایرانی» تحلیل‌هائی ارائه می‌دهند که در مسخرگی و ساده‌انگاری از قصة امام‌حسین در کربلا چیزی کم و کسر ندارد. خلاصة کلام اگر برای گروه نخست بازگشت به «ارزش‌های» صدر انقلاب رهائی‌بخش معرفی می‌شود، برای گروه دوم آسایش و آرامش ایرانی فقط با بازگشت به دوران آریامهر امکانپذیر است. واقعیت را بگوئیم، در میان گروه‌های سیاسی کشور کم پیش می‌آید که هم پایه‌های فکری و عقیدتی استبداد روحوضی آریامهری به زیر سئوال برده شود، و هم دقایق جریاناتی که نهایت امر به کودتای 22 بهمن 57 انجامید. به هر تقدیر امروز تلاش می‌کنیم با تکیة بیشتری بر شواهد تاریخی از ارتباط قدرت‌های استعماری و آنچه «جهان اسلام» لقب گرفته، پیرامون مواضع سیاسی‌مان توضیحاتی بیاوریم. پس نخست می‌پردازیم به ریشه‌یابی تاریخی ارتباط غرب با مناطق مسلمان‌نشین.

خارج از تمامی مباحثی که می‌توان پیرامون جنگ‌های صلیبی و خصوصاً درگیری‌ دولت‌های مسیحی اروپا با امپراطوری عثمانی مطرح نمود، روابط امروزین کشورهای مسلمان‌نشین با غرب فقط می‌تواند از طریق تحلیل عملکرد قدرت‌های استعماری تبیین شود. چرا که این «روابط» به دوران قدیم ارجاع نمی‌دهد، به دوران حضور استعماری کشورهای صنعتی در مناطق مسلمان‌نشین مربوط می‌شود. به دورانی که غرب به رشد صنعتی، علمی، فلسفی و اقتصادی پای گذاشت، ولی این مناطق در فترت مزمن خود باقی ماندند و به صراحت بگوئیم، ‌ به حیاتی نه چندان متفاوت با دوران قرون‌وسطی ادامه دادند. در نتیجه، جهت ریشه‌یابی روابطی که کشورهای غرب با این مناطق برقرار کرد، نیازی به تحلیل‌ چند و چون جنگ‌های صلیبی و یا «عظمت» امپراتوری عثمانی نداریم؛ و از سوی دیگر، ریشة ارتباط استعماری معاصر با دین اسلام بیشتر از آنچه در خاورمیانه قابل رویت باشد، در آفریقای شمالی و سیاه به چشم می‌آید. در این مناطق بود که «ارتباط» استعماری قدرت‌های صنعتی با مسلمانان بهینه شد و نهایت امر همین «ارتباط» را غرب به دیگر مناطق صادر نمود.

از منظر تاریخی، زمانیکه توسعه‌طلبان اروپائی در دنبالة تهاجمات‌شان در راه به دست آوردن مواد خام، گسترش تجارت برده و ایجاد بازارهای جدید به آفریقا پای گذاشتند، تحلیل‌شان از «قارة سیاه» و روابط حاکم بر آن روشن بود. برای اینان آفریقائی نه یک انسان که یک ابزار به شمار می‌آمد. در کتاب «سهمیة شیر» (1) که در سال 2004 چاپ چهارم آن انتشار یافت،‌ برنارد پورتر (2) در تشریح مواضع امپریالیسم انگلستان، در بارة رابطه‌ای که پیشقراولان استعمار بریتانیا با آفریقائی‌ها برقرار کرده بودند، صراحت کامل دارد:

«طبیعت آفریقائی همچون یک کودک از قالب‌پذیری و شکل‌گیری برخوردار است ـ یک بوم بکر؛ بدون آنکه نیازمند پاک کردن‌اش باشیم بر آن هر آنچه بخواهیم می‌نویسیم.» (3)

هر چند «پورتر» مشکلات اقتصاد معاصر انگلستان را نتیجة برقراری شماری از روابط نامناسب در چارچوب همین استعمار کهن تحلیل می‌کند، حضور آنچه در آغاز حملات استعماری به آفریقا، «سوسیال داروینیسم» (4) معرفی می‌شد، در پس برخورد «کاشفان» قارة سیاه آشکار و عیان بود.

سوسیال داروینیست‌ها که در سال‌های 1870،‌ نخست در انگلستان و سپس در ایالات متحد فعال شدند، نگرش «بیولوژیک» داروین به «انواع» را به تحلیل‌های اجتماعی کشانده، در نتیجه، جوامع غرب را در موضع «برتر» معرفی کردند. در این راستا، ‌ داروینیست‌ها صراحت داشتند که اگر در جهان بیولوژیک «نوع» ضعیف می‌باید نهایت امر جای خود را به نوع «قدرتمند» بسپارد، پر واضح است که در مسیر تحولات اجتماعی نیز، الگوهای «غرب» ‌می‌بایست بر جوامع آفریقائی و آسیائی تحمیل شود. ولی در این نگرش،‌ بر خلاف تمامی «علمی‌نمائی‌ها»، فقط خودپرستی و خودبزرگ‌بینی کاشفان قارة سیاه بازتاب یافته. ریشة این نوع «داوری‌های نژادی» نه در بحث‌های علمی، که صرفاً در تاریخچة روابط برده‌داری در انگلستان و آمریکا بود. جوامعی که تلاش داشتند با تثبیت رنگین‌پوستان در جایگاه «پست»، در واقع برده‌داری «نژاد مهتر» را توجیه کنند. این نگرشی بود که بعدها در آلمان نازی و آفریقای جنوبی به پایه‌های قدرتمند ایدئولوژیک خود دست یافت و ادعای موجودیت پدیده‌ای به نام «نژادبرتر» ریشه در همین نگرش دارد.

قدرت‌های استعماری اروپا از قبیل انگلستان، فرانسه، آلمان، هلند و بلژیک در «نبرد» نژاد «مهتر» با انواع «کهتر» با مشکلات فراوان روبرو بودند. نخست اینکه می‌بایست تهاجمات خود را که صرفاً ریشه‌های اقتصادی و چپاولگرانه داشت به ترتیبی «بزک» می‌کردند، و در جوامع عقب‌ماندة آفریقا،‌ این «بزک» با توسل به دین میسر شد. برای تحمیق توده‌ها چه چیز بهتر از «دکان دین؟» به همین دلیل میسیونرهای مسیحی دست در دست ماجراجویان و اوباش و چپاولگران پای به قارة سیاه گذاشتند.

میسیونرها در موعظه‌های‌شان، با توسل به انواع التقاط‌های مضحک، مسیحیت اروپائی را با آن تاریخچة هولناک و ضدانسانی‌اش، به رشد اقتصادی، صنعتی و حتی هنر جنگ‌آوری مرتبط می‌کردند. و از این مفر، هم «دین» کذا و مراجع و مراکز آن را که جملگی وابسته به پایتخت‌های غرب بود، در محل به «فروش» می‌رساندند، و هم چپاولگر را از موضع تاراجگر و تجاوزگر خارج کرده، در جایگاه پیام‌آور «مدرنیته»، یا حداقل نوعی «مدرنیسم» می‌نشاندند.

اینگونه بود که جماعات گسترده‌ای از آخوندهای مسیحی نیز پای در صحنة چپاول آفریقا گذاشتند. به این ترتیب، استعمارگران با توسل به لشکر دین‌فروشان،‌ به سرب‌ مذابی که از لولة تفنگ‌های‌شان بیرون می‌جهید، و به ناوگان‌های برده‌فروشان و دزدان و چپاولگرانی که همراه داشتند، «کلام خداوندی» را نیز افزودند. در همین مسیر «الهی» شاهدیم که یک‌شبه ده‌ها تشکیلات «میسیونری» در مراکز استعماری غرب سر از سوراخ به در آورد. تشکیلاتی که چه در داخل و چه در خارج، روز به روز بر اهمیت‌، ‌ بودجه، ‌ و نفوذ عملیاتی‌شان افزوده می‌شد. به طور مثال، «جامعة میسیونری کلیسا»(5) ، که در سال 1799 با بودجه‌ای بسیار ناچیز در شهر لندن گشایش یافت، بودجة سالانه‌اش در آغاز سال 1856 بالغ بر 125 هزار لیر استرلینگ ‌می‌شد! در آن روزها چنین مبلغی بی‌نهایت گزاف بود.

طی این سال‌ها، استعمار در مناطق چپاول شده «سه‌پایة» معروف «دین‌فروشی»، «سرکوب استعماری» و «چپاول اقتصادی» را مستقر کرده بود. این «سه‌پایة‌ مقدس» جهت حفظ موجودیت‌‌اش در بسیاری از مناطق غربی، مرکزی و جنوبی قارة سیاه با مشکل جدی روبرو نشد. ولی در مناطق شمالی و شرقی این قاره استقرار «سه‌پایة» مذکور مشکلاتی به همراه آورد. در این مناطق، «بوم بکر» مطلوب استعمار، آنقدرها «بکر» باقی نمانده بود. چرا که، پیشتر «بعضی‌ها» بر آن «اسلام» را نوشته بودند، و به دلائلی که در این مقال مجال بررسی‌شان نیست، پاک کردن اسلام و نوشتن مسیحیت بر این «بوم» نه آنقدرها به صرفه نزدیک بود،‌ و نه امکانپذیر.

در مناطق شرقی و شمالی قارة آفریقا، اروپائیان برای نخستین بار با پدیده‌ای هولناک‌تر از وحشی‌گری‌های متداول خودشان روبرو شده بودند. قضیه از این قرار بود که، کشور انگلستان در سال 1834 برده‌فروشی را قانوناً ممنوع اعلام کرد. البته اقتصاد ملهم از برده‌فروشی، حتی پس از جنگ‌های داخلی آمریکا و لغو برده‌داری در ینگه‌دنیا در سال 1870، به عناوین مختلف تا ده‌ها سال‌ به صورت ضمیمة اقتصادی غرب فعال باقی مانده بود. سال‌ها پس از لغو برده‌‌داری در ینگه‌دنیا این تجارت‌ در پرتغال، مستعمرات آفریقائی انگلستان، برزیل و دیگر کشورها «قانونی» به شمار می‌رفت. برای اطلاع شاید لازم باشد عنوان کنیم که کشور «مدرن» و بسیار پیشرفتة «امارات متحدة عربی» فقط در سال 1963، سلطان‌نشین عمان‌ در سال 1970، و موریتانی در سال 1981 برده‌داری را غیرقانونی اعلام کرده‌اند! حال، چه در این کشورها،‌ و چه در دیگر مناطق جهان، با این مسئله که نابودی وجهة قانونی «برده‌داری»، در عمل تا چه حد از این تجارت ممانعت کرده کاری نداریم، چرا که از محدودة بررسی امروز ما خارج می‌شود.

ولی از منظر تاریخی، ارتباط انگلستان با اقتصادهای حاکم بر مناطقی که در اواسط قرن نوزدهم به برده‌داری ادامه می‌دادند، دربار انگلیس و «جمهوری» فرانسه را از این «تجارت» پرسود بی‌نصیب نمی‌گذاشت! در نتیجه، یافتن برده‌های «خوب» و پر منفعت یکی از مهم‌ترین اهداف میسیونرهای مسیحی در آفریقای سیاه، آسیای دور، و حتی کشورهای قارة آمریکا باقی ماند. ولی این اهداف به دلائلی در مناطق مسلمان‌نشین آفریقا و آسیا با «سد» نفوذ ناپذیری روبرو شده بود. میسیونرها در کمال تعجب دریافتند که در این مناطق «سنت» برده‌فروشی و تجارت انسان به مراتب از اروپا قدرتمندتر و ریشه‌دارتر است! خلاصة کلام منهیات صوری و ظاهری در زمینة تقبیح تجارت انسان که مسیحیت خود را به نحوی از انحاء به آن «مکلف» می‌دید، در دین «اسلام» اصولاً وجود خارجی نداشت. این دین «برده‌فروشی» را جایز ‌شمرده، برای این «تجارت» ضدانسانی هیچ حد و حدودی نیز قائل نمی‌شد. اینجا بود که برده‌فروشان صلیبی مغرب‌زمین در برابر خود رقیبی به نام «اسلام» یافتند! و دلیل فحاشی‌های گستردة اینان به دین اسلام طی دوران طلائی «تجارت برده» چیزی نیست جز همین تضاد منافع تجاری!

از سوی دیگر، پر واضح است که سه پایة معروف «دین، سرکوب، چپاول»، که بالاتر از آن سخن گفتیم، در مناطق مسلمان‌نشین با بحران و تزلزل روبرو ‌شود. چرا که در این مناطق، افسار «دین» به عنوان مهم‌ترین ابزار تحمیق توده‌ها دیگر در دست کلیسای کاتولیک و یا «اسقف کانتربری» نبود؛ خلق‌الله در این مناطق خودشان ملا و آخوند و مفتی داشتند، و سه‌پایة استعماری به اینصورت تق‌ولق می‌شد.

در مورد «درگیری‌های» گسترده بین «مبلغین» مسیحیت و پیام‌آوران «تشرف» به دین اسلام در قارة سیاه، مطالب و کتب فراوان در دست است. در اکثر این مطالب اروپائیان که تحت پوشش «کاشف» و میسیونر، در عمل برای تجارت برده و غارت منابع مالی، کانی و انسانی پای به قارة سیاه گذارده بودند، از گسترش «سرطانی» دین اسلام در میان بومیان اظهار نگرانی می‌کردند. در کتاب «رفتار ویکتوریائی در برابر نژاد»‌ (6)، به قلم «کریستیان بالت»(7) با اظهارات «سر» ریچارد برتن، یکی از کاشفان صاحب‌نام آفریقای سیاه برخورد می‌کنیم. وی معتقد است که، «عرب و کاکاسیا بهتر با هم جور در می‌آیند، تا اروپائی و سیاه‌پوست. اسلام با ممنوع کردن مشروبات الکلی،‌ جلوگیری از تناول گوشت ناپاک،‌ مخالفت با چندشوهری و مقرر داشتن غسل‌های روزانه و حفظ حجاب،‌ وضعیت آفریقائی را از منظر فیزیکی و اخلاقی بهبود بخشیده.»(8)

با اینهمه، برداشت اجتماعی «سر» ریچارد از عامل دین چیزی نیست جز آنچه «مدرنیته» به او یادآوری می‌کند. و پیام این مدرنیته را در مهم‌ترین جمله‌ای که به وی منتسب کرده‌اند به صراحت می‌بینیم: «هر چه بیشتر در باب ادیان تحقیق کردم، بیشتر به این صرافت افتادم که انسان جز خود هیچ پروردگاری را نپرستیده.» در نتیجه، «سر» ریچارد اسلام را نه به عنوان یک سازوکار مناسب برای اجتماع انسانی که در مقام ابزاری مناسب برای جامعة «کاکاسیاه‌ها» می‌دید؛ برخوردی از نوع بالا! با این وجود، طی بررسی دقیق‌تر اظهارات «ریچارد برتن» در باب اسلام با مسائل جالبی برخورد می‌کنیم. به صراحت می‌بینیم که به دلیل وجود «پیش‌فرض‌های» دینی در میان بومیان، گسترش تهاجمات استعماری و چپاول‌های اقتصادی در آفریقای سیاه دچار اختلال ‌شده بود.

همانطور که گفتیم، تهاجمات استعماری در قالب نوعی نگرش «فرنگی‌مآبی» به خورد جماعت بومی داده می‌شد، و این «فرنگی‌مآبی»، به دلیل گذار اروپا از «مدرنیته»، با ساختارهای فئودال و واپس‌ماندة قبیله‌ای آنقدرها هم‌خوانی نداشت. در صورتیکه دین اسلام به دلیل وابستگی به منابع الهام بسیار عقب‌مانده‌تر و استخوانی‌تر، منابعی که چه در میان بومیان و چه در مراکز الهامات و عظمت‌طلبی‌های امپراتوری عثمانی هنوز پای در قرون‌وسطی داشت، به راحتی می‌توانست خود را با واپس‌گرائی، تعدد زوجات، بی‌تفاوتی در مورد تجارت انسان و برده‌فروشی و حتی برخی دیگر از وحشیگری‌های متداول هماهنگ کند.

مشکل دیگری نیز پدید آمده بود، «دعوت به مسیحیت» توسط شبکه‌های وابسته به غرب در میان سیاه‌پوستان «کافر و بت‌پرست» ساکن مناطق چپاول شده جذابیت کم‌تری داشت تا دعوت به خداوند «مسلمانان!» البته دلیل روشن بود. نخست اینکه، بومیان در روابط روزمرة خود ارتباط اندام‌وار مسیحیت را با تهاجمات استعماری به صراحت می‌دیدند، در صورتیکه اسلام و منابع الهام مسلمانی تهاجماتی «آشناتر» و «سنتی‌تر» بر اینان تحمیل می‌کرد! از سوی دیگر، تحمیل نوعی «مدرنیته»، که خواه ناخواه با «مسیحیت» اروپائی عجین شده بود، آنقدرها به مذاق‌ بومیان خوش نمی‌آمد.

کاشفان و میسیونرها در برابر این «مقاومت» به حمایت از مسیحیت پرداخته، آن را «زایندة اجتماعی‌ات» معرفی می‌کردند، و «چندهمسری» در میان مسلمانان را نکبتی می‌دانستندکه هیچ بریتانیائی‌ای نمی‌توانست تحمل‌اش کند. «رونالد آنتونی الیویر»(9) در کتاب «عامل میسیونری در شرق آفریقا»(10) از قول «دیوید لیوینگستن»(11)، کاشف سرشناس قارة سیاه می‌نویسد، «تجارت برده قسمت عمده‌ای از بی‌قانونی در این سرزمین است، چرا که عرب‌ها هر که را بیاورند خواهند خرید، و در سرزمینی که سراسر جنگل است، آدم‌دزدی بهترین راه کسب و کار!»(12) ولی نگرانی «پدر» لیوینگستن که به دلیل «عشق» مفرط به آفریقا نهایتاً در سال 1873 در همین قاره به اسهال خونی مبتلا شده و جان سپرد، مسلماً از برده‌داری و آدم‌دزدی‌ها نبود، ایشان سهم بریتانیا را از این «بازار» می‌طلبیدند.

حال این سئوال مطرح می‌شود که اگر در اواسط سدة 1800 کاشفان قارة سیاه از مشکلات و مسائل ایجاد شده به دلیل حضور دین اسلام در مناطق اشغالی «آگاه» بوده‌اند، از این اطلاعات چه استفاده‌هائی صورت گرفته؟ همانطور که گفتیم تغییر دین امکانپذیر نبود، و هماهنگی و همگامی تبلیغات مسیحیت با مسلمانی نیز مشکلاتی به وجود می‌آورد، در نتیجه، می‌بایست منتظر عکس‌العمل‌ محافل استعماری در این مقطع می‌بودیم. و بهترین نمونه از این نوع عکس‌العمل را در سرزمینی شاهدیم که بعدها با نام «گینه» در غرب آفریقا به «استقلال» دست یافت. در این سرزمین فردی به نام «ساموره توره»(13) اولین حکومت اسلامی قارة سیاه را پایه‌ریزی کرد و با تکیه بر «تعالیم» اسلام، از سال 1882 تا 1898 با اشغالگران فرانسوی جنگید! وی در سال 1989 توسط فرانسویان دستگیر شده، به قتل رسید.

بحث پیرامون چند و چون «نبرد» حکومت اسلامی «ساموره» با فرانسویان اشغالگر کار را به درازا خواهد کشاند، ولی باید قبول کرد که با تکیه بر «احکام» سرنوشت‌ساز «اسلام»،‌ انقلابیون ساموره توانستند شکست سختی بر فرانسه تحمیل کنند. فقط سال‌ها پس از پایان «غائلة» ساموره بود که معلوم شد انگلستان، ‌ جهت بیرون راندن فرانسویان از «گینه» کارشناس و سلاح‌های مدرن از طریق بنادر «ساحل‌طلا» و سیرالئون در اختیار حکومت اسلامی «ساموره» قرار می‌داد. نهایت امر موفقیت‌های نظامی حکومت اسلامی ساموره بیشتر مدیون حمایت‌های لندن بود تا مسلمانی ارتش آزادیبخش.

همانطور که بالاتر نیز گفتیم، در اواسط سدة نوزدهم، دیگر برای کاشفان اروپائی قارة سیاه محرز شده بود که می‌بایست از اسلام استفاده کرده و با آن «کنار» آمد. چرا که به قول خودشان، اسلام هم با خلق و خوی «کاکاسیاه‌ها» هماهنگی بیشتری نشان می‌داد، و هم می‌توانست در چنگ یک «قدرت جهانی» چماق مناسبی باشد جهت عقب راندن دیگر «قدرت‌‌ها.» هر قدرت‌ استعماری‌ که به این «سلاح» برا مجهز می‌شد خطری بود بالقوه برای دیگران. و بر خلاف آنچه امروز باب دندان طرفداران انقلاب اسلامی است، دین اسلام فی‌نفسه به هیچ عنوان خطری برای امپریالیست‌ها ایجاد نمی‌کند، چرا که نبود زمینه‌های فنی، صنعتی و مالی در کشورهای مسلمان‌نشین، شرایطی به وجود آورده که بدون حمایت یک «قدرت‌جهانی» کشورهای مسلمان‌نشین قادر به ایفای نقش در سطح بین‌المللی و یا منطقه‌ای نیستند.

آنچه طی نخستین دهة قرن بیستم، پیرامون اسلام و مسلمانی در کشورهای مسلمان‌نشین به راه افتاد، و این دین را به اسب‌شاهوار سیاست‌ تبدیل کرد، هیچ ارتباطی با آنچه مورخان «قلم‌به‌مزد» پیرامون تاریخچة «مبارزات» فرضی ملایان و مفتی‌ها می‌نویسند ندارد. این دین به همان دلائلی که نخستین کاشفان قارة سیاه با ظرافت تمام دریافتند، سلاحی است بالقوه برای سرکوب «دیگران!» مسئله این است که کدام یک می‌تواند افسار این پیل‌مست را بهتر از دیگری در دست گیرد.

به همین دلیل است که نمونه‌های دیگری از این نوع اسلام به اصطلاح «انقلابی» را حتی پیش از آغاز جنگ اول جهانی، در مناطق مسلمان‌نشین تحت استیلای امپراتوری انگلستان تجربه شد. و جای تعجب نیست که همزمان با اظهارات امثال «سر» ریچارد برتن پیرامون اسلام و سازگاری آن با نیازهای «کاکاسیا‌»، میرزای شیرازی نیز در نجف باب «فتوی‌سازی» را بگشاید. باری پس از کودتای بلشویک‌ها در شوروی، انواع مختلفی از این نوع اسلام در ایران توسط امپریالیسم انگلستان به محک آزمایش گذاشته شد، و به صورتی گذرا تحت عناوینی همچون «دولت سیدضیاء»، «نهضت جنگل»، و ... این نوع «اسلام انقلابی» پای در حیاتی «زودگذر» ‌نهاد.

با این وجود، می‌باید اذعان داشت که نقش اسلام، به عنوان چوبدست استعمار فقط پس از پایان جنگ دوم جهانی است که به صراحت آشکار می‌شود. در این دوره است که پس از استقلال هندوستان، منطقة «پاک‌ستان» توسط همین «اسلام انقلابی» از نظارت دهلی خارج شده، در عمل تحت‌الحمایة امپراتوری انگلستان می‌شود. سپس نوبت به عربستان سعودی و اسلام «وهابی‌» می‌رسد تا با کمک روزولت و ناوگان پنجم آمریکا شبه‌جزیره را به اشغال شرکت‌های نفتی آمریکا در ‌آورد. بعدها شاهد حضور همین اسلام در تجزیة عراق و «تولد» دولت کویت می‌شویم. «انقلاب» الجزایر نیز مدیون همین اسلام و امثال «بن‌بلا» است. «بن بلا» با تکیه بر «شریعت» محمدی، به قول سر ریچارد برتن درد «کاکاسیا» را خوب ‌شناخت و کاری کرد که لندن در الجزایر همچنان دست بالا را داشته باشد. آخر‌الامر می‌رسیم به کشور خودمان و افتضاحی به نام روح‌الله خمینی و انقلاب اسلامی. «انقلابی» که اینک به صورت یک الگوی‌ استعماری علناً توسط پایتخت‌های غرب در دیگر کشورهای مسلمان‌نشین «بازتولید» می‌شود!

هدف ما از نگارش مطلب فوق ارائة یک خط‌فکری مشخص است. این خط‌فکری مخاطب را به برخوردی انتقادی با جامعة خود و استبداد رایج در آن، و خلاصة کلام تجزیه و تحلیل خلق‌وخوی «جهان سومی» فرامی‌خواند و از او می‌خواهد، نقش سیاست‌بازان وطنی و مبارزات «خستگی‌ناپذیرشان» با استعمار، کله‌شقی‌های متداول‌شان در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی را با دقت بیشتری بررسی کند. چرا که این «کله‌شقی‌ها» به هیچ عنوان دلیل «برد» نیست؛ کاملاً بر عکس! بهترین مسیر باخت در مراودات سیاست‌ جهانی همین کله‌شقی‌هاست. چرا که شبکة استعماری، ‌ بهتر از ما،‌ از ریشه‌های این کله‌شقی‌ها آگاه است، و با تکیه بر همین «سنت‌ها»، بر خاکستر داروندار ملت‌ها سرمایه‌گزاری فراوان کرده.

(1) (The Lion’s Share)
(2) Bernard Porter
(3) «سهمیة شیر»، صفحة 72.
(4) Social Darwinism
(5) The Church Missionary Society
(6) Victorian Attitudes To Race
(7) Christine Bolt
(8) «رفتار ویکتوریائی در برابر نژاد»، صفحة 115
(9) Roland Anthony Oliver
(10) The Missionary Factor in East Africa
(11) David Livingstone
(12) «عامل میسیونری در شرق آفریقا»، صفحة 32
(13) Samore Toure



 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داکس‌تاپ

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید30آوریل2012

theyoutubeproxy.com
000site.info
idvanish.com
hidemyas.info
watchproxy.com
securitytunnel.info
registerfreedomains.in
ultimateproxy.in
grostock.tk
surfwecan.net
fresteadomain.tk
tourbrowser.info
0proxy.in
newbestplace.info
discountshoes.tk
betterconferencingcalls.in
runninggear.tk
hidemyip.co
facehidden.com 
proxygirls.com 
kingproxy.net
proxymethod.com 
mianmo101.com
yop.im
unblockmyfacebook.net
2o16.com
yomsn.com
t9web.co.uk
browsesafely.co.uk
fastninjaproxy.com
browsesecurely.info
protectedcomputer.info
blockonline.info
metalvideo.cz
newunblocker.info
webexcosts.in
hidenode.com
realhideip.net
hidebyus.com
facebook-online.info

۱.۲۸.۱۳۹۱

پیبس!





در سال 1972 میلادی کتابی به نام «آنتی اودیپوس» اثر دو متفکر فرانسوی به نام‌های «ژیل دولوز» و «فلیکس گاتاری» به چاپ رسید. «آنتی اودیپوس»، اولین مجلد از مجموعه‌ای به نام «اسکیزوفرنیا و کاپیتالیسم» به شمار می‌رود. دومین مجلد این مجموعه تحت عنوان «هزار فلات» در سال 1980 منتشر شد. مسلماً در این وبلاگ امکان نقد و بررسی چنین آثاری نیست؛ دولوز و گاتاری از جمله فلاسفة شناخته شدة پسامدرن‌اند، و علیرغم عدم تطابق دقایق نگرش آنان با نقطه‌نظرهای نویسندة این وبلاگ، بحث و بررسی مستدل در مورد چند و چون «پسامدرنیسم» نمی‌تواند به سهولت انجام شود. در نتیجه، ما نیز این مبحث را به اهل فن واگذار کرده، و در این مقطع فقط به بررسی گوشة محدودی از این آثار می‌پردازیم. این بررسی می‌تواند به نوعی «ورودی» به محدودة بحث فاشیسم در نگرش پسامدرن تلقی شود. امیدواریم این مطلب بتواند نگرشی هر چند ابتدائی، ولی منسجم از دیدگاه پسامدرن‌ها به پدیدة فاشیسم ارائه دهد.

نخست در مورد «آنتی اودیپوس» چند کلام به سیاق توضیح بیاوریم. همانطور که از عنوان کتاب برمی‌آید، دولوز و گاتاری تلاش دارند تا بنیاد تفکر فروید را به زیر سئوال ‌برند. از منظر اینان «عقدة اودیپ» به صورتیکه فروید نظریة خود را بر آن استوار کرده نه جامعیت دارد و نه صحت. ولی مشکلی که پسامدرن‌ها به وجود می‌آورند نقدهای‌شان نیست، اینان یک پدیدة‌ مشخص و تعریف شده را به زیر سئوال می‌برند بدون اینکه برای آن جایگزینی ارائه دهند، و مشکل کذا اینبار نیز قابل مشاهده است. نویسندگان «آنتی اودیپوس»، عقدة اودیپ را با پدیدة روشن دیگری جایگزین نمی‌کنند، در اثر آن‌ها فقط این تمایل دیده می‌شود که جهت مخدوش کردن نگرش مشخص فرویدی حیطه‌ای بی‌حد و ‌مرز و ناشناخته را به نمایش بگذارند. محدوده‌ای که از «عشق به تولید» تا «پیکره‌های بی‌اندام» گسترش می‌یابد بدون آنکه در هیچ مرحله‌ای بتواند به ظرافت و صراحت نگرش فروید نزدیک شود. یادآور شویم که در اینجا «تولید» صرفاً به تناسل ارجاع نمی‌دهد. این توضیح آورده شد تا موضع مشخص ایدئولوژیک پسامدرن تا حدودی روشن شود؛ نوعی تلاش است جهت کشاندن مخاطب به فراسوی «مدرنیته»، بدون آنکه پسامدرن جهت ماجراجوئی «فیلسوفانه‌اش» ابزار کافی در اختیار داشته باشد.

با این وجود، پسامدرن‌ها علیرغم وارد کردن عامل و یا عوامل «ناشناخته»، سیاله‌های بی‌موضع و بی‌وضع و ... در قلب تئوری‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی‌شان، بر خلاف آنچه ساده‌لوحان و نسخه‌برداران حرفه‌ای رایج کرده‌اند به هیچ عنوان «مرگ خداوند فلسفة کلاسیک» را که دستاورد «مدرنیته‌» و نیچه است به زیر سئوال نمی‌برند. آنچه در برخی کشورها خصوصاً ممالک مسلمان‌نشین «مدروز» شده و بر اساس آن حضور سیاله‌های بی‌وضع و متحرک را در آثار پسامدرن‌ها نوعی بازگشت غرب به ارزش‌های «الهی» تفسیر می‌کنند، از جمله جفنگیاتی است که مسلماً بازتاب منافع مالی و اقتصادی محافل مشخصی می‌باید تلقی شود. موضوعی که خارج از بحث امروز ماست.

میشل فوکو، دیگر فیلسوف پسامدرن، در مقدمه‌ای بر ترجمة کتاب «آنتی‌اودیپوس» به زبان انگلیسی، جملة ویژه‌‌ای به کار برده که بعدها شهرت فراوان یافت، و تحلیل‌های متفاوتی به دنبال آورد. فوکو پس از توضیحاتی که در چند و چون «آنتی اودیپوس» می‌آورد، به این نتیجه می‌رسد که کتاب مذکور در واقع یک «مقدمه بر زندگی غیرفاشیست» می‌باید تلقی شود. با این وجود، واژگان به کار گرفته شده از جانب فوکو، و مسائل گسترده پیرامون «پسامدرنیسم» پیچیده‌تر از آن است که بتوان این به اصطلاح «مقدمه» را سریعاً شکافت. در نتیجه ما نیز تلاش خواهیم کرد با سفری کوتاه در مفاهیم فلسفة پسامدرن، علیرغم تفاوت‌های فاحش بین نگرش فوکو و دولوز، تا حد امکان آنچه را که فوکو «زندگی غیرفاشیست» می‌خواند بشکافیم. پس نخست نگاهی داشته باشیم به فاشیسم در نگرش دولوز!

اگر فوکو در آثارش معمولاً به «تجلیات تاریخی فاشیسم» دلبستگی زیاد نشان ‌داده ـ حکومت موسولینی، هیتلریسم و فرانکیسم ـ دولوز بیش از آنچه فاشیسم را در قالب «دیوانگی‌ خلق‌ها پیرامون اهدافی گنگ» معرفی کند، به بررسی پایه‌های ایدئولوژیک آن مشغول می‌شود. وی گسترش فاشیسم را در جامعه نوعی «تمایل پایدار» و استوار می‌بیند؛ و به این ترتیب به فاشیسم موجودیتی «ممتد» نیز می‌دهد! ولی از آنجا که پسامدرنیسم، خواه ناخواه فرزند مارکسیسم نظری است، دولوز نیز موجودیت فیزیکی فاشیسم را در مقام یک پدیدة منفی در جامعة سرمایه‌سالار، «تمایل» به جایگزینی «نظام‌نامه‌هائی» می‌داند که عملکرد کاپیتالیسم آن‌ها را از «نظم‌شان» تهی کرده.

خلاصة کلام، در نگرش دولوز، فاشیسم نه تنها «ابدی» و جاودان، که «رومانتیک» نیز می‌شود و تلاشی است جهت به «نظم» درآوردن «آشفتگی» ناشی از ندانم‌کاری‌های کاپیتالیسم! دولوز به این ترتیب نهایت امر «وسواس» بیمارگونة فاشیست‌ها را که معمولاً در مسیر اهداف گنگ و مبهم و گاه بسیار مضحک بروز می‌کند، با «انحرافی رومانتیک» در ترادف قرار ‌داده! به طور مثال، حذف فیزیکی برخی طبقات نژادی و عقیدتی در آلمان نازی و یا تکیة بیمارگونة حکومت‌های فاشیست دست‌نشانده در جهان سوم بر«اهداف مضحکی» همچون حجاب اسلامی، مبارزه با کمونیسم، ملی‌گرائی‌های «دروغین» و دوآتشه و ... «وسواس» بیمارگونة یک حاکمیت مریض و بی‌مفر نیست؛ نوعی «تلاش» می‌باید به شمار آید جهت بازگشت به «نظم!» جالب اینکه، در همین نخستین گام‌ها شاهد تقابل نظری میان نگرش «انسان‌محور» و پسامدرن می‌شویم، هر چند موضوع امروز ما این مطلب نباشد. حال نگاهی به «هزار فلات»‌ به قلم دولوز و گاتاری بیندازیم.

در «هزار فلات» شاهد برخورد با انواع فاشیسم می‌شویم؛ «کلان فاشیسم» و نوع «خُرد» آن از جمله معروف‌ترین‌اند! در این مقال فرصت تحلیل «انواع» دست نخواهد داد، ولی در مقام ارائة دنباله‌ای بر مبحث «فاشیسم» تشریح آنچه این فلاسفه آن را «پیکر بی‌اندام» می‌خوانند نیز لازم می‌آید. هر چند این «پیکر‌ بی‌اندام» در پسامدرنیسم از انواع متفاوت برخوردار می‌شود، نوع ویژه‌ و بسیار عجیب و خطرناکی از آن وجود دارد که هم متعلق به طبقه‌بندی «خُرد فاشیسم‌ها» است، و هم قابلیت گسترش وسیع دارد. و آنچنانکه فلاسفة مذکور از عملکرد این پدیده سخن می‌گویند، جای تعجب نخواهد بود که آن را «پیکر بی‌اندام سرطانی» نام بگذارند.

این «پیکر بی‌اندام سرطانی» که منبعد، جهت سهولت بیشتر آن را «پیبس» می‌خوانیم، متعلق به «سازواره‌ای» است متکی بر یک قشر ویژه، هر چند این نکتة جالب توجه را نمی‌باید فراموش کرد که قشر مذکور به هیچ عنوان محدودة فیزیکی «پیبس» نیست! چرا که در عمل، «پیبس» از طریق بازتولید خود، هم از قشر میزبان «جدائی» می‌طلبد، و هم از مطالبات آن «گریزان» خواهد شد. کلید «دریافت» دقایق فاشیسم، حداقل در نظریة پسامدرن‌ها، چیزی نیست جز «شناخت» از حرکت این عامل متناقض که همزمان «لایه‌ساز» و «لایه‌شکن» و خصوصاً «گریزان» و «فرار» است! عاملی که آن را «پیبس» خواندیم، در حرکتی مداوم از طریق شناخت و بهره‌گیری از «همگرائی‌ها»، افراد را به درون روند «هم‌نوائی» و هماهنگی با خود سوق می‌دهد. نتیجة این عملیات کاملاً روشن است، گسترش «اجماعی» که به سرعت از طریق مرزهای بیرونی قشر نخستین با دیگر اقشار، نوعی فروپاشانی «درون‌قشری» ایجاد خواهد نمود، و تأثیرات سرطانی «پیبس» را به صورتی «فاتحانه» از این قشر به قشرهای دیگر منتقل می‌نماید.

البته از آنجا که پسامدرنیسم یک نگرش فلسفی و در نتیجه فراگیر است، در این مقال، «قشری» که نخستین میزبان «پیبس» می‌شود، به هیچ عنوان محدود به قشرهای شناخته شده در علوم اجتماعی و یا اقتصاد نیست، و نمی‌تواند به یک طبقه محدود شود. این نوع تأثیر سرطانی را حتی در یک محله، یک مدرسه، یک دانشگاه و ... نیز می‌توان مشاهده کرده، مورد بررسی و تحقیق قرار داد. به طور مثال، رعایت پوشش و رفتار اجتماعی ویژه‌ای که از سوی برخی «مقامات» محلی و ریش‌سپیدان بر «اهل محل» و یا محصلین یک مدرسه تحمیل می‌شود، می‌تواند نوعی «پیبس» باشد؛ که هنوز آنچنان که باید و شاید نتوانسته گسترش یافته و در ارتباط با «قشرهای» دیگر فعال شود. هر چند خطر این ابتلای اجتماعی همواره وجود دارد.

اینجاست که با گسترة واقعی و عملکرد فراگیر اجتماعی این پدیدة سرطانی بیشتر آشنا می‌شویم و درمی‌یابیم که اصولاً قشرگریزی «پیبس» چه دلائلی می‌تواند داشته باشد. به طور مثال، زمانیکه «پیبس» به صورتیکه بالاتر عنوان کردیم بتواند از محلة «الف» به محلة «ب» گسترش پیدا کند، پر واضح است که به دلیل بسط حیطة نفوذش دیگر فقط «مطالبات» محلة «الف» را نمی‌تواند منظور کند. چرا که اینک دو «قشر» تحت سیطره‌اش درآمده، و اگر این روند همچنان ادامه یابد مطالبات «پیبس» به صورتی تصاعدی از قشرهای متفاوت فاصله گرفته، هر روز گنگ‌تر و نامفهوم‌تر خواهد شد.

در برخی جوامع شاهدیم که چگونه این «رشد سرطانی» در مقاطع مشخص تاریخی به صورت بلا‌انقطاع دنبال شد، و نهایت امر تمامی کشور و حتی قسمتی از یک قاره را درنوردید. در اینجا می‌توان از نمونة آلمان نازی و ایتالیای فاشیست به عنوان فاشیست‌های کلاسیک نام برد، هر چند فاشیسم‌های دست‌نشانده و سفارشی نیز از نوع حکومت اسلامی و فرانکیست‌های اسپانیا هم وجود دارد. ولی در تمامی این رژیم‌ها به صراحت دیدیم که چگونه آنچه پسامدرن‌ها «پیکر‌های بی‌اندام و سرطانی» می‌خوانند به تدریج سراسر فضای اجتماعی را پوشاند.

ولی در عمل، و پیش از تشکیل دولت و پای گذاردن به کاربردهائی که پسامدرن‌ها برای «کلان فاشیسم» پیش‌بینی کرده‌اند، اشاره به چند نکته از اهمیت برخوردار می‌شود. چرا که در روند رشد «پیبس» ـ و این مطلب بسیار قابل توجه است ـ این عارضة سرطانی می‌تواند حتی به صورت فردی و یا در قلب گروه‌های بسیار کوچک رشد و نمو داشته باشد. این نکتة باریک‌تر از مو پسامدرن‌ها را به این صرافت انداخته که فاشیسم نوعی حضور ممتد، پیوسته و مادی ـ در مفهوم آلتوسری ـ در جامعة بشری دارد. «پیبس» می‌تواند در حد یک سازواره نزد یک فرد و یا در قلب یک گروه به موجودیت‌اش تداوم بخشد و هنگام گذار از این فرد به فرد دیگر فعال شود؛ در هر حال «پیبس» عملکردی دارد مشابه «حفره‌های سیاه» در کهکشان‌ها.

می‌دانیم که در کهکشان‌ها حفره‌های سیاه غیرقابل توضیح باقی مانده‌اند. این حفره‌ها سیاره‌ها را به خود جذب کرده و آنان را به صورت فیزیکی می‌بلعند و از میان می‌برند؛ بدون آنکه از این سیارات کوچک‌ترین اثری باقی بماند. «پیبس‌ها» نیز عملکردی هم‌سان دارند. اینان ‌مستقل‌ و یا بهتر بگوئیم «خودکفا» هستند؛ همچون «حفره‌های سیاه» جاذب‌اند و مخرب و نابود کننده! ولی یکی دیگر از ویژگی‌های‌شان این است که هر چند عامل ساده‌ای بیش نیستند، همگی بر یک «اتحاد» نظری و گنگ متمرکز مانده‌اند. «اتحادی» که خود نیز «سیال» باقی می‌ماند؛ «بی‌شکل» است؛ در نتیجه، هر کدام از «پیبس‌ها» از «اتحاد» مذکور نگرشی متفاوت ارائه می‌دهد!

در این مرحله است که می‌توانیم به اظهارات نویسندگان «هزار فلات» بازگردیم. اینان برخلاف «آنتی‌اودیپوس»، اثر نخستین‌شان،‌ در «هزار فلات»،‌ به تحلیل فاشیسم به عنوان «پدیده‌ای تاریخی» نیز پای ‌گذارده‌اند. ولی تحلیل‌شان بیشتر بر نمونة آلمان نازی تکیه دارد تا دیگر پدیده‌ها. به گفتة «دولوز»، آلمان نازی نه یک استبداد دولتی که یک «دولت انتحاری» بوده. و طی قدرت‌گیری «سوسیال‌ناسیونالیست‌ها»، روند رشد «پیبس‌ها» با جامعة آلمان چنان کرد که بجای یک حاکمیت استبدادی، همچون نمونه‌های استالین و مائو که طبیعتاً در چارچوب منافع ایدئولوژیک خود «محافظه‌کارانه» عمل ‌کردند، در آلمان هیتلری ماشین جنگ مستقلاً تبدیل شد به دولت! طبیعتاً این ماشین جز سربلندی «جنگاورانه» از هیچ هدفی دفاع نخواهد کرد؛ حتی اگر در این مسیر مهم‌ترین خادمان‌اش را نیز قربانی کند.

اینک که تا حدودی با نگرش پسامدرن‌ها در مورد فاشیسم آشنا شدیم شاید بهتر باشد همینجا نقدی ابتدائی نیز بر این نگرش بیاوریم. نخستین نقد بر «پسامدرن‌ها»، همچون نقد بر ساختارگرائی می‌تواند بر این پایه تکیه داشته باشد که هر دو نگرش «فردیت» را به هیچ می‌انگارد. انسان در نگرش پسامدرن فاقد فردیت است و به عبارت دیگر وجود خارجی ندارد. «انسانی‌ات» نیز در قوالبی که پسامدرن توصیه می‌کند «تعریف» می‌شود! و شاید به همین دلیل باشد که مستبدان «دین‌خو» و دین‌دوست تا این حد به پسامدرن ارادت قلبی پیدا کرده‌اند؛ اینان نیز «انسان» را مردود دانسته، انسانیت را در چارچوب الهیت‌ اسکولاستیک تعریف می‌کنند. در صورتیکه «فردیت» اصل و اساس تمدن بشری است، و بدون قبول ابعاد اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آن،‌ انسان‌ نه در جامعه، که در «رمه» زندگی خواهد کرد.

از سوی دیگر، پسامدرنیسم همگام با «نوساختارگرائی»، جهت توجیه مواضع نظری خود سیاله‌هائی را «تعریف» می‌کندکه تعریف ناشدنی‌ است. «پیکرهای بی‌اندام»، قشرهای موجود و ناموجود، و ... همگی پل‌هائی است لرزان و متزلزل که پسامدرن بین «درونی» و «بیرونی» مستقر می‌کند، بدون آنکه مرز «درون» و «بیرون» مشخص شده باشد. به عبارت دیگر پسامدرن در عرصة «ابهام» و فاقد صراحت دست و پا می‌زند. به این عدم صراحت پایه‌ای می‌باید نبود تحلیل‌های استراتژیک و «کلان‌اقتصادی» را نیز در آثار پسامدرن‌ها بیافزائیم. امید است که در آینده پیرامون این مفاهیم، و جهت ارائة توضیحات کافی مطالب جامع‌تری ارائه کنیم.


 

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل

نسخة پی‌دی‌اف ـ گوگل(بارگیری)

نسخة پی‌دی‌اف ـ سکریبد

نسخة پی‌دی‌اف ـ فایل‌دن

نسخة پی‌دی‌اف ـ سی‌ایکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ شوگرسنک

نسخة پی‌دی‌اف ـ باکس‌نت

نسخة پی‌دی‌اف ـ کلمه‌ئو

نسخة پی‌دی‌اف ـ داک‌ستاک

نسخة پی‌دی‌اف ـ هیوج‌درایو

نسخة پی‌دی‌اف ـ مدیافایر

نسخة پی‌دی‌اف ـ دیوشیر

نسخة پی‌دی‌اف ـ پی‌بی‌ورکس

نسخة پی‌دی‌اف ـ ستورگیت

نسخة پی‌دی‌اف ـ آرونا


Share



فیلترشکن‌های جدید16آوریل2012

proxycape.org
euqv.com
bestyoutubeproxy.info
ytqv.com
proxymenow.com
ytqk.com
yxmo.com
https://schooldefend.com
xfwu.com
qhwk.com
siteloo.com
accesswebsite.info
companysurfer.info
sqza.com
tzxe.com
anonyproxy.biz
proxhide.info
goldsurfer.info
tqwo.com
phjx.com
changeanyip.info
browsingworld.info
yopol.com
facebook-proxy.com
sitehider.info
justaproxy.info
eufq.com
proxycape.net
whmcstest.in
wiksa.com
PROXYNURSET.INFO
jqxd.com
ytqd.com
xfgu.com
proxycape.com
annonimusbrowsing.info
aprilproxy.com
zerotool.info
kkhf.com
unblock-proxy.info
proxyserver360.com
dbqz.com
youshouldhide.me
accesshider.info
sqkw.com
fastwebsurfer.info
qpkd.com
familyproxy.info
pazou.org
xhkq.com